در یک شهر کوچیک و برفی ظاهر میشی. درحالی که توی خیابون با یک لباس گرم قرار داری و دوتا بوم بزرگ نقاشی به دستته. شالگردنت بوی خیلی خوبی میده و بچهی زیبای حدودا نهسالهای همراهیت میکنه تو والد یک دختر کوچیکی که کلاس نقاشی میره و توی زمانی زندگی میکنه که هنوز جنگ جهانی دوم از راه نرسیده. یک زندگی آروم و لذتبخش توی یکی از خونههای شهر انتظارتو میکشه.
برای: پیامهای ذخیرهشده
تو نشونشدهی تکپسرِ فرماندهی هنگ چهارم هستی، اما از ازدواج با چنین مردی خوشت نمیاد، تو برعکس عاشق کتابهایی هستی که هنوز مونده تا تمومشون بکنی. عاشق کتابخونهی عمارت، تو دقیقا زمانی به این دنیا پا میذاری که پسر فرمانده، قراره به عمارت در جهت خواستگاری بیاد و تو سعی داری از اتاق پشتی، وارد حیاط بشی و از عمارت فرار کنی. با باز شدن در، وارد همون اتاق میشی.
برای: معصومه
تو خانم خونهی کوچیکی توی یک روستا هستی، از اون دوشیزههای زیباروی و باکلاس که دستمال گلدوزیهای زیادی دارن، دوستاشون رو به صرف چای توی ایوان دعوت میکنن و با چتر رنگی و لباس توریشون توی جنگل گشت میزنن و کتابهای جین آستین میخونن. وقتی در باز میشه یک خونه رو جلوی خودت میبینی، کشش خاصی تو رو به داخل خونه میبره و اونجا خودتو توی آینه با لباسهای مجلسی خوشگل و یک چتر توی دستت میبینی.
برای: Diary