eitaa logo
عاکف سلیمانی
9.5هزار دنبال‌کننده
94 عکس
21 ویدیو
15 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
قسمت پنجاه و هشتم خاطرم نیست دقیقاً چقدر از زمان گذشته بود که صدای قدم‌هایی کنترل‌شده از شاخه دوم ت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و نهم پس از ماجرای رضوان در اسراییل، حالا اخبار پیدا و پنهان که به من می‌رسید، نشان از این داشت که در مقر اصلی موساد در نزدیکی تل‌آویو، فضا مسموم شده است. هیچ‌کس به دیگری اطمینان نداشت. یکی از عوامل من، که برای معاریو یادداشت می‌نوشت و در ساختمان معاریو هم مستقر بود، یک پیام به صورت رمزگذاری شده برای او ارسال کردم: «بازداشت‌های گسترده در بدنه امنیتی؛ آیا نفوذ تا بالاترین سطح ادامه دارد؟» معاون موساد که هنوز تحت کنترل من بود، کمیته‌ای برای بررسی خیانت در موساد تشکیل داد. او آگاهانه کسانی را در لیست سیاه قرار داد که جدی‌ترین موانع من و تیم من، در مسیر نفوذ به ساختار موساد بودند. دو روز بعد از آخرین ارتباط رمزگذاری شده‌ام با رابط بین خودم و معاون ضدجاسوسی موساد، از طریق یک سری اقدامات فنی و اطلاعاتی و یکی از عوامل‌مان در موساد، فهمیدم که راهروهای موساد پر شده از بازجویی از افسران اطلاعاتی و برخی عناصری که حریف معاون موساد در ساختار خودشان محسوب می‌شدند. من باید، هم معاون ضدجاسوسی موساد را حفظ می‌کردم، هم رقبای او را حذف می‌کردم، هم اینکه از آنان بهره‌برداری کنم، هم راه نفوذ خودمان را هموارتر کنم. دو هفته از خروج‌مان از اسراییل گذشته بود که متوجه شدیم یوسی بن‌عاموس از طریق نتانیاهو به دنبال این است تا جای معاون ضدجاسوسی موساد را بگیرد و این، هم برای ما خطر بود، هم فرصت. پس از نماز صبح یکی از همان روزها در لبنان بود که داشتم در داخل اتاقم ورزش می‌کردم، یک پیام رمزی از طرف یکی از عواملان آمد که یوسی را از خانه‌اش با دستبند بردند. او یکی از کسانی بود که هفت سال رضوان را شکنجه کرد. حالا قرار بود او در سلولی بخوابد که رضوان می‌خوابید. موقع صبحانه خوردن بود، خبرش را به رضوان دادم، به زبان لبنانی گفت: «حاج عاکف، چقدر کار خدا درسته و داره انتقام می‌گیره...» یک قاشق از حلوای عربی که یکی از بچه‌های حزب‌الله در آن خانه امن درست کرده بود خوردم، گفتم: «انتقام شیرینه، ولی هدف ما بزرگتره رضوان. وقتی اونا مشغول پاکسازی خودشون هستن، ما تمام مسیرهای نفوذ رو باز می‌کنیم. حالا دیگه کسی نیست که به جابه‌جایی‌های ما شک کنه.» من به جای تخریب، به فکر بازیافت نیرو افتادم. در روان‌شناسی اطلاعاتی و عملیاتی، هیچ مهره‌ای خطرناک‌تر و در عین حال مفیدتر از یک افسر رانده شده برای سرویس حریف نیست؛ کسی که تمام عمرش را فدای سازمان کرده و حالا به اتهام واهی خیانت، همه‌چیزش را از دست داده است. آن افسر اطلاعاتی اخراجی، تشنه انتقام بود و من ساقی این جام زهرآگین بودم. در حالی که راهروهای موساد پر شده بود از بازجویی‌های بی‌پایان و سوءظن، لیست افسران اخراجی را پیش روی رضوان و عمار گذاشتم. به عمار و رضوان گفتم: «من خیلی بازی شوگی رو دوست دارم و همیشه به جای شطرنج ترجیح میدم شوگی بازی کنم... از حالا، ما به دنبال کسی هستیم که نه برای پول، بلکه برای عدالت شخصی بجنگه. کسی مثل آریل زئوی...» به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و نهم پس از ماجرای رضوان در اسراییل، حالا اخبار پی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت اما آریل زئوی، چه کسی بود؟ مسئول سابق میز عملیات ویژه موساد در حوزه شمال (لبنان) بود. آریل مردی ایدئولوژیک، باهوش و بسیار مغرور بود که در تصفیه‌های درون سازمانی موساد، با پرونده‌سازی معاون ضدجاسوسی که حالا زیر بلیت من در پوشش کمال الحارثی بود، به اتهام واهی اهمال اطلاعاتی و فروش اسناد، اخراج شده بود. روی مانیتوری که روبروی من در اتاق خانه امن بیروت قرار داشت، نام آریل زئوی در حومه تل‌آویو سبز شد. سیدعاصف پشت سرم ایستاده بود و با چشمانی نگران رد تبادل داده‌ها را می‌پایید. زمزمه کرد: «حاج عاکف، مطمئنی کشش نمیده سمت تله موساد؟ زئوی گرگ بارون‌دیده‌ست. هفت سال تو میز شمال بوده، بوی ما رو از صد فرسخی می‌شناسه.» بی‌آنکه نگاهم را از خطوط کد بردارم، گفتم: «گرگ وقتی زخمی و بی‌آبرو میشه عاصف جان. فقط دنبال دریدن کسی هست که خنجر از پشت بهش زده. اون الان کوره عاصف. نفرت کورترین قطب‌نمای دنیاست.» رابط ما در اروپا، با هویت پوششی یک شبکه حقوقی و افشاگر سوئیسی، بسته اول را روی سرور امن آریل بارگذاری کرده بود: گزارش‌های فوق‌محرمانه تصفیه‌های داخلی موساد و دست‌خط شخص یوسی بن‌عاموس، مدارکی را نشان می‌داد که پرونده خیانت آریل، یک پاپوش ساختگی از سوی رقبا برای تسویه حساب بوده است. دقیقاً همان‌طور که در طراحی سناریو پیش‌بینی کرده بودیم، آریل، پیام را فوری باز کرد. پیام رمزگذاری شده دوم را به سیستمش تزریق کردیم: «اگر می‌خواهی نامت در تاریخ به عنوان قربانی خیانت ثبت نشود، باید اسناد میز عملیات مشترک در پایگاه گلیلوت را بیرون بکشی. ما مدارک تسویه را علنی می‌کنیم، تو شبکه فاسد پشت پرده را بسوزان.» برای آریل، پایگاه گلیلوت یعنی خانه سابقش. او هنوز کدهای بایگانی بخش یونیت ۸۲۰۰ و کلیدهای دستی ورودی سرورهای طبقه‌بندی‌شده را در ذهن داشت. رمزهایی که تغییر نداده بودند چون تصور می‌کردند آریل پس از اخراج، کاملاً خنثی و ایزوله شده است. همان شب، ساعت دو بامداد به وقت تل‌آویو بود. آریل با مدارک جعلی یکی از ناظران فنی زیرساخت وارد ایستگاه فرعی تبادل داده شد. با هر کلیک او در قلب شبکه حریف، یک بسته اطلاعاتی سنگین از رله‌های سوئیس می‌گذشت و مستقیم روی میز ما در بیروت رمزگشایی می‌شد: مختصات شبکه‌های حسگر مرزی در جنوب لبنان لیست انبارهای لجستیکی رزرو در عمق حیفا و از همه حیاتی‌تر، کدهای فرکانسی ارتباطی سامانه‌های پدافندی که ماه‌ها دنبالش بودیم و نمی‌شد بیش از این به معاون وزیر جنگ برای آن فشار بیاوریم. رضوان کنار میز آمد. لیوان چای را روی میز گذاشت و به سرازیر شدن فایل‌ها روی مانیتور خیره شد. روی لبش لبخند عمیقی نشست: «داره خودش تمام درها رو از پشت باز می‌کنه...» تکیه‌ام را به صندلی دادم و چشم دوختم به نقشه دیجیتال پایگاه‌های تل‌آویو: «این فقط فاز اوله رضوان. وقتی اسناد بیرون بیاد، آریل فکر می‌کنه یک قهرمان رسواکننده‌ست؛ اما قبل از اینکه بفهمه چه نقشی توی این پازل داشته، سیستم خودش برای پوشاندن رسوایی، اون و زیر چرخ‌دنده‌هاش له می‌کنه و تل‌آویو می‌مونه با شبکه‌ای که از درون سوراخ سوراخ شده.» رضوان گفت: «آریل کم در شمال جنایت نکرده. باید اینارو جوری از درون به هم بریزیم که خودشون، هم دیگر و تیکه و پاره کنن.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمه‌گاه‌ولایت
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نفوذی ما در اسراییل چند سرباز وظیفه نیست، بلکه دسترسی است که کلیات رژیم را به باد فنا داده است ➖➖➖➖➖➖ ◀️ به پایگاه خبری تحلیلی بپیوندید👇👇 ➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
هدایت شده از خیمه‌گاه‌ولایت
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥جاسوس‌های ایران تا زیرزمین وزارت جنگ نفوذ کرده بودند! ‌ اعترافی که ناخواسته از دهان رسانه رسمی اسرائیل بیرون آمد؛ نفوذی که فقط یک عملیات نیست، بلکه فروپاشی امنیتی را فریاد می‌زند. ‌ ➖➖➖➖➖➖ ◀️ به پایگاه خبری تحلیلی بپیوندید👇👇 ➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
امشب، منتظر باشید. خبری در راه است. بازی ادامه داره.
عاکف سلیمانی
امشب، منتظر باشید. خبری در راه است. بازی ادامه داره.
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و یکم هفت سال قبل از ربایش و اسارت رضوان، یک واحد عملیات ویژه موساد در حومه بیروت به خانه‌ای امن ضربه زد که منجر به شهادت دو برادر اطلاعاتی ایران (شهید حبیب و شهید سجاد) و یک رزمنده حزب‌الله (شهید هادی) و اسارت رضوان شد. رضوان آن روز ربایش و سپس با یک طراحی ویژه توسط موساد به داخل سرزمین منتقل شد. این عملیات ربایش، خیلی برای اتاق مشترک ما و حزب‌الله گران تمام شده بود و سیدحسن نصرالله بارها تأکید کرده بود که باید ضربه متقابل در سطح بالا به رژیم بزنیم. عاملان اصلی آن عملیات، تیمی سه نفره شامل (مایکل سارونی فرمانده میدانی آن عملیات)، (الون کاتس متخصص تله‌گذاری و پشتیبانی) و (یوسی بن‌عاموس از مدیران رده بالای موساد که مسئول بازجویی رضوان می‌شد) بودند. رضوان پوشه قدیمی با جلد قرمز را روی میزم گذاشت. عکس‌های سه شهید که در صفحه اول سنجاق شده بود. حبیب، سجاد و هادی. هفت سال بود که این داغ روی سینه من و رضوان و بچه‌هایم سنگینی می‌کرد. رضوان با بغض، به عربی گفت: «ما باید انتقام بچه‌ها رو زودتر بگیریم. این خواسته‌ی سید هست، و خواسته‌ی سید، خواسته‌ی سیدالقائد هست.» برخاستم، به سمت رضوان رفتم. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و به نقشه گلیلوت که روی مانیتور چشمک می‌زد نگاه کردم، رضوان فارسی می‌فهمید، گفتم: «ما تو زمین رژیم، با قواعد رژیم بازی نمی‌کنیم رضوان. آریل داره بدون اینکه بدونه، طناب دار رفقا و همکاران قدیمیش رو می‌بافه. خون شهید رو با خشم هدر نمیدن، با مهندسی اطلاعاتی نقدش می‌کنن. قطعا، این، خواسته‌ی هر دو عزیز ما هست.» به سمت تخته وایت برد رفتم. ماژیک قرمز را برداشتم و دور اسم و تصویر یوسی بن‌عاموس خط کشیدم، برگشتم به عقب و رضوان را نگاه کردم، گفتم: «عاموس مدیر ارشده؛ دست زدن مستقیم بهش در تل‌آویو هزینه سیاسی داره برای موساد. ما فعلا نمی‌خوایم هزینه سیاسی رو برای موساد و نتانیاهو بالا ببریم. می‌خوایم خودشون، آرام آرام خودشون و بزنن و این موضوع پس از نجات تو از اون جهنم شروع شده و کم کم دارن خودشون هزینه‌ها رو برای خودشون بالا می‌برن. اگر معاون ضدجاسوسی احساس کنه عاموس داره به میزهای دیگه خط میده و پرونده گلیلوت به خاطر فساد اون لو رفته، خودش دست‌بند رو به دستش می‌زنه. وقتی پای منافع سیستم بیاد وسط، خود موساد عاموس رو در انفرادی خفه می‌کنه تا دهانش تا ابد بسته بمونه.» سپس انگشتم را روی عکس الون کاتس گذاشتم، به صحبت‌هایم ادامه دادم: «کاتس در اون عملیات متخصص تله بود، اما خبر نداره بزرگ‌ترین تله زندگیش داخل خونه خودشه. ورود به حریم کاتس مثل آب خوردنه؛ پرونده هفت‌ساله ما باید برای همیشه بسته بشه.» و در آخر نگاهم را به عمار و رضوان دوختم و چندبار با انگشتانم روی عکس مایکل سارونی کوبیدم، گفتم: «سارونی، در اون عملیات فرمانده میدانی بود. اون روز، هفت سال پیش دستور شلیک به حبیب و سجاد و هادی رو داد. سارونی باید بفهمه سرعت ماشینش در اتوبان ساحلی، نمی‌تونه جلوی تقاص خون بچه‌های ما رو بگیره. با یک خطای نرم‌افزاری در سیستم ترمز، به همون جهنمی می‌ره، که باید بره.» رضوان نفس عمیقی کشید؛ بغض هفت‌ساله‌اش با این نقشه، کمی آرام گرفت. باز هم قرار بود بدون آنکه گلوله‌ای از تفنگ ما و حزب‌الله شلیک شود، افسران دشمن با تبر خودشان، یک‌دیگر را قطع کنند. نگاهم روی تصویر یوسی بن‌عاموس، همچنان متوقف شده بود. مدیری جاه‌طلب، نخبه و بی‌رحم از اداره عملیات ویژه که هفت سال پیش بازجویی‌های بی‌رحمانه رضوان را مستقیماً هدایت می‌کرد. عاموس فقط یک مدیر امنیتی نبود؛ او سایه‌ای سنگین بر صندلی معاونت ضدجاسوسی موساد انداخته بود. در تمام بولتن‌های محرمانه‌ای که در آن روزها تخلیه کرده بودیم، یک واقعیت مثل روز روشن بود، آن هم اینکه رقابت زهرآگین میان عاموس و معاون ضدجاسوسی به شدت قوت گرفته بود؛ بخصوص پس از رهایی رضوان. عاموس در لابی‌های سیاسی کنست و محافل تصمیم‌گیر، خودش را جانشین قطعی و بلامنازع صندلی معاونت جا انداخته بود و معاون فعلی، شب‌ها با کابوس از دست دادن جایگاهش چشم بر هم می‌گذاشت. برای ایران و حزب‌الله هم حالا معاون موساد بهترین گزینه بود تا بقا داشته باشد؛ چون او عملا مهره ما بود. معاون موساد می‌دانست که اگر عاموس فقط یک دستاورد دیگر ثبت کند یا پرونده‌ای بزرگ را به رخ بکشد، کار او تمام است و باید میزش را خالی کند. این همان شکاف مرگباری بود که ما باید تیغه‌مان را درست وسط آن فرو می‌کردیم. حفظ صندلی معاون در ازای حذف عاموس. تا هم انتقام رضوان گرفته شود، هم اینکه معاون موساد همچنان مهره ما بماند و در آن جایگاه حفظ شود.
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و یکم هفت سال قبل از ربایش و اسارت رضوان، یک واحد عم
قسمت شصت و دوم به رضوان اشاره کردم. رضوان با همان دست‌هایی که هنوز رد شکنجه‌های هفت سال پیش را با خود داشت، فلش‌مموری حاوی اسناد تقطیع‌شده و مکمل را روی میز گذاشت. رو به بچه‌ها گفتم: «ما به دفتر عاموس حمله نمی‌کنیم. ما حتی یک مأمور به تل‌آویو نمی‌فرستیم. خود معاون ضدجاسوسی، بهترین، دقیق‌ترین و بی‌رحم‌ترین مأمور ما برای نابودی عاموس خواهد بود. معاون برای نجات صندلیش هم که شده، حاضر هست کل سیستم و به آتش بکشه، فقط کافیه حس کنه عاموس نه یک رقیب، بلکه یک خائن نفوذی هست که قصد کودتای اطلاعاتی داره.» مهندسی کار از طریق دسترسی‌های پنهان آریل زئوی کلید خورد. آریل هنوز کدهای خاکستری اطلاعات در شبکه داخلی موساد را مثل کف دستش می‌شناخت. ما یک پازل ساختگی اما از نظر فنی بی‌نقص سرهم کردیم. آن هم اینکه یک سری سرنخ‌های دیجیتال رمزنگاری‌شده، صورت‌جلسات محرمانه از درز اطلاعات عملیات‌های گذشته، و یک حساب واسط در قبرس که رد پای تراکنش‌های مبهم آن دقیقاً به IP اختصاصی لپ‌تاپ شخصی عاموس در دفتر کارش ختم می‌شد. از طرف دیگر، فایلی را که رضوان از جزئیات فنی بازجویی‌های سال‌های قبل تکمیل کرده بود، به‌گونه‌ای بازنویسی کردیم که نشان می‌داد عاموس بخشی از اطلاعات حیاتی پرونده مقاومت را سال‌ها پیش پنهان کرده تا در بزنگاه مناسب از آن برای باج‌گیری سازمانی و بالا رفتن از نردبان قدرت استفاده کند. این بسته اطلاعاتی مسموم، نه به صورت مستقیم، بلکه از طریق هشدار خودکار سیستم پایش نفوذ داخلی، روی مانیتور شخص معاون ضدجاسوسی موساد بالا آمد. می‌توانستم ثانیه به ثانیه آن لحظه را در مقر ضدجاسوسی تجسم کنم؛ لحظه‌ای که معاون روی صندلی چرمی‌اش می‌نشیند، فنجان قهوه‌اش روی میز می‌ماند و چشمانش روی سند خیانت رقیب مستقیمش قفل می‌شود. برای معاون، این یک سند امنیتی نبود؛ این یک هدیه آسمانی برای بقا و ذبح رقیبی بود که داشت جایگاهش را غصب می‌کرد. او نه تنها نمی‌خواست به اصالت کامل اسناد شک کند، بلکه تشنه باور کردنش بود. به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت شصت و دوم به رضوان اشاره کردم. رضوان با همان دست‌هایی که هنوز رد شکنجه‌های هفت سال پیش را با خ
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی در حومه هرتزلیا؛ جایی که یوسی بن‌عاموس در آرامش توهم امنیتش خوابیده بود. طبق سناریویی که طراحی کرده بودیم، معاون شخصاً دستور عملیات ویژه ضدجاسوسی را صادر کرده بود. در سکوت کامل، بدون هماهنگی با رئیس کل و در پوشش اقدام اضطراری برای جلوگیری از فرار مهره نفوذی. چهار خودروی ون سیاه با شیشه‌های دودی و پلاک‌های دولتی، بدون آژیر وارد خیابان اختصاصی شدند. تیم عملیات واکنش سریع ضدجاسوسی موساد، مسلح به سلاح‌های بی‌صدا، چندمحافظ عاموس را دستگیر کردند، سپس قفل‌های الکترونیکی خانه را با کدهای اضطراری بای‌پس کردند. عاموس حتی فرصت نکرد دستش را به سمت کلت کمری زیر بالشش ببرد. درب اتاق خواب با لگد باز شد و نور خیره‌کننده لیزرهای قرمز روی سینه‌اش نشست. وقتی چشمانش را باز کرد، به جای تروریست‌های فرضی، چهره مأموران بخش حفاظت خود موساد را دید. عاموس با وحشت فریاد زد: «شما دیوونه شدید؟ من مدیر عملیات ویژه‌ام! به معاونتون بگید این کثافت‌کاری چیه؟!» اما سرتیم بازداشت با خونسردی سردی دست‌بندهای فولادی را بر مچ‌های او قفل کرد و برگه حکم امضاشده توسط معاون ضدجاسوسی را جلوی صورتش گرفت، خیلی آرام گفت: «یوسی بن‌عاموس؛ شما به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، نگهداری غیرقانونی اسناد طبقه‌بندی‌شده و ارتباط با کانال‌های متخاصم بازداشت هستید.» عاموس در آن لحظه هنوز نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. او خیال می‌کرد این یک تسویه‌حساب سیاسی کثیف از طرف معاون است تا او را از کورس رقابت حذف کند؛ او فریاد می‌زد و تهدید می‌کرد، غافل از اینکه مدارکی که در سیستم ثبت شده بود، راه هرگونه بازگشتی را برایش مسدود می‌کرد. عمار به صفحه مانیتور که گزارش اولیه رسانه‌های غیررسمی تل‌آویو درباره «یک بازداشت امنیتی فوق محرمانه در سطح بالا» را نشان می‌داد نگاه کرد و با صدایی آرام گفت: «معاون موساد احساس امنیت می‌کنه؟» پاسخ دادم: «بیشتر از همیشه. معاون الان فکر می‌کنه با دستگیری عاموس، هم بزرگ‌ترین خطر بقای خودش روی صندلی قدرت رو خنثی کرده و هم یک امتیاز بزرگ سازمانی ثبت کرده. اما حقیقت اینه که اون دست‌های خودش رو به خونی آلوده کرده که ما مسیرش رو کشیدیم. عاموس دیگه از اون سلول انفرادی زنده بیرون نمیاد؛ چون معاون برای اینکه رازش فاش نشه و اعترافات عاموس پایه‌های صندلی خود معاون رو نلرزونه، پرونده رو در همون انفرادی که رضوان بوده، با یک ایست قلبی ناگهانی برای همیشه خواهد بست.» ماژیک قرمز را روی میز گذاشتم. چهره عاموس روی وایت‌برد ضربدر خورد. عاصف گفت: «یک رأس از مثلث هفت‌ساله سقوط کرد. بدون اینکه تیری از سمت ما شلیک بشه، خود گرگ‌ها افتادن به جون هم.» گفتم: «حالا نوبت کاتس و سارونی هست و پایه‌های ساختارشون زیر بار شک و وحشت داره خرد میشه.» یک هفته پس از زیر ضربه رفتن عاموس و از درون بلعیده شدن افسران و مقامات عالیرتبه موساد به دلیل اتهام کشته شدن رضوان، فضا در سرزمین اشغالی به شدت متشنج شده بود و رصد و پایش ما از درون کابینه نتانیاهو حکایت از یک خانه تکانی اساسی داشت. رییس وقت موساد به شدت نگران بود تا مبادا خودش قربانی بعدی باشد، غافل از اینکه زیر مجموعه‌اش قربانی‌های اولیه بودند و برای خودش برنامه‌ای جداگانه داشتیم. ساعت 4 صبح بود و مشغول خواندن نماز شب بودم. نماز شبم را به دلیل خستگی زیاد، خلاصه کردم. از طرفی از روز قبلش که صبحانه خورده بودم، دیگر چیزی نخورده بودم و رمقی برایم نمانده بود. پس از نماز شب، دیدم نیم ساعت تا نماز صبح به وقت بیروت باقی مانده و از جایی که گرسنه‌ام شده بود، رفتم به سمت میز کارم و با خستگی نشستم تا کمی خرما و گردو و حلو و نان میل کنم. به عمار گفتم: «چی دیدی توی مانیتور که یک ربع هست ایستادی جلوش و تکون نمی‌خوری؟» عمار جلوی مانیتورها خشکش زده بود. دستش روی سوئیچ قطع اضطراری شبکه ماند و با لحنی که اضطراب کنترل‌شده‌اش در آن موج می‌زد، گفت: «حاج عاکف... نود ارتباطی سوم در حومه خلده قطع شد. البته، نه از نوع خطای سرور.» نگران شدم، لقمه اول را نیمه کاره رها کردم و گذاشتم روی میز، بلند شدم و فوری به سمت مانیتور رفتم. گفتم: «توضیح بده دقیق ببینم چی شده؟» گفت: «الگوی بسته‌ها نشون میده که یک پکت آنالیز عمیق، دقیقاً روی کانال انتقال داده‌های عاموس سوار شده. به نظرم یه تمی امنیتی توی موساد داره مثلث‌بندی فرکانسی می‌زنه. حداقل دو پهپاد شناسایی پنهان‌کار بالای خط ساحلی ضاحیه، پترن چرخشی گرفتن.» گفتم: «برو به عقیل بگو فوری بیاد پیشم کارش دارم...»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی
قسمت شصت و چهارم عمار رفت و من هم به صفحه خیره شدم. کمتر از یک دقیقه عقیل و عمار باهم برگشتند. عقیل، مسئول ارتباطات و پشتیبانی میدانی حزب‌الله آمد و عمار هم یک‌بار توجیه‌اش کرد. بلافاصله دست به اسلحه کمری‌اش برد و با تحکم رو به من ایستاد، گفت: «حاجی، باید همین الان اینجا رو تخلیه کنیم. پروتکل روشنه و اگر حتی یک نود مشکوک بشه، زیرزمین ظرف ۱۲ دقیقه تخلیه و پاکسازی میشه. رضوان نباید دوباره دست اون‌ها بیفته! همونطور هم شما. به نظرم موساد داره ضد می‌زنه به معاون ضدجاسوسی و می‌خواد ما و اون و یک جا باهم ببرن زیر ضربه. هفت سال اسارت بس نبود؟ اگر یک موشک نقطه‌زن این سقف بتنی رو بشکافه، کل زحمات این چند ماه خاکستر میشه.» خیلی شوکه شدم. تصمیم برای من حالا سخت شده بود. صدای اذان بلند شد. گفتم: «من می‌رم نماز... شما هم برید برای نماز. همه بچه‌های این مقر زیر زمینی و بیدار کنید. آماده باش صد در صدی داریم. بعد از نماز جماعت، همه میاید اینجا توی اتاق عملیات.» عقیل و عمار رفتند. من ایستادم روی سجاده‌ام، قامت بستم... الله اکبر. بسم‌الله الرحمن الرحیم... دیگر مال خودم نبودم. من عبد بودم. عبد همان خدایی که موسی را از نیل عبور دارد و ابراهیم را از آتش و یوسف را از قعر چاه. من که عددی نبودم. من و تیمم فقط باید تلاش می‌کردیم، بقیه‌اش با خدا بود...حمد و سوره را خواندم، به رکوع و سجود رفتم. آنقدر از دنیا و آدم‌هایش خسته بودم که دلم می‌خواست در همان سجده همه چیز تمام شود. برخاستم و رکعت دوم و قنوت... در قنوت گیر کردم... هر دعایی بلد بودم خواندم. شاید پنج دقیقه فقط دعا خواندم و به رکوع رفتم و سپس به سجده. سجده آخر، گیر کردم. مثل همیشه...یاد مناجات مادرم با خداوند افتادم... شاید حدود پنجاه بار سبحان ربی الاعلی و بحمده را در سجده دوم تکرار کردم. تشهد را خواندم و سلام دادم و تمام. دستانم را روی سرم گذاشتم، الهی عظم البلاء را خواندم... به الغوث که رسیدم، صدای عاصف و راشد و عمار و رضوان و صلاح و عقیل را شنیدم که داشتند فوری به سمت اتاق عملیات می‌آمدند. وقتی بچه‌ها آمدند، من و عمار شرایط را تشریح کردیم. چندنفر از بچه‌ها با عقیل هم نظر بودند که باید مقر زیر زمینی ما زودتر تخلیه شود. تنش بالا گرفته بود و مرز میان حفظ امنیت تیم و ادامه دادن عملیات، به باریکی یک تار مو رسیده بود. رضوان در سکوت، پشت میز نقشه نشسته بود و به دست‌های لرزانش که یادگار شکنجه‌های دوران اسارتش بود نگاه می‌کرد. من چند قدم جلو رفتم، با کف دست محکم کوبیدم روی میز و نگاهم را میان چشم‌های نگران عقیل و عمار و دیگر رفقایم گرداندم. گفتم: «من مخالفم. می‌دونم ازم دلخور می‌شید اما وسط عملیات جای دلخوری نیست. اگر الان بدویم بیرون، دقیقاً بازی رو باختیم. تخلیه سراسیمه یعنی فعال کردن تله‌های حرارتی و شناسایی چهره در تقاطع‌های بیروت. 24 ساعته داره بالای سر لبنان، بخصوص بیروت، پهپادهای صهیون می‌چرخه. ما جایی نمی‌تونیم بریم فعلا. به جای پاک کردن صورت مسئله، به فکر حلش باشید. موساد هنوز جای دقیق این زیرزمین رو پیدا نکرده؛ اون‌ها فقط فهمیدن سرنخ پرونده عاموس از بیروت کلید خورده و دارن با پرتاب سنگ در تاریکی، ما رو وادار به واکنش و جابه‌جایی کور می‌کنند. ما از اینجا تکون نمی‌خوریم...» سیدعاصف گفت: «حداقل یک رد جعلی براشون بسازیم تا چشم‌هاشون رو به نقطه اشتباه بدوزیم و تمرکزشون از روی ما برداشته بشه.» گفتم: «پیشنهاد خوبی دادی.» سپس رو به رضوان برگشتم، گفتم: «رضوان، کاتس متخصص تله بود. مطمئنم اون وقتی فهمیده عاموس بازداشت شده و پایگاه‌های سایبری به تکاپو افتادن، بدجوری ترسیده. به نظرت اولین واکنشش چیه؟» رضوان سرش را بالا آورد، صدایش از ته چاه خاطرات هفت ساله‌اش بیرون آمد: «کاتس یک ترسوئه متخصصه... اون به سیستم اعتماد نداره. همیشه می‌گفت اگر روزی پرونده بیروت باز بشه، تنها جایی که بهش پناه می‌بره ویلای مخفی‌اش در شیب‌های کوه کارمل در حیفاست؛ جایی که خودش سیستم‌های هشدار اولیه و تله‌های مادون قرمز رو طراحی کرده بود. کاتس اگر حس کنه سیستم داره مهره‌ها رو پاکسازی می‌کنه، فرار می‌کنه.» لبخندی سرد زدم و رو به عمار گفتم: «دقیقاً همین جا ضربه دوم فرود میاد. ما دو تا کار رو همزمان انجام می‌دیم. اول با استفاده از دسترسی آریل زئوی، یک پیام هشدار فوق محرمانه با مهر فوریت میز پاکسازی داخلی به سیستم ارتباطی شخصی کاتس می‌فرستیم که عاموس اعتراف کرده و نام شما در لیست بازداشت ساعت ۶ صبح است. خانه امن کارمل فعال شد.» عمار گرفت: «و دومی؟» گفتم: «و دومی... سیگنال رادیویی جعلی بیروت رو به سمت یک آپارتمان خالی در طرابلس شیفت می‌دیم تا پهپادها و تحلیل‌گرهای موساد فکر کنن منشأ نشت اطلاعات به شمال لبنان منتقل شده.»
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی
کاتس در تل‌آویو، با دریافت پیام ساختگی، دقیقاً در همان تله‌ای افتاد که باید می‌افتاد. شاید حدود بیست دقیقه بعد از دریافت آن پیام بود که او سراسیمه با یک خودروی اجاره‌ای ناشناس، بدون تلفن همراه و با اسناد جعلی به سمت مخفی‌گاه کوهستانی‌اش در کارمل به راه افتاد؛ در حالی که گمان می‌کرد دارد از چنگال ضدجاسوسی فرار می‌کند. اما حقیقت این بود که کدهای دسترسی به سیستم هوشمند و امنیتی ویلای کارمل، ساعتی قبل توسط آریل استخراج شده و تغییر یافته بود. کاتس در تاریکی شب وارد دژ اختصاصی خودش شد. جایی که تمام درها به صورت خودکار با ورود او قفل شدند، سیستم تهویه با نقص فنی عمدی گاز سمی بی‌بو را به داخل مکید و کاتس در تله‌ای که سال‌ها برای دیگران ساخته بود، آرام و بی‌صدا محبوس شد. در اتاق زیرزمین بیروت، چراغ مانیتوری که تحت کنترل عمار بود، همان صبح تا ظهر که این عملیات زمان برد، از حالت قرمز به زرد تغییر وضعیت داد. رد رادیویی دشمن به سمت شمال منحرف شده بود بدون شلیک حتی یک گلوله، پرونده نفر دوم ضربه به افسران اطلاعاتی ایران و حزب‌الله و ربایش رضوان، بسته شد. به شرط حیات ادامه دارد
. لحظات حساس و نفس‌گیری در درگیری میان سیستم امنیتی ایران و اسراییل روایت خواهد شد.
عاکف سلیمانی
کاتس در تل‌آویو، با دریافت پیام ساختگی، دقیقاً در همان تله‌ای افتاد که باید می‌افتاد. شاید حدود بیست
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و چهارم سکوت بعد از سقوط کاتس در ویلای کارمل، از جنس آرامش نبود. از جنس افتادن یک وزنه صدتنی در باتلاقی بی‌صدا بود که حباب‌های گاز متان زیر آن، تازه داشتند به سطح می‌آمدند. روی یکی از مانیتورهای اتاق عملیات ، خطوط قرمز رله ماهواره‌ای میان تل‌آویو، کریا و مقرهای شین‌بت (سازمان امنیت داخلی) در حال دیوانه شدن بودند. حجم تبادل کدهای رمزنگاری‌شده در شبکه سرویس امنیتی موساد، به بالاترین حد طی سه سال اخیر رسیده بود. مرگ کاتس را رسماً مشکوک به خودکشی در شرایط انزوای روانی ثبت کرده بودند، اما در لایه‌های طبقه‌بندی‌شده، معاون ضدجاسوسی اسراییل داشت دیوانه‌وار پرونده‌ها را شخم می‌زد تا مطمئن شود هیچ نخی به کت‌وشلوار اتوکشیده خودش در موساد گره نمی‌خورد. من دست‌هایم را پشت کمرم حلقه کرده بودم و نگاهم روی تصویر تاریک سه‌بعدی اتوبان شماره ۲ ساحلی سرزمین اشغالی متوقف بود. نوار سیاهی که حیفا را به تل‌آویو می‌دوخت و دریای مدیترانه در سمت چپ آن مثل مخملی مرده موج می‌زد. رو به رضوان و عمار گفتم: «سارونی گرگ خاکستری میدانه. مثل عاموس غرق در لابی‌های سیاسی کنست نیست، مثل کاتس هم پشت مانیتورهای سنسور قایم نمی‌شه. سارونی مرد جنگ و گلوله و کشتن و شوک ناگهانی و خون روی آسفالته. وقتی خبر بیفته که عاموس در سلول انفرادی سرفه‌های خونی می‌کنه و کاتس هم در دژ خودش خفه شده، سارونی منتظر حکم احضار نمی‌مونه. اون حس بویایی یک شکارچی رو داره و می‌فهمه پرونده سازی شده و قراره قربانی بشه برای کشته شدن رضوان؛ می‌فهمه که سیستم داره پایه‌های قدیمی خودش رو اره می‌کنه تا سرپا بمونه. سارونی فرار نمی‌کنه؛ اون اسلحه دست می‌گیره تا قبل از اینکه ببلعندش، گلو پاره کنه. فقط باید ما حواسمون باشه وقتی اونارو درگیر کردیم، خودمون رکب نخوریم.» راشد در گوشه تاریک اتاق، قنداق تاشوی ام۴ بی‌نشانش را چک کرد و با صدایی بم و پر از هشدار گفت: «حاج عاکف، زمان داره علیه ما لخته می‌شه. رد فرکانسی شمال در طرابلس فقط تا چهل دقیقه دیگه پهپادهای شناسایی دشمن رو سرگرم نگه می‌داره. همین الان دو فروند هرمس ۴۵۰ با تجهیزات پایش طیف الکترومغناطیسی از پایگاه رامات دیوید بلند شدن و روی خط مرزی ناقوره در حال گردش هستند. پنجره بسته شدن این پرونده بیشتر از نیم‌ساعت باز نیست. اگر کار سارونی تموم نشه، خودت و رضوان رو باید همین الان با اسکورت سنگین از مسیر وادی‌بقاع به سمت دمشق ببریم.» گفتم: «راشد، یا کنارم باش، یا بزن کنار و تماشا کن. من بدون هماهنگی با سیدمحمد نمی‌تونم این اتاق عملیات و تخلیه کنم. چون اونم بدون هماهنگی با سیدحسن، نمی‌تونه اقدامی کنه. دستور سید اینه تا ته این بازی رو باید بریم.» عمار سرش را از روی کنسول برداشت. چشمانش از فرط کم‌خوابی و تمرکز شدید، رگه‌های قرمز برداشته بود، گفت: «کدهای سیستم مدیریت ناوگان اختصاصی موساد تخلیه شد. آریل کار رو تا ته رفته، ولی یک مشکل وحشتناک داریم.» به سمتش چرخیدم، گفتم: «فوری بگو چه مشکلی؟» عمار تبلت را روی نقشه سُر داد به سمتم، گفت: «آریل فهمیده. اون مثل موش توی تله افتاده داره دست‌وپا می‌زنه. وقتی خبر مرگ کاتس روی خطوط داخلی رفت، آریل فهمید این یک تصفیه اداری ساده برای اعاده حیثیت خودش نیست. اون متوجه شده که ما داریم کل بازوهای عملیات هفت سال پیش بیروت رو ریشه‌کن می‌کنیم. روی خط ارتباطی امن با آریل، سه بار پیام هشدار انتحاری فرستاده؛ تهدید کرده که اگر هویت واقعی کانال ما رو نفهمه، خط رو قطع می‌کنه و اسناد باقیمانده رو به صورت عمومی روی وب تاریک پخش می‌کنه تا شین‌بت بریزه سر وقتش و حداقل با معامله قضایی زنده بمونه. زئوی داره می‌شکنه عاکف... پارانویا داره خفه‌اش می‌کنه. نگرانی راشد هم درسته. نگرانی منم باید درک کنی. تو مسئول این عملیاتی. ما بهت گفتیم الان، بعدا از ما گلایه نکن.» سکوت سنگینی روی اتاق آوار شد. صدای نفس‌های کش‌دار رضوان را از پشت سرم می‌شنیدم. اگر زئوی در این ثانیه‌ها کنترلش را از دست می‌داد، نه‌تنها دسترسی به ECU خودروی سارونی قطع می‌شد، بلکه کل زنجیره طراحی‌شده مثل باروت منفجر می‌شد و معاونت موساد می‌فهمید که تمام این سناریوی خیانت، یک بازی مهندسی‌شده از اتاق عملیات بیروت و تهران بوده است.