عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت بیست و هفتم نماز شب را خواندم، سپس نماز صبح را خواندم و
قسمت بیست و هشتم
فایل اول را باز کرد. داشت نگاه میکرد. در پشت تمام فایلها، یک «کرم نرمافزاری» نهفته بود که عمار نوشته بود. به محض اتصال، این کرم شروع کرد به خوردن فایروالهای حفاظتی مرکز. داشتم به آنها تصاویر را و فایلها را نشان میدادم، صدای آژیر پخش شد. تمام ساختمان مرکز تحلیل شروع کرد به لرزیدن. لِو از جا پرید. گفت: «لعنتی! سیستم داره نشت میکنه! دانیال، قطعش کن! داره پالس هشدار صادر میشه.»
من با خونسردی کامل، دستهایم را بالا آوردم، گفتم: «نمیتونم. انگار سیستم امنیتی شما همزمان با لاگها، به صورت خودکار فعال شد. این یک پروتکل واکنش اضطراریه!»
دروغ بود. من سیستم را قفل کرده بودم. ایزاک به سمت کنسول هجوم آورد. زد به پس کلهام، گفت: «ابله، داری چیکار میکنی؟ اگر اطلاعات بیرون بره، ما همهمون تمومیم!»
خیلی بد نگاهش کردم، سپس برگشتم و به مانیتور نگاه کردم. در دلم گفتم: «یکی طلبت. جوری میزنم بهت که مادرت بیاد جلوی چشمت. فقط منتظر باش.»
در آن لحظه، ترس در چشمهای ایزاک و لِو، زیباترین چیزی بود که در تمام عمرم میتوانستم از یک صهیونیست از نزدیک ببینم. من دیگر یک ژورنالیست نبودم. من کسی بودم که کلید قفس را در دست داشت.
در همان لحظه متوجه شدم که ارتباط ماهوارهای مرکز ضداطلاعات با دنیای بیرون قطع شد. دوربینهای حفاظتی در تمام محوطه به حالت ایستای سیاه رفتند. سرورهای امنیتی که لِو سعی داشت من را با آن بازجویی کند، حالا دیگر نه به اینترنت وصل بودند و نه به پایگاه دادههای داخلی. آنها در یک جزیره دیجیتال گیر افتاده بودند. تیمهای گشتی امنیتی ساختمان ضداطلاعات به حالت آمادهباش صد در صد درآمدند. فوری دستور تخلیه ساختمان صادر شد.
در حالی که من در اتاق بازجویی داشتم دشمن را مدیریت میکردم، عمار در سه کیلومتری آنجا، در گوشهای توقف کرده بود و یکی از منابع او با اسم الیاس که عامل سیستم امنیتی ایران بود، به دلیل دسترسیها، در تاریکی مطلق یک ایستگاه تقویت برق کار اصلی را انجام میداد؛ او، فقط یک مأموریت داشت: «کور کردن چشمان مرکز دشمن». وقتی علامت قرمز از سمت من برای عمار ارسال شد، الیاس هم کار را آغاز کرد.
الیاس در یک تونل زیرزمینی بود و کابل اصلی مخابراتی ساختمان ضداطلاعات را شناسایی کرده بود. او یک امپدانس القایی، یعنی همان دستگاهی که باعث اضافه بار میشد را بر روی کابل بست.
بهتر است از زبان عمار بخوانید...
الیاس پس از انجام کار خود، پیام نهایی را برای من صادر کرد و از موقعیت اقدام خود خارج شد. همزمان دیدم یک ماشین ون سیاهرنگ، با گردونهای روشن، از محوطه امنیتی خارج شدند. احساس کردم در این ماشین، ایزاک و دانیال هستند. اسلحه را از غلاف درآوردم، نه برای درگیری، بلکه برای ایجاد وقفه.
سوار موتور شدم پشت سر ماشین با سرعت حرکت کردم. درمسیر الیاس که در یکی از نقاط برای این مرحله پنهان شده بود، در یک موقعیت خلوت، به سمت لاستیک ماشین شلیک کرد. وقتی ماشین منحرف شد، یک نارنجک دودزای کوچک را به سمت چرخهای ماشین پرتاب کردم. دود غلیظ سفید، ماشین را در خود فرو برد. توقف کردم و گوشهای کمین کردم؛ دیدم گارد امنیتی در را باز کرده و شروع به تیراندازی به سمت نقاط کور میکند. گلولهها به دیوار بتنی میخوردند. من، در سایه یک سطل زباله بزرگ پناه گرفتم و فریاد زدم: «دانیال! بیرون بیا!»
داخل آن مه غلیظ ناشی از دود و همچنین دودی که از ماشین به دلیل برخورد با دیوار بتنی بلند شده بود، صدای عمار را شنیدم. ایزاک در صندلی عقب بود، اسلحه را به سمت در گرفته بود. او نمیدانست از کجا دارند حمله میکنند. وقتی به ایزاک نگاه کردم، در چشمهایش وحشت محض بود.
او فکر میکرد من هم مثل او گرفتار شدهام؛ همزمان صدای عمار را میشنیدم که به عبری فریاد میزد بیا بیرون. در ماشین را با لگد باز کردم. فریاد زدم: «ایزاک! باید فرار کنیم! این تیم ما نیست، این یک تیم نفوذی خارجیه!» ایزاک که کاملاً گیج شده بود، فریاد زد: «کدوم نفوذ؟»
پاسخش را ندادم. ایزاک، در حالی که دستش میلرزید، تصمیم نهایی را گرفت. او فکر کرد که من تنها امید نجاتش هستم. وقتی در را با لگد باز کردم، به من چسبید و همراه من بیرون پرید، درست به سمتی که عمار بود. عمار با مشت به صورتش کوبید تا دیگر هیچ جایی را نبیند.
جنگ اطلاعاتی ما در قالب نفوذ، حالا به مرحله فرار رسیده بود. مردی که فکر میکرد مهرهچینی میکند، اما در نهایت، خودش مهرهای بود که از صفحه خارج شد. دود نارنجک دودزا هنوز در هوا معلق بود که من و عمار از میان مه آن گذشتیم و ایزاک هم به سمتی دیگر رفت؛ صدای آژیر از فاصله دورتری به گوش میرسید؛ واحدهای واکنش سریع در راه بودند. عمار دستم را گرفت و به سمت کوچههای پشت بلوک ساختمان کشید. گفتم: «گوشیها و مدارکت بنداز دور!»
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و هشتم فایل اول را باز کرد. داشت نگاه میکرد. در پشت تمام فایلها، یک «کرم نرمافزاری» نه
عمار در حال دویدن، کارت شناسایی جعلیاش با نام «آوی» را که زیر کت داشت، در یک سطل آشغال صنعتی انداخت. من هم گوشی هوشمندم را که به شبکه داخلی ساختمان ضداطلاعات وصل شده بود، روی زمین کوبیدم و با پاشنه کفشم صفحه نمایشش را خرد کردم.
پروتکل فرار ما در این بخش، بر اساس جریان ترافیک شهری طراحی شده بود. ما به سمت ایستگاه مترو نرفتیم؛ چون دوربینهای تشخیص چهره، آنجا را به جهنم تبدیل کرده بودند. در عوض، از میان بازارهای شبانه روزی و قدیمی جافا (یافا) عبور کردیم.
عمار در فواصل منظم میایستاد و به پشت سر نگاه میکرد؛ نه با اضطراب، بلکه با دقت یک شکارچی. عمار گفت: «اونها هنوز دنبال ماشین سیاه هستن. ما پنج دقیقه وقت داریم تا از این محدوده خارج بشیم.»
فورا وارد یک ساختمان نیمهکاره شدیم. عمار از قبل اینجا را به عنوان نقطه کور شناسایی کرده بود. او یک جفت لباس کارگری معمولی که از قبل در آنجا جاسازی کرده بود، درآورد. کت و شلوارهای رسمی دانیال و لباسهای معمولی آوی را کنار گذاشتیم.
در خیابان، دو مأمور امنیتی با بیسیم در حال دویدن بودند. ما در سایه داربستها ایستادیم. نفسهایمان به شماره افتاده بود. عمار به من نگاه کرد، صورتش با لکههای خون و دود خیابان پوشیده شده بود.
با صدایی خسته به عمار گفتم: «اگه ایزاک زندهست، یعنی اونها الان میدونن که منه دانیال الیعازر یک نفوذی بودم که مثل شبح اومدم و دارم میرم. ما دیگه نمیتونیم برگردیم به هویتهای قبلی.»
عمار گفت: «میدونم، اما برنامه چیه؟»
گفتم: «ایزاک هنوز فکر میکنه میتونه من رو بگیره. اون هنوز بازی رو تموم نشده میبینه. ما باید اجازه بدیم فکر کنه برنده شده.»
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
عمار در حال دویدن، کارت شناسایی جعلیاش با نام «آوی» را که زیر کت داشت، در یک سطل آشغال صنعتی انداخت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و نهم
از ساختمان نیمهکاره خارج شدیم، اما اینبار در لباس کارگر. وقتی به خیابان اصلی رسیدیم، دو خودروی گشت پلیس با چراغهای گردان از کنارمان عبور کردند. من سرم را پایین انداختم، همانطور که عمار سرش را پایین انداخت و رویش را برگرداند به سمتی دیگر. قلبم را در گلویم حس میکردم که داشت میتپید. اگر یکی از آن افسرها فقط یک ثانیه بیشتر به چهره ما خیره میشد، همهچیز تمام بود. تمام تلاش ما این بود که به هیچ عنوان دستگیر نشویم. در تهران هم گفته بودم که من اسیر نخواهم شد و آنقدر درگیر خواهم شد که یا شهید شوم، یا فرار کنم.
با عمار، چندخیابان بالاتر سوار یک اتوبوس شهری شدیم و به سمت انتهای اتوبوس رفتیم و در انتها نشستیم. از پنجره، تلآویو را دیدم؛ شهری که فکر میکردم میتوانم از درون فتحش کنم، اما حالا داشت دندانهایش را برای دریدن من و عمار نشان میداد.
اتوبوس که به راه افتاد، عمار سرش را به سمت من آورد، به عبری گفت: «ایزاک یه رد دیجیتال کوچیک از ما داره. یه فلش حافظه که توی کنسول ماشین جا موند. اگه اون فلش رو باز کنه، تمام پروتکلهای ما رو میفهمه.»
با عصبانیت به عمار خیره شدم؛ دستهایم را روی رانهایم فشار دادم، طوری که صدای انگشتهایم بلند شد؛ به عبری گفتم: «می فهمی چه گندی زدی؟ میفهمی داری چی میگی؟ خوب جیبت و بگرد ببینم. شاید اون فلش دوم و جا گذاشتی...»
عمار جیبهایش را گشت، ناگهان چیزی آورد بیرون و لبخندی زد... نفس راحتی کشیدم؛ گفتم: «تو روحت... تموم خون بدنم یه لحظه خشک شد.» لحظاتی گذشت، با استرس گفتم: «پس اون فلش که جا گذاشتم چی؟»
گفت: «اون فلش، یه بمب زمانیه. یه بدافزار خودتخریبگر داره که به محض اتصال به اولین سیستم امنیتی، تمام سرورهای ایزاک رو به آتیش میکشه.»
گفتم: «پس ما فقط باید صبر کنیم تا اون خودش رو نابود کنه.»
من میدانستم که ایزاک باهوشتر از این حرفهاست و او هم میدانست که من یک تله برای او هستم. مطمئن بودم او دارد به سمت مخفیگاهش میرود؛ جایی که میتوانست بدون دخالت سیستمهای دولتی، با من واقعی تصفیه حساب کند.
در ایستگاه آخر با عمار از اتوبوس پیاده شدیم و چندمرحله ضد تعقیب زدیم و در مرحله آخر ضد تعقیب از یکدیگر جدا شدیم و هرکدام به سمت خانه امن دوممان رفتیم. به محض رسیدن، اسلحه را از خانه امن برداشتم و مسلح کردم؛ سپس به سمت مخفیگاه ایزاک، که یک آپارتمان فوقلوکس در نزدیکی ساحل بود حرکت کردم؛ جایی که پنجرههای ضدگلوله داشت و دیوارهایش عایق صوتی بودند. مطمئن بودم او به آنجا رفته. رصدهای میدانی تیم من هم همین را میگفت که او در آن مسیر قرار دارد. به محض رسیدن به موقعیت، با عمار هماهنگ شدم و او در بیرون، در نقش محافظ محیط، منتظر بود تا اگر نیروی کمکی آمد، آنها را منحرف کند. برای همین، به تنهایی وارد شدم. از پشت ساختمان و از دیوار به داخل محوطه رفتم و عمار هم سر نگهبان را گرم کرد تا اینکه وارد لابی شدم. با آسانسور به طبقه ۱۷ رفتم. آرام قفل را باز کردم و به داخل اتاق ایزاک که پشت میز بزرگ شیشهایاش نشسته بود، وارد شدم. مشغول زهرمار کردن ویسکی بود و یک کلت کمری نقرهای هم روی میز، در کنار دستش بود.
ایزاک آدم زبر و زرنگی بود؛ فهمید من وارد شدم، حتی سرش را هم بلند نکرد. صدایش سرد و آرام بود، گفت:«دانیال... یا هر اسمی که واقعاً داری... میدونستم میای؛ بشین.»
به حرفش اهمیت ندادم و همانطور سرپا ایستادم. هیچ اسلحه آشکاری نداشتم. در دنیای جنگ اطلاعاتی و جاسوسی، وقتی کسی اسلحه را روی میز میگذارد، یعنی میخواهد حرف بزند. وقتی اسلحه در جیب است، یعنی میخواهد بکشد. ایزاک اسلحه را روی میز گذاشته بود و من یک نسخه را در پشت کمرم و نسخه دیگر را کنار ساق پای راستم مخفی کرده بودم. من هیچ حرفی نداشتم؛ اما او داشت. گفت: «تو بازی خیلی قشنگی رو شروع کردی.»
سپس ایزاک ویسکیاش را جرعهای نوشید. ادامه داد و گفت: «نفوذ ایدئولوژیک. جعل هویت. لایههای روانی. تحسینت میکنم. ولی یادت رفت که در تلآویو، حقیقت اون چیزایی هست که ما برای دیگران تعریف میکنیم، نه اون چیزی که در واقعیت اتفاق میافته. تو میخواستی من فقط دروازه نفوذ تو در کنار مقامات اسراییل باشم، اما حالا با اتفاقات امروز فهمیدم اینها همهاش بهانه هست و تو هدف دیگری در سر داری.»
لبخند تمسخرآمیزی حوالهاش کردم، گفتم: «تو شکست خوردی، ایزاک. تمام اسنادی که امروز توی مرکز ضداطلاعات باز کردی، دارن توی سیستمهای شما پخش میشن. پروژه اریک-۷ دیگه وجود نداره و تمام اطلاعات سیستم امنیتی و هستهای اسراییل در اختیار تیم من قرار گرفته.»
ایزاک خندید؛ خندهای خشک و بیروح. گفت: «فکر کردی من اونقدر احمقم که تمام داراییام رو روی یه سرور متصل به شبکه بذارم؟ اونها کپیهای رمزگذاریشدهان. تو فقط وقت من رو تلف کردی. ولی...»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت بیست و نهم از ساختمان نیمهکاره خارج شدیم، اما اینبار د
قسمت سی
با این که تصورم این بود اسلحه روی میز به معنای شلیک نیست، اما این سناریو را هم پیشبینی کرده بودم که او من را نشانه خواهد گرفت و از حیواناتی مانند صهیونیستها، هرچه که فکرش را کنی، بر میآید. داشتم با او صحبت میکردم که او خیلی فوری و در چشم بر هم زدنی برخاست و اسلحهاش را برداشت و به سمتم نشانه رفت. گفت: «... ولی تو خیلی چیزها در مورد من میدونی. چیزهایی که نمیتونم بذارم از این اتاق بیرون برن.»
در آن لحظه، دیگر قرار نبود دانیال الیعازر باشم و «عاکف» در درونم بیدار شد. من همان مردی بودم که برای این لحظه، مدتهای زیادی در داخل ایران و خارج از ایران، در هویت جعلی یک یهودیفرانسوی زندگی کرده بود.
اینبار، کاری کردم که وحشت ایزاک صدچندان شد و به فارسی به او گفتم: «ایزاک، تو فکر میکنی من برای پیروزی اومدم؟ من برای پاک کردن اومدم. آیتالله خمینی رو که خوب میشناسی؟ به ما گفت اسراییل باید از صفحه روزگار محو شود. و من مامور هستم اسراییل و تمام اذنابش و از روی زمین محو کنم...»
وحشت را در چشمهای ایزاک دیدم... به عبری گفت: «ترجمه کن. چی میگی؟»
به عبری برایش ترجمه کردم و در انتهای جملهام به او گفتم: «من یک ایرانیام...»
به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم. ساعت 20:00 بود. سلامی به امام رضا علیهالسلام دادم و صلوات خاصه را در دلم زمزمه کردم، ایزاک گفت: «چی داری میگی؟»
گفتم: «ماهها بود که تقیه میکردم، ایزاک. ماهها بود که در کنیسه دعا میکردم و در خلوت با خدای خودم حرف میزدم. میدونی تفاوت ما چیه؟ تو و نتانیاهو و تموم صهیونیستها برای قدرت و زنده موندن میجنگید، اما من برای چیزی میجنگم که تو حتی اسمش رو هم نمیدونی. و اون چیزی نیست، جز آزادی و فتح قدس شریف، انتقام خون عماد، قاسم سلیمانی، در انتها شهادت خودم...»
قبل از اینکه ایزاک بتواند ماشه را بکشد، دستم را بردم سمت جیب مخفیام، یک دستگاه کوچک الکترومغناطیسی که عمار ساخته بود، فوری فعالش کردم. در یک لحظه، تمام چراغهای اتاق خاموش شد. صدای وزوز بلند دستگاه تهویه متوقف شد. همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفت.
ایزاک شلیک کرد. گلوله به مبلی که در کنار آن ایستاده بودم برخورد کرد و صدای کمانه کردن شلیک، انفجار کوچکی در فضای بسته ایجاد کرد. من در تاریکی محض، جای او را میدانستم، من ماهها با او زندگی کرده بودم و حتی تعداد نفسهای او در طول شبانه روز را میدانستم. من میدانستم ایزاک وقتی میترسد، چگونه نفس میکشد.
من به سمت صدای شلیک او حرکت کردم و وقتی دستم به لبه میز خورد، یک ضربه سریع به مچ دستش زدم. اسلحهاش روی زمین افتاد.
او وحشیانه به طرف من حمله کرد. ضربههای مشت در تاریکی خیلی بد است و گاهی چنان درد دارد که به راحتی آرام نمیشود. من ضربه خوردم، اما عقبنشینی نکردم و هدفم این بود ایزاک زنده بماند وگرنه ماموریت اگر کشتن او بود، این همه راه سفر نمیکردیم به عمق تلآویو. حالا دیگر دانیال نبودم و عاکف داشت نفس میکشید.
عاکف سلیمانی
قسمت سی با این که تصورم این بود اسلحه روی میز به معنای شلیک نیست، اما این سناریو را هم پیشبینی کرد
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و یکم
دست انداختم یقهاش را گرفتم، او را به سمت پنجره ضدگلوله کشیدم. فشار بدن او را در برابر فشار بدن خودم حس میکردم. ایزاک تندتند نفسنفس میزد. گردنش را با دست سمت چپم گرفتم و حلقومش را میان پنجههایم فشردم، طوری که در آن تاریکی مطمئن بودم چشمهایش دارد از حدقه بیرون میزتد. مشت اول را به صورتش کوبیدم. دوست داشتم او را ذره ذره بکشم. دوست داشتم انتقام خیلی از شهدای مقاومت را از او بگیرم، اما من برای انتقام نیامده بودم.
اسلحه را از پشت کمرم بیرون کشیدم، گذاشتم وسط پیشانیاش... همانطور که نفس نفس میزد، با خسخس گفت: «تو... کی هستی؟»
گفتم: «من همونیام که تو آرزو داری خودش و کشورش هیچ وقت نباشن. کسی که سالهاست داره با شما مبارزه میکنه. من سرباز همون پیرمردی هستم که شما گفتید امروز خودش و سربازانش در پشت مرزهای اسراییل خیمه زدند؛ هرچند، شما هیچ مرزی ندارید و تمام این سرزمینی که درونش قرار گرفتید، غصبی و جعلی هست... این و بدون که ما امروز پشت مرزهای جعلی شما نیستیم، درون قلعه خودساخته شما خیمه زدیم.»
گلویش را رها کردم و همانطور که اسلحه را سمت پیشانیاش هدف گرفته بودم، همان لحظه با دست دیگرم، از داخل جیبم یک فلش درآوردم. گفتم: «این فلش حاوی مدارکیه که تو رو در سیستم خودت به عنوان خیانتکار معرفی میکنه. فردا صبح، وقتی بیدار بشی، ایزاک بنعاموس وجود نداره. فقط یه فایل دیجیتال پاکنشده از خیانت تو باقی میمونه. بهت گفته بودم که بخوای غلطی کنی، بدجور میزنمت و بهت چندنمونه از اون سند و نشون دادم تا فکر نکنی دارم لاف میزنم.»
ایزاک با صدایی ضعیف گفت: «اونها... اونها تو رو میکشن.»
گفتم: «اونها کسی رو میکشن که دانیال الیعازر بود.»
از فاصله نزدیک با صداخفه کن، دو فشنگ با کلت به پاهایش شلیک کردم. چراغ قوه کوچکی که در جیب داشتم را روشن کردم. نور آن روی صورت پر از خون ایزاک که با مشت به او کوبیده بودم، افتاد. او روی زمین افتاده بود، صورتش خونی بود و از زانوهایش هم داشت خون سرازیر میشد.
تعمدا، و طبق سناریوی مقامات بالا دستی خودم در تهران او را نکشتم تا زنده بماند و سند خیانتش به اسراییل همه جا پخش شود؛ ما باید سرزمین را به هم میریختیم. هدفمان این بود.
کشته شدن ایزاک، پایان یک پرونده بود، که ما دوست نداشتیم؛ ما میخواستیم با صهیونیستها بازی کنیم و آتش زیر خاکستر را در آن فعال کنیم...
کنارش نشستم. در چشمانش، دیگر قدرت نبود. فقط وحشت یک مرد تنها بود که این عاقبت تمام صهیونیستهای کودک کش است.
اتاق را ترک کردم. پشت سرم، ایزاک روی کف سنگی اتاق در تاریکی تنها ماند. من در را قفل کردم و کلید را از بیرون انداختم.
عمار در پایین ساختمان منتظر بود. وقتی رسیدم، سراسیمه به عبری گفت: «تمام شد؟»
به عبری گفتم: «آره عمار. تموم شد، اما این عملیات اول بود؛ من، دانیال الیعازر امشب مردم و وقتشه وارد فاز بعدی بشیم. حالا وقتشه که بریم برای عملیات دوم. این بازی شروع شده تازه...»
سوار موتور شدیم و در شهر، جایی که هیچکس نمیتوانست دنبالمان بگردد، محو شدیم. کار دانیال در تلآویو تمام شده بود، اما کار عاکف در تلآویو تمام نشده بود و تازه داشت به اوج خودش میرسید. بازی بزرگتر، تازه داشت شروع میشد.
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از عاکف سلیمانی
✔️ #کارشناسان_ارشد_اطلاعاتی_در_جستجوی_امام_مهدی
شماره 1
🔵 مأموران امنیتی و نظامی غربی در پوششهای مختلف، طی یکی دو دههٔ اخیر در پی شناسایی جریان #فرهنگ_مهدوی، فعالان این حوزه و کسب اخبار احتمالی از محل استقرار، زندگی و آمد و شد حضرت مهدی صاحبالزمان (عج) بودهاند.
🔵 دستگیری برخی چوپانان بینوای عراقی از میان صحاری، بازجویی ویژه از برخی دستگیرشدگان مانند بازجویی از مرحوم شیخ راغب حرب، گزارشهای مستند تهیه شده توسط برخی خبرنگاران از مسجد مقدس جمکران و برخی مؤسسات فرهنگی مهدوی تنها نمونههایی از این ماجرای دور و دراز است.
🔵 چند سال پیش و در بحبوحهٔ جشن میلاد حضرت صاحبالزمان (عج) در نیمهٔ شعبان، ناگهان سر و کلّهٔ یکی از مشاوران و بازجویان ارتش آمریکا، که بهدلیل تسلّطش به زبان عربی و تخصصش در حوزهٔ فرهنگ مهدوی و #موعودگرایانه مشهور است، در ایران پیدا شد.
🔵 #تیموتی_فورنیش Timothy Furnish زبانشناس و بازجوی مسلط به زبان عربی، عضو Army Intelligence یعنی اطلاعات ارتش آمریکا در ایران حضور یافت، مقالهٔ ارسالی خود را که به اقرار خودش پوششی برای حضور آزاد و رسمیاش بود قرائت کرد، به مسجد مقدس #جمکران رفت، عکس و گزارش تهیه کرد و پس از بازگشت به آمریکا در وبلاگش، خود را یک "یانکی محافظهکار در بارگاه خمینی" معرفی کرد!!
🔵 تیموتی فورنیش به اعتراف خودش در وبلاگ رسمیاش عضو ارشد بخشی از ارتش ایالات متحده است که مسئول جمعآوری اطلاعات تاکتیکی و عملیاتی استراتژیک دقیق و مرتبط در سطح فرماندهان ارتش آمریکا بهشمار میآید. پست دوم او در ارتش، جانشین کشيش يا chaplain candidate است.
🔵 وی پیش از این در کتابی با عنوان "مقدسترین جنگها" از مهدیهای اسلامی، جهاد و اسامه بن لادن سخن به میان آورده بود. مصاحبههای او را در برخی سایتهای اینترنتی میتوان مطالعه کرد.
🔵 به این ترتیب میتوان بهعینه مشاهده کرد که باور دشمنان قسمخوردهٔ حضرت حجت (عج) به حضور ایشان، بسیار بیش از برخی ما شیعیان است که خود را منتظر حضرت بهشمار میآوریم!!
این مطلب و ادامه میدم
#عاکف_سلیمانی
#مطالب_امنیتی
@akef_soleimany
@akef_soleimany
@akef_soleimany
هدایت شده از عاکف سلیمانی
✔️ کارشناسان ارشد اطلاعاتی در جستجوی امام مهدی
شماره 2
🔵 امروزه دیگر موضوع ترس و واهمهٔ #غرب_صلیبی_صهیونی از شکلگیری یک جنبش عظیم اسلامی در شرق، برای همهٔ کسانی که از کمترین اطلاعات و قدرت تحلیل سیاسی برخوردارند، آشکار شده است.
🔵 موضعگیری امپریالیسم غرب در برابر ملل شرق و بهویژه ملت ایران، واقعیتی است که بیش از چهل سال توطئه در عرصههای سیاسی، اقتصادی، نظامی، رسانهای و امنیتی پشتیبان و مؤید آن است.
🔵 این ترس و واهمه در مرتبهٔ اوّل و با عنوان "ترس از واقعهای قریبالوقوع" متوجه احتمال شکلگیری قدرتی بزرگ با مرکزیت امالقرای جهان اسلام یعنی ایران است؛ آنچه با نهضت امام خمینی (ره) از اوایل دههٔ ۴٠ خود را به رخ غرب سرمست از سرکوب و سلطه کشید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با لطف و عنایت خداوند، در وجوه مختلف علمی، اقتصادی، نظامی و سیاسی همهٔ عناصر جذبه و غلبه را در خود فراهم آورده است.
🔵 این در حالیاست که رویکرد ظلمستیزانه و عدالتطلبانه در کنار حمایت بیدریغ از مستضعفان جهان، از این نهضت و انقلاب، نمونه و سرمشقی جاودان برای همهٔ ملل آزادیخواه و استقلالطلب ساخته است.
🔵 این هراس غرب صلیبی-صهیونی از اسلام و تداوم انقلاب آن از ایران، در تئوری "برخورد تمدنها"ی #ساموئل_هانتینگتون و سپس نظریهٔ "پایان تاریخ" #فرانسیس_فوکویاما بهخوبی قابل دریافت است.
🔵 امّا این انقلاب آنگاه جدّیتر خود را نشان داده و سران نظام سلطه را وادار به حرکات دیوانهوار میکند که خود را با عنوان «زمینهساز واقعهٔ شریف #ظهور_منجی_موعود در شرق اسلامی» بارز میسازد.
✍این مطلب ادامه دارد
#عاکف_سلیمانی
#مطالب_امنیتی
#عاکفسلیمانی
@akef_soleimany
@akef_soleimany
@akef_soleimany
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
هدایت شده از عاکف سلیمانی
✔️ کارشناسان ارشد اطلاعاتی در جستجوی امام مهدی
شماره 3
🔵 کانونهای جهانوطن #صهیونی بعد از اولین تحرک خود برای تسخیر جهان در #جنگهای_صلیبی و سپس ساز کردنِ نخستین زمزمههای #مسیحاگرایی صهیونیستی از خلال ماجرای #شوالیههای_معبد و بهوجود آمدن فرقههای نهانروش و مخوفی همچون #فراماسونری و #کابالا، در قرن ١٧ با انشقاق مسیحیت و ایجاد #پروتستانتیزم، این آیین ابراهیمی را با آموزههای صهیونی آمیخته کردند و بهطور رسمی از دلش فرقههای مختلف #مسیحیت_صهیونیستی مانند #پیوریتانیسم و #کالوینیسم (اسلاف اوانجلیستهای امروزی) را بیرون آوردند.
🔵 از همان لحظهٔ پیدایش فرقههای یاد شده، این باور را به پیروانشان القاء نمودند که مأموریت و رسالت آنها فراهمکردن زمینههای بازگشت #مسیح_موعود براساس ٢ شرط است:
▪️اول کوچاندن #قوم_یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی #اسرائیل_بزرگ
▪️دوم بازسازی #معبد_سلیمان بر خرابههای مسجد الاقصی (همچنانکه امروز آن را در دستور کار قرار دادهاند) و برپایی جنگ آخرالزمان یا #آرماگدون
🔵 تا مسیح موعود (که با آن حضرت مسیح بن مریم متفاوت بوده و مسیح بن داوود نام دارد) #حکومت_جهانی خود را به مرکزیت #اورشلیم و اسراییل برپاسازد.
🔵 #کانونهای_صهیونی این باور را القاء نمودند که دنیا به سمت چنان جنگی پیش خواهد رفت و پیروان و منتظران مسیح موعود بایستی جهان را برای آن نبرد آخرین آماده سازند.
🔵 از آن پس، تمامی کوشش و طرح و برنامههای امپراتوری جهانی #صهیونیسم و سربازان تازه به خدمت گرفتهشدهشان یعنی #مسیحیان_صهیونیست (که در آن زمان هنوز چنین نامی نداشتند) عملی ساختنِ طرح فوق بود و اسناد و مدارک معتبر تاریخی حکایت از آن دارد که مهاجرت گستردهٔ #پیوریتنها به قاره آمریکا اساساً بهمنظور جستجوی #آتلانتیس یا همان #سرزمین_موعود انجام گرفت و برپایی و تشکیل ایالات متحده، جهت اجرای همان باوری بود که توسط کانونهای صهیونی القاء شده بود.
🔵 به این مفهوم که آنها از همان ابتدای مهاجرت به قارهٔ نو و تشکیل ایالات متحده آمریکا، این مأموریت را برای آن فرض کردند که بایستی همهٔ برنامهها و مساعی خویش را در راه بازگشت مسیح موعودشان و در واقع برپایی و گسترش اسرائیل بزرگ مصروف دارند.
🔵 از همینرو هزینههای مسافرت و مأموریت #کریستف_کلمب و افرادش برای یافتن سرزمین موعود، توسط همان کانونهای صهیونی اروپا پرداخته شد و از همینروست که قتلعام #سرخپوستان تحت عنوان پاکسازی #کنعانیان اتفاق افتاد و از همینروست که امروز هر رئیسجمهور آمریکا در آستانهٔ ورود به کاخ سفید از هر حزب و تفکر و طایفه، بایستی به دیوار اسرائیل سرِ تعظیم فرود آورد.
✍این مطلب ادامه دارد
#عاکف_سلیمانی
#مطالب_امنیتی
#عاکفسلیمانی
@akef_soleimany
@akef_soleimany
@akef_soleimany
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
هدایت شده از عاکف سلیمانی
✔️ کارشناسان ارشد اطلاعاتی در جستجوی امام مهدی
شماره 4
🔵 امروز جریان #مسحیت_صهیونیستی که هماکنون بزرگترین کانون قدرت را در آمریکا و اروپا را در اختیار دارند، بر موضوع جنگ #آرماگدون و رویارویی نیروهای خیر و شر در فلسطین اشغالی پای میفشرند و همواره نوک تیز حملات خود را متوجه جریان فکری #مهدوی و #موعودگرا ساخته و با ارائهٔ تصویری غیرواقعی، ترسناک، ضدّ بشر و تروریستی سعی در بسیج همهٔ قوای سیاسی، اقتصادی و نظامی خود علیه حرکت مهدوی و مرکز آن یعنی #ایران اسلامی کرده است.
🔵 اینک همهٔ نیروی رسانهای و تبلیغاتی خود در سراسر جهان و در هر رنگ و لباس و شکل را به میدان فراخواندهاند تا بر علیه این حرکت مهدوی و امام آن، لجنپراکنی کرده، شبههاندازی نمایند و با القابی همچون #دجال و #ضد_مسیح و #آنتی_کرایست، باعث جنگ جهانی سوم معرفی کنند.
🔵 در حالیکه خود با کسب اطلاعات وسیع و از طریق منابع گسترده، بیش از هرکس و گروهی، به حقّانیت و حقیقت آن باور داشته و دارند. از همینرو بود که در زمان حاکمیت #جورج_دبلیو_بوش کمیسیونی به ریاست وی و شرکت کارشناسان خبره سازمان CIA، برای شناسایی حضرت صاحبالزمان (عج) و #فرهنگ_مهدوی جاری میان شیعیان تأسیس و راهاندازی شد.
🔵 اما قیام مهدی صاحبالزمان در آیندهای نزدیک، حقیقتی انکارناپذیر است که امروز تمامی هیمنهٔ امپراتوری جهانی #صهیونیسم را با همهٔ قدرت و قوا، به لرزه درآورده و در مقابل مایهٔ تسکین و آرامش دل مستضعفان و آزادیخواهان دنیا گردیده است.
🔵 چراکه این وعدهٔ الهی است، حتی اگر سراسر سپاه کفر و شرک آن را برنتابند و همهٔ کید و مکر و نیرنگ خویش را برای جلوگیری از آن ظهور و قیام مقدس به کار گیرند.
#عاکف_سلیمانی
#مطالب_امنیتی
#عاکفسلیمانی
@akef_soleimany
@akef_soleimany
@akef_soleimany
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7