گاهی چنان شاد میشوم که گویی تمام دنیا را در کف دستانم گذاشتهاند،
و گاه چنان غمگین که گویی دنیا کنون به پایان خود رسیده است،
در حالی که روزگار از آنچه که ما فکرش را میکنیم ظالمانهتر است و بسیار نامردتر از آن است که فرصتی به ما ببخشید، بلکه فقط تمام فرصتها را می گیرد، مانند جیب بری که یکدفعه به خود می آیی و می بینی که جیبات را زده است!
⁰⁴.¹¹.⁰² | الف.سین.رآ | #دَنی
الف.سين.رآ|𓂆:
خالی از حرفیم ولی سکوتمان فریاد سر میدهد
ماهیِ در آبیم و دل بستهی خشکی
غم واژهای دو کلمهای بود که تفسیرش هزاران جلدِ مبین میخواست...
مَدو.:
میگه که انقدر غصه دارم،میشه صدتا کتابش کرد.
الف.سين.رآ|𓂆:
یا که تیتر اخبارش کرد
- 𝙈𝙞𝙨𝙨 𝙎𝙚𝙞𝙡𝙮 .:
طبیعیه دارم آهنگ شاد گوش میدم و بغض دارم..؟
الف.سين.رآ|𓂆:
چیزی در انسان گم شده است به وسعت غصه خوردن
⁰⁴.¹².⁰⁷
آقا برا سلامتی یه بچه کوچیک میشه دعا کنید؟
.
دیگه خودتون میدونید دیگه که چیکار کنیم نه؟
پس بسمالله...
دانایِ جاهل |alef.sin.ra 🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_19j9dx&btn=ناشناس.الف.سین.رآ
حتی شده یکی، فقط یکی باشم هم اشکال نداره، کی میدونی شاید همون یدونه هست که . .
دوست داشتید اعلام کنید
«آشفتگان عشقت گیرم که جمع گردند
جمع از کجا توان کرد دلهای پاره پاره؟»
عزیز دلم مدتهاست از دیدارمان میگذرد، می دانستی یازده سال است از آن روزی که نشسته خوابم برده کنار جسر میثم تمار میگذرد،
یادت هست کاپشن قرمزم را؟
من همان دخترک کاپشن قرمزی هستم که کاپشن برادر کوچکترش رو لول میکرد و می گذاشت زیر سرش و روی بلوارهای خیابان میثم تمار همانطور نشسته می خوابید، همانی که یکدفعه انقدر مست خواب شد که با سر خورد زمین و مایه خندیدن چند زائرت شد، دقیقا من همانم،
همان که سال اول برادر و عمویشان را گم کرده بودند چرا که نمی دانست کربلایت هفت پل شبیه همین پل دارد و هر هفتا به یک نام،
من همان دخترکی هستم که دست در دست بابایی که برادر کوچکترش را روی دوش گذاشته بود و تمام دربهایت رو می گشتند از برای پیدا کردن گم شدههایشان،
همان که به آقای بلندگو دار مرکز گمشدگان و مفقودین حرم نام برادرش را می گفت تا صدایش کنند که شاید پیدا شود، همان که مادرش از آنها جدا شد به واسطه عربی بلد بودنش خودش تک و تنها تمام کربلا را زیر و رو کرد از تل زینبیه تا بین الحرمین از آنجا تا تمام ان هفت پل معروف تا رفتن به سردخانهای که چندین بچه هم سن و سال پسرش رو نشان دادند، همانی که آخر کار خسته از گشتن دست به دامنت شد و گفت: پسرم را بده میروم سال دیگر میآیم و تو همانی که پسرش را بازگردانی و نه تنها پسرش که برادر شوهرش را که هر دو با هم بودند!
منی که از همان اتفاق تا پنج سال بعدش نق و نوقهایش ادامه داشت و درکی از تو و کربلایت نداشت، اصلا نمیدانست حسین کیست؟
چیست؟
کربلا کجاست؟
چرا او اینجاست؟
او هیچ نمی فهمید و هیچ درک نمیکرد تا اینکه تا اینکه زمان موعودش رسید،
دخترکی که از پلههای نیمه کاریِ ساختمان به آرامی پایین می آمد تا برود به نماز ظهر برسد، همان نماز ظهری که بعدش می خواست بلند شود برود ولی فرزانه خانم عزیزش گفت بشین مراسمِ، همه چیز دقیقا از آنجایی رقم خورد که روضه خوان ان مجلس روضه قتلگاه خواند . .
⁰⁴.¹¹.⁰² | الف.سین.رآ | #نور_زندگیم¹
«چه شود، ز راه وفا اگر
نظری به جانب ما کنی
که به کیمیای نظر مگر
مس قلب تیره طلا کنی
چه شود، گهی به عنایتی
نگهی به سوی گدا کنی»