🏴💔🏴💔🏴💔🏴
⚫️ يا زينب كبری(س) ⚫️
زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت
زینب غروب بود ولی انتها نداشت
زینب رسول بود ولی مصطفی نشد
شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت
زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود
زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت
زینب اگر نبود حسینی نمیشدیم
زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت
زینب هر آنچه گفت تماما حسین بود
اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت
زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم
باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم
┏━━━🍃━━━┓
⠀ @amtewi
┗━━━🍃━━━┛
14.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دعای_فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
🎙 با نوای دلنشین حاج مهدی سماواتی
#اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#اللهم_الرزقنا_شهادة_فی_سبیلک
بحق_سیدالشهدا
#اللهم_الرزقنا_کربلا❤️
💔 زمزمه میکنیم دعای فرج به امید تعجیل در فرجش 💔
خداوند رو قسم میدیم به دل رنجدیده حضرت زینب سلام الله علیها فرج مولامون رو هر چه زودتر برسونه 🙏
🍃🖤🍃🖤🍃🖤🍃
اخلاق مهدوی 37.mp3
5.39M
💥ویژه ماه های #رجب #شعبان #رمضان💥
💠 سلسله جلسات #اخلاق_مهدوی (37)
🎤 با توضیحات #استادعبادی
🎬 جلسه 37
💢 موضوع : #دعا (13)
❇️ پاداش برای تاخیر در اجابت دعا ❇️
┏━━━🍃━━━┓
⠀ @amtewi
┗━━━🍃━━━┛
استغفار_15.mp3
5.73M
کانال ܫࡎـــܝ ࡈ߭ߊߺـــܣࡐܝ
~~~~💎🔸💎🔸💎~~~~ 💠#احادیث_مهدوی 6⃣1⃣ ⛅️علت غيبت امام زمان عليه السلام - 🌈《اِنّ القائم منّا اذا
~~~~🍂🌺🍂🌺🍂~~~~
💠#احادیث_مهدوی 7⃣1⃣
🌤 علت غيبت امام زمان عليه السلام
💦 فقال على عليه السلام... اما واللَّه لَأقتلنَّ انا و ابناى هذان و ليبعثنّ اللَّه رجلاً من ولدى فى آخر الزمان يطالب بدمائنا و ليغيبنّ عنهم تمييزاً لاهل الضلالة حتى يقول الجاهل ما للَّه فى آل محمد من حاجة.
💦امير مؤمنان عليه السلام در حاليكه امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام حضور داشتند خطاب به مردم فرمودند:
اى مردم!
📣آگاه باشيد، سوگند به خدا من و اين دو فرزندم به قتل خواهيم رسيد. آن گاه خداوند شخصى از فرزندان مرا در آخر الزمان ظاهر خواهد كرد تا خون ما را از ستمگران طلب كند. او از ديده مردم غايب خواهد بود تا اهل ظلالت و گمراهى از ديگران شناخته شوند و اين غيبت به قدرى طولانى خواهد شد كه مردمان نادان خواهند گفت:
*⃣خداوند برنامه اى در آل محمدصلى الله عليه وآله وسلم ندارد.
📚چهل حدیث امام مهدی علیه السلام در کلام امیرالمومنین علیه السلام
~~~🍂🌺🍂🌺🍂~~~
┏━━━🍃━━━┓
⠀ @amtewi
┗━━━🍃━━━┛
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
#داستان_مهدوی
🌼از تماس دستش لذتی را احساس کردم🌼
....قسمت اول......
🌺 حاج ملا هاشم صلواتی سدهی میفرمود:
در یکی از سفرهایی که به حج مشرف میشدم، شبی از قافله عقب ماندم و نتوانستم خودم را به آنها برسانم و در بیابان گم شدم. اگر چه صدای زنگِ قافله را میشنیدم ولی قدرت نداشتم خودم را به آنها برسانم. خلاصه در آن شب گرفتار خارهای مغیلان هم شدم. لباسها و کفشهایم پاره شد و دست و پایم مجروح گردید و دیگر قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. با هزار زحمت کنار بوته خاری دست از حیات شستم و بر زمین نشستم. از بس خون از پاهایم آمده بود خسته شده بودم و پاهایم حالت خشکیدگی پیدا کرده بودند. از طرفی به خاطر عادت داشتن به اذکار و اوراد، مشغول خواندن « دعای غریق » و سایر ادعیه شدم. تا نزدیک اذان صبح که ماه با نور کمی طلوع میکند و اندک روشنایی در بیابان ظاهر میشود
☘ در همان حال بودم. در این هنگام صدای سُم اسبی به گوشم خورد و گمان کردم یکی از عربهای بدوی است که به قصد قتل و اسارت و سرقت اموال بازماندگان قافله آمده است. از ترس سکوت کردم و زیر همان بوته خار خودم را از سوار مخفی میکردم اما او بالای سرم آمد و به زبان عربی فرمود: « حاجی قم » (بلند شو). من از ترس جواب نمیدادم. او سرنیزه را به کف پایم گذاشت و به زبان فارسی فرمود: « هاشم برخیز ». سرم را بلند کردم و سلام گفتم، ایشان جواب سلام مرا دادند و فرمودند: چرا خوابیدهای؟ چه ذکری میگفتی؟» جریان را کاملاً برای او شرح دادم. فرمود: « برخیز تا برویم ». عرض کردم: « مولانا، من ماندهام و پاهایم به قدری از خارها مجروح شده که قدرت بر حرکت ندارم.» فرمود: « باکی نیست زخمهایت هم خوب شده است.»
💥 به سختی حرکت کردم و یکی دو قدم با پاهای برهنه راه رفتم. فرمودند: « بیا پشت سر من سوار شو ». چون اسب، بلند و زمین صاف بود اظهار عجز نمودم. فرمود: « پایت را بر روی رکاب و پای من بگذار و سوار شو ». پا بر رکاب گذاشتم و دستش را گرفتم، از تماس دستش لذتی احساس کردم که دردهای گذشته را از یادم برد و از عبایش بوی عطری استشمام نمودم که دلم زنده شد؛ اما خیال کردم یکی از حجاج ایرانی است که با من رفیق سفر بوده است، چون بیشتر صحبت ایشان از خصوصیات راه و حالات بعضی از مسافران بود. در این هنگام آثار طلوع فجر ظاهر شد. فرمود: « این چراغی که در مقابل مشاهده میکنی منزل حاجیها و رفقای شماست». اسم صاحب قهوه خانه را هم فرمود و ادامه داد: « نزدیک قهوه خانه آبی هست، دست و پایت را بشوی و جامهات را از تن بیرون بیاور و نمازت را بخوان و همین جا باش تا همراهانت را ببینی».
🌾 پیاده شدم و دست بر زانوهایم گذاشتم تا ببینم آثار خستگی و جراحت هنوز باقی است و حالم بهتر شده یا نه و دیگر از سوار غافل ماندم. وقتی متوجهاش شدم اثری از او ندیدم. به قهوه خانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا زدم، آن مرد تعجب کرد! من شرح جریان را برای او نقل کردم، او متأثر شد و گریه بسیاری کرد و خدمتهای زیادی به من انجام داد. وقتی جامهام را بیرون آوردم خون زیادی داشت؛ اما زخمی باقی نمانده بود فقط جای آنها پوست سفیدی مثل زخمِ خوب شده، مانده بود. عصر فردا کاروان حجاج به آنجا رسیدند. همین که همراهان مرا دیدند از زنده بودن من تعجب زیادی کردند و گفتند: ما همه یقین کردیم در این بیابان ماندهای و به دست عربهای بدوی کشته شدهای.
❄️در این هنگام قهوهچی داستان آمدن مرا برای ایشان نقل کرد. وقتی آنها قصه رسیدنم را شنیدند توجهشان به حضرت بقیةالله (روحی فداه) زیاد شد.
سفر دیگری که به حج مشرف میشدم، در بوشهر، برای گرفتن جواز، به دفتر صاحب کشتی رفتم. وقت تنگ و مسافر زیاد بود. ...
👈 ادامه دارد....
┏━━━🍃━━━┓
⠀ @amtewi
┗━━━🍃━━━┛
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🌹امام علی علیهالسلام فرمود:
《به راستی هرگاه خداوند عزوجل اراده میکند به اهل زمین عذابی برساند، میگوید: اگر نبودند کسانی که بهخاطر جلالت و بزرگی من یکدیگر را دوست دارند و مساجد مرا آباد میکنند و در سحرگاهان به استغفار میپردازند، عذاب خود را بر زمینیان فرو میفرستادم.》
📚 وسائلالشیعه، ج۱۶، ص۹۱
┏━━━🍃━━━┓
⠀ @amtewi
┗━━━🍃━━━┛