eitaa logo
💗احیای واجب گم شده💗
194 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
3.9هزار ویدیو
71 فایل
واجب گم شده تکه پازلیه که فقط با احیای اون حالمون خوب میشه.. کپی مطالب با لینک کانال بهتره ┄┅═══✼💓💓💓 تبادل بالای ۲۹۰نفر اعضا ارتباط با ادمین کانال @Fanouseshahidhadi
مشاهده در ایتا
دانلود
👌 🏵 خرج‌های اضافی ناهار مهمان داشتیم. سفره که پهن شد، آرام درِ گوشم گفت «حاج‌آقا مگه نمی‌دونید الان هستیم. چرا دو جور غذا درست کردید؟ اگه بازم ما رو دعوت کنید و دو جور سر سفره باشه، من که نمی‌خورم. شما هم به جای این خرج‌های اضافی که صرف غذا می‌شه، به جبهه کمک کنید.» 🌹 شهید احمد رحیمی 📔 افلاکیان،ص۱۵۳ 😉 🍀 🌺🍀 💠💠💠💠 📲👉 @Amerejavan313
👌قدر بودن مادرامون رو بدونیم. مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.💐 وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می‌کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه می‌کنی؟ دختر گفت:‌می‌خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی‌توانست چيزی بگويد، بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد؛ به گل فروشی برگشت؛ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.💝 🇮🇷 ┏━━━🍃🧕🌸🍃━━━┓ @amerejavan313 🌹 ┗━━━🍃🌸🧕🍃━━━┛ https://eitaa.com/olgoorah
یکی، در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید گفت: خواهی که ده هزار درهم داشته باشی و چشم نداشته باشی؟ گفت: البته که نه، دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی کنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می کنی؟ گفت: نه گفت: گوش ودست و پای خود را چطور؟ گفت: هرگز گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است باز شکایت داری و گله می کنی؟! بلکه تو حاضر نخواهی بود که حال خویش را با حال بسیاری از مردمان عوض کنی و خود را خوش تر و خوش بخت تر از بسیاری از انسان های اطراف خود می بینی پس آنچه تو را داده اند، بسی بیش تر از آن است که دیگران را داده اند و تو هنوز شکر این همه را به جای نیاورده، خواهان نعمت بیش تری هستی؟! @amerejavan313 🦋 🔻@range_khodaa
💥💥 💠 عنوان داستان:شغل شما چیست؟ من دکتر «س. ص» متخصص اطفال هستم.سال ها قبل، چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم؛ کنار بانک دستفروشی بساط باتری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته. آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کرد. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده؛ او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها «صلواتی» است! گفتم: یعنی چه؟ گفت: برای سلامتی خودت «صلوات» بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد. (دو ریالی «صلواتی» موجود است) باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم دوریالی مجانی داد گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟ با کمال سادگی گفت: ۲۰۰ تومان؛ که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم. مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر برای پول دویدن و حرص زدن، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم ی یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم جیبم، ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم. این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف داشتم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم. به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟ گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم. گفت: آقای دکتر! شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد! صورتش را بوسیدم و خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم ما کجا اینها کجا؟ از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون؛ «شبهای جمعه مریض صلواتی می پذیریم.» دوستان و آشنایان طعنه ام زدند اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی: «گفت باور نمی کردم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و من خاموش...» راستى یك سوال: «شغل شما چیه؟» برای بخشنده بودن، پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم؟ گاهی با بخشیدن بک لبخند کوچک می تونیم بزرگترین بخشنده باشیم «خدا» را فقط با «خم و راست شدن» و امتداد «والضالین» نمی توان شناخت. شغل شما چیست؟ چه کاری در راه خدا میتوانید انجام بدهید؟ لطفا دریغ نکنید.....
💢 سکوت 🔰 حکیم در بازار مشغول خرید بود، مردی عصبانی رو به او کرد و بی هیچ مقدمه ای با صدایی بلند شروع به فریاد زدن و ناسزا گفتن نمود. 🔸مردم جمع شدند تا ببینند چه خبر است. حکیم، آرام و بی‌هیچ واکنشی، به مرد نگاه می‌کرد و هیچ نمی‌گفت. 🔹مرد عصبانی، با سکوت حکیم صدایش را بالاتر برد، اما او همچنان سکوت کرده بود، انگار که صدای مرد را نمی‌شنود. 🔸یکی از شاگردان از بین جمعیت جلو آمد و با نگرانی پرسید: چرا پاسخی به این مرد نمی‌دهید؟ اگر سکوت کنید، ممکن است مردم فکر کنند حق با اوست. 🔹حکیم لبخندی زد و با آرامش گفت: فرزندم، در نبردی که حتی برنده‌ آن از بازنده بدتر است، وارد شدن بی‌حکمتی است. ❇️حکیم چند قدمی دور شد و گفت: بگذار دیگران ببینند چه کسی صبور و بردبار است و چه کسی گرفتار خشم. 📎 📎 📎 📎 @amerejavan313
🌺 دعوت فقرا 🔶 روزى امام حسين علیه‌السلام از كنار فقرا عبور مى‌كردند كه ديدند گلیمی پهن كرده و مشغول خوردن تكه نانى هستند. امام به آن‌ها سلام كرد و آن‌ها هم جواب سلام‌شان را دادند. فقرا امام را دعوت کردند تا با آن‌ها غذا بخورند. ✅ امام علیه‌السلام هم كنار آن‌ها نشستند و فرمودند: اگر غذاى شما صدقه نبود با شما هم غذا مى‌شدم و بعد فرمودند: به منزل من بيايد. فقرا هم به منزل آن حضرت رفتند و امام عليه السلام به آن‌ها غذا و لباس داد و دستور داد مبلغى پول هم به آنها داده شد. 🌐 منبع: تفسير عياشى 257/2؛ تفسير برهان 363/2؛ البحار 189/44؛ اعيان الشيعة 580/1؛ العوالم 17 📎 📎 📎 📎 @amerejavan313
💢اولین لبخند 💠من اولین خبرنگاری بودم که توانستم از آیت‌الله خمینی عکسی در حال لبخند بگیرم. 🔸آن روز، فضای مصاحبه پر از هیجان و کنجکاوی بود. خبرنگار فرانسوی آمده بود تا سؤال‌هایش را از مهمان کشورشان بپرسد. 🔹من در گوشه‌ای ایستاده و انگشت روی شاتر دوربینم منتظر بودم. 🔸همه می‌دانستند که آیت‌الله خمینی شخصیتی جدی و مصمم دارد، اما چیزی در چهره‌اش بود که مرا کنجکاو می‌کرد: آرامشی عمیق، پشت آن نگاه نافذ. 🔹در میان مصاحبه، خبرنگار فرانسوی با لهجه‌ای خاص، پرسشی کرد که همه را برای لحظه‌ای در سکوت فرو برد. 🔸او با جسارت گفت: شایعه شده که آیت‌الله خمینی ثروتی بیشتر از شاه دارند، آیا این حقیقت دارد؟ 🔹همه منتظر جواب امام بودند. سکوت اتاق را پر کرده بود. چشمانم پشت لنز دوربین خیره به چهره امام شده بود. 🔸آیت‌الله خمینی لبخند زد. لبخندی آرام، اما عمیق و دلنشین. 🔹سپس با لحنی محکم و در عین حال ساده گفت: من هیچ ندارم و آنچه را هم که دارم، متعلق به مردم ایران است. 📚مهر و قهر، ص 224. 📎 📎 📎 📎