در دوربینِ ذهنیِ من شما برگی هستید که نور از میانش عبور میکند.
انگار آفتاب، خودش را لابهلای رگهایتان تا کرده و هر ظهر، آرامآرام از تنتان عبور میدهد.
سبزیِ شما فقط یک رنگ نیست؛ پنجرهایست که روشنایی، شکلِ تازهای از خودش را پشت آن امتحان میکند.
باد که میرسد، نور هم همراهش تکان میخورد؛ انگار هر لرزش، جملهای نانوشته میان شاخه و خورشید باشد.
اگر جهان روزی بخواهد روشنایی را لمس کند، شاید برای لحظهای خودش را به شکلِ همین برگ درآورد.
برای: Doctor Nyoko:>
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک فضانورد در کنار جاده هستید.
انگار کسی، تکهای از آسمان را اشتباهی وسطِ یک شبِ زمینی جا گذاشته است.
کلاهِ سیاهتان، ماه را در خودش پنهان کرده و دستِ درازشدهتان، نه برای خداحافظیست و نه سلام؛ فقط فاصلهای را لمس میکند که هیچ نقشهای بلدش نیست.
جاده از کنارتان میگذرد، اما بوی کهکشان هنوز در چینهای لباسِ سفیدتان مانده است.
شبیه رؤیایی هستید که یک شب، از مدارش بیرون افتاد و بیهیاهو کنار آسفالت ایستاد تا شاید ماشینی از میان تاریکی، برای چند ثانیه باورش کند.
برای: APOLLO
پ.ن: از سلیقت خوشم اومد
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک دندانِ توخالی هستید.
از بیرون، تکهای خاموش از استخوان؛ از درون، اتاقی که خیال سالهاست در آن زندگی میکند.
دیوارههایتان به جای پوسیدگی، افسانه رویاندهاند؛ مارها از ریشهها بالا میروند و فرشتهها بیصدا از کنارشان عبور میکنند.
انگار هر حفره، دهانِ جهانیست که هیچوقت قصد نداشته خودش را به واقعیت معرفی کند.
اگر روزی کسی شما را بشکند، به جای درد، شاید قصهای از میان عاجهایتان بیرون بریزد.
برای: میکا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همین تکههای شیشه هستید.
روزی پنجرهای بودید که جهان را یکتکه نشان میداد، حالا هر پارهتان تصویری جداگانه از آسمان را در خود نگه داشته است.
نور، هنوز هم راهش را به سمت شما پیدا میکند؛ فقط این بار، از میان لبههای شکسته عبور میکند و شکل دیگری به خودش میگیرد.
غبار، رنگِ زمان را روی تنتان نشانده و سرخیِ پاشیده، انگار خاطرهایست که هیچبارانِ بلندی از روی شیشه پاکش نکرده است.
کنار صدها تکهی دیگر افتادهاید، اما هر کدام از شما هنوز گوشهای از پنجرهای را به یاد دارد که دیگر وجود ندارد.
برای: Бездна
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک گیتارِ بالگشوده هستید.
انگار صدایتان پیش از آنکه شنیده شود، پر درآورده و جایی میان آسمان و سکوت معلق مانده است.
سیمهایتان شبیه رگهایی هستند که موسیقی را به جای خون، در تمام تنتان میگردانند.
بالها دور شما پیچیدهاند؛ نه برای پرواز، بلکه برای اینکه هیچ نتی بیپناه روی زمین نیفتد.
هر بار که نواخته میشوید، انگار فرشتهای، زبانش را برای چند دقیقه به چوب و سیم قرض داده است.
برای: Hana
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همین شمعها هستید.
شعلهتان آنقدر آرام است که تاریکی هم برای نزدیک شدنتان صدایش را پایین میآورد.
قطرههای موم، آرامآرام از تنتان پایین میآیند؛ انگار نور، بهای خودش را با سپیدی میپردازد.
در سکوتِ اتاق، هر لرزشِ کوچکتان شبیه جملهایست که فقط شب توانِ خواندنش را دارد.
هیچ عجلهای برای تمام شدن ندارید؛ فقط آرام میسوزید، انگار روشن ماندن، زبانِ دیگری برای نفس کشیدن است.
برای: طلوع خورشید