eitaa logo
عاکف سلیمانی
9.5هزار دنبال‌کننده
94 عکس
21 ویدیو
16 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و نهم ساعت سه و نیم بامداد بود. فرودگاه امام خمینی
قسمت هفتاد نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصله‌ای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت محیط حفظ شود. گرد پیری، چین‌های عمیقی بر صورتش نشانده بود؛ چین‌هایی که هر کدام سهم یک شب گریستن برای پسری بود که پیکرش در ظاهر برگشته بود، اما... ایستادم. زبانم قفل شده بود. تمام آموزش‌های بازجویی، فن بیان، حفظ خونسردی و کنترل زبان بدن، جلوی آن قامت خمیده مادرم فرو ریخت. حاج کاظم به آن برادر امنیتی‌مان اشاره زد بیرون برود. وقتی رفت، آهسته و به طوری که انگار می‌ترسیدم این تصویر شیشه‌ای با یک صدا بشکند، زمزمه کردم: «مادر... من و نشناختی؟ محسن هستم...» تسبیح از میان انگشتانش افتاد. سرش را آرام بالا آورد. چشم‌های کم‌سویش روی تاریکی چهره‌ام افتاد. چند ثانیه سکوت محض بود؛ سکوتی کشنده‌تر از صدای انفجار در اتاق‌های امنیتی. گفت: «صدات صدای محسن هست، اما چرا چهره‌ات انقدر تغییر کرده؟ تو واقعا محسن منی؟» حاج کاظم سری به نشانه تایید تکان داد... مادرم با ناتوانی از جا کنده شد. دست‌های لرزانش را جلو آورد و صورتم را بین دستانش گرفت. دستانش را بوییدم و بوسیدم. چشمانش هنوز در ناباوری میان خواب و بیداری می‌سوخت. زانو زدم. درست روبروی پاهایش، روی زمین نشستم. دست‌های چروکیده‌اش را روی شقیقه‌ها و صورتم کشید و تمام خون در رگ‌هایم را به جریان انداخت... صدایش مثل ناله‌ای که یکسال سال در گلو خفه شده بود، شکست:  «محسن...؟ واقعا تویی مادر...؟ یا دارم توی خواب می‌بینمت؟... گفتن شهید شدی... گفتن تکه‌ای از لباست هم نمونده... یه کفن بهم دادن و گفتن تویی...» به حاج کاظم نگاه کرد گفت: «پس اون قبر...؟» بغض سنگینی راه گلویم را بست. طبق پروتکل نباید می‌گفتم کجا بودم، نباید می‌گفتم این یکسال و اندی در کدام دخمه‌ها و زیرزمین‌ها برای بستن پرونده داشتم می‌جنگیدم، نباید می‌گفتم که هویت من حتی اکنون هم برای حفظ جان او باید مخفی بماند. دست‌های سرد و استخوانی‌اش را گرفتم و روی چشمانم گذاشتم. عطر چادرش مستم کرد. گفتم: «منم مادر... محسن هستم... زنده‌ام. حلالم کن که هر پنجشنبه با سنگ سرد حرف زدی... حلالم کن که پیرت کردم. حلالم کن که زندگیت و خراب کردم...» مادر سرم را در آغوش کشید. چادرش مثل سایه‌بانی امن روی سرم افتاد. اشک‌های داغش روی گردنم می‌چکید؛ گریه‌ای نه از جنس سوگ، بلکه از جنس حیاتی دوباره. شانه‌های نحیفش می‌لرزید اما دستش را پشت سرم محکم گرفته بود، انگار می‌ترسید اگر دست بردارد، دوباره ناپدید شوم. گریه می‌کرد و می‌گفت: «فدای غربتت بشم... فدای اون چشمات... می‌دونستم... قلب مادر دروغ نمیگه... هر وقت سر مزارت می‌نشستم، دلم گواهی می‌داد تنت زیر خاک نیست... چرا چشمات تغییر کرده؟ چرا گونه و بینی و صورتت انقدر تغییر کرده...» حاج کاظم که چشمانش خیس شده بود، نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت و آرام سر تکان داد: «پنج دقیقه تا پایان پنجره زمانی. حاج خانم، باید زودتر تمومش کنید. محسن باید بره قرنطینه.» به چشم‌های خیس و خسته مادرم نگاه کردم. دست‌هایش را بوسیدم. گفتم: «مادر... الهی دور سرت بگردم، من باید برم. هنوز کارم تموم نشده. هیچ‌کس نباید بدونه، میترا و حسنا و صائب و از طرف من ببوس... هیچ کسی نباید بفهمه من زنده‌ام. نه خاله، نه همسایه‌ها، نه فامیل. اگر بفهمن، کار خراب می‌شه. تا روزی که بهت بگم، من همون شهیدی هستم که ازم پیکری نموند... تو فقط برام دعا کن مادر. دعای تو همیشه من و نجات داده. برام نماز بخون. برام استغفار کن. من دیوونه‌ی تو هستم. قول می‌دم به زودی هم و بازم ببینیم. فقط کسی نفهمه.» مادر با چشمانی پر از اشک، اما این بار با همان صلابت مادرانه زن‌های باحیا و عفیف و غیور ایران، گوشه چادرش را روی صورتش کشید. اشک‌هایش را پاک کرد و با صدایی که استوار شده بود، گفت:  «برو مادر... برو به امان خدا و صاحب‌الزمان. دست مهدی فاطمه روی سرت. پسری که وقف این راه شده، مال مادرش نیست... مال این کشوره. فقط بدون، دیگه سر خاکت گریه نمی‌کنم؛ از امشب هر بار دلم تنگ شد، رو به قبله می‌شینم و برات آیةالکرسی می‌خونم تا از تو تاریکی‌ها سالم برگردی.» ایستادم. دوباره کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم و ماسکم را کشیدم روی صورتم. مادرم را با احترام بدرقه کردند. در بسته شد. دقایقی بعد، به پارکینک برگشتیم. کیف فلزی اسناد را برداشتم و سوار ماشین شدم. راننده دنده را جا زد، بدون هیچ حرفی گاز داد و خودرو به سمت طبقه چهارم خیابان پاستور شتاب گرفت. حالا نوبت تحویل بزرگ‌ترین محموله اطلاعاتی به قلب نظام بود. پایان یا حیدر مدد اللهم عجل لولیک الفرج
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
عاکف سلیمانی
قسمت هفتاد نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصله‌ای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت
❌لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از عاکف سلیمانی
seyedrezanarimani.ir17-halo havaei dare in gomnami.mp3
زمان: حجم: 18.3M
حال و هوایی داره این گمنامی قصه ی مادری تنها ، که یه عمرِ چشم به راهِ مثل بارونِ بهاری ، غرق اشک و غرق آهِ مادری که تو مزارِ ، شهدا تا میره گاهی یه شهیدو جای بچّش ، هی میگیره اشتباهی قصه ی مادری تنها ، که دلش خدایی تنگه هردفعه شهید میارن ، واسش انگار شب جنگه مادری که همه دنیاش ، عکس بچه اش با تفنگه هرکی رو میبینه میگه ، پسرم خیلی قشنگه نه یه نامی نه نشونی ، نه یه تیکه استخونی نیست ازش حتی پلاکی ، حتی یه لباس خاکی سیدرضا نریمانی خونده گوش کنید صفا کنید تا آخرش اگر اشکی جاری شد برای من هم دعا کنید