در دوربینِ ذهنیِ من شما یک توپ والیبال هستید. لحظهای معلق در میانِ رهایی، پناهگاهی از جنسِ حرکت که در اوجِ سرعت، به ایستاییِ مطلق رسیده است. شما تجسمِ آن لحظهی نادری هستید که در آن، جاذبهی دنیا برای لحظهای از کار میافتد و تنها رقصِ میانِ زمین و آسمان معنا پیدا میکند. حضور شما، فریادی از جنسِ هیجان است که در سکوتِ میانهی پرواز، طنینانداز میشود؛ گویی شما تنها نقطهی ثبات در دنیایی هستید که با تمامِ سرعتش، در حالِ چرخش و فرو رفتن است.
برای: rusty little brains
در دوربینِ ذهنیِ من شما کتابی هستید که از فرطِ سخنانِ آتشینِ نویسنده، طاقت نیاورده و چون تواناییِ گریه کردن نداشتهاید، شعلهور گشتهاید.
بعضی واژهها برای خوانده شدن نوشته نمیشوند؛ آنقدر داغاند که کاغذ، پیش از چشم، آنها را باور میکند.
حقیقت، اگر بیش از اندازه در یک جلد بماند، دیر یا زود از میانِ حروف راهی برای سوختن پیدا میکند.
خاکستر، پایانِ یک کتاب نیست؛ شکلِ دیگری از حافظه است که دیگر به جمله احتیاجی ندارد.
و از آن پس، هر بار بویِ سوختگی به هوا برخاست، گمان کردم شاید اندیشهای بوده که دیگر در هیچ زبانی جا نمیشده است.
برای: uralt
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک بچهآهوی کوچک هستید.
جهان، امنترین شکلِ عشق را همیشه در کوچکترین سکوتهایش پنهان میکند.
بعضی حضورها آنقدر آراماند که اگر نامشان را بلند صدا بزنی، انگار چیزی مقدس را شکستهای.
میانِ هیاهوی این همه بودن، هنوز جاهایی هست که زندگی خودش را به اندازهی یک نفسِ کوتاه جمع میکند و همانجا کامل میشود.
شاید لطافت، همان هنری باشد که بدونِ هیچ ادعایی، تمامِ خشونتِ جهان را برای لحظهای از یاد میبرد.
برای: سِدنا
> در دوربینِ ذهنیِ من شما نیلوفری شناور هستید.
نه ریشه در آسمان دارید، نه دلبستگی به عمق؛ میانِ این دو، آرام روی مرزِ بودن شناورید.
بعضی حضورها موج نمیسازند، فقط آب را وادار میکنند شکلِ تازهای از سکوت را به خاطر بسپارد.
جهان گاهی آنقدر آرام میشود که خیال میکنی حتی زمان هم جرئتِ عبور از کنارِ شما را ندارد.
و زیبایی، درست از همانجایی آغاز میشود که هیچ تلاشی برای دیده شدن وجود ندارد.
برای: the lost soul
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک بشقابِ شکستهاید؛ اما نه شکستهای که تمام شده باشد.
تکههایتان هنوز تصویری از یک منظره را در خود نگه داشتهاند؛ انگار هر شکستگی، راهیست به بخشی از جهان که پیش از این دیده نمیشد.
شما از آن آدمهایی هستید که حتی ترکهایتان هم چیزی برای گفتن دارند و ردّی از خودتان را روی اطراف به جا میگذارید.
کمی آشفته، کمی دور از نظم، اما عجیب زیبا؛ درست مثل خاطرهای که هرچه بیشتر در ذهن میماند، بیشتر شکل عوض میکند.
و شاید زیباییِ شما همین باشد؛ اینکه کامل نیستید، اما هیچ تکهای از شما بیمعنا نیست.
برای: بعد از همهچیز
پ.ن: میدونم شرکت نکرده بودی ولی اینو دیدم گفتم این فقط وایب طهوراست:))
در دوربینِ ذهنیِ من شما تندیسی لبریز از گیاهان معطر هستید.
فراموشی، تنها چیزی نیست که روی بعضی چیزها میروید؛ گاهی زمان، به جای گرد و غبار، ریشه میدواند.
سکوت، آرامآرام خودش را از میانِ ترکهای جهان بالا میکشد و دورِ شانهها حلقه میزند، بیآنکه چیزی را مطالبه کند.
بعضی اندوهها آنقدر قدیمیاند که دیگر نامِ اندوه ندارند؛ فقط سبز شدهاند و به زندگیِ دیگری تبدیل شدهاند.
و از همان روز، فهمیدم حتی خاموشترین ویرانیها هم میتوانند باغی برای روییدن باشند، نه برای فراموش شدن.
برای: https://eitaa.com/yohaku