🌸 اندکی تامل 🌸
#پارت_53 بعد از نیم ساعت رسیدم، خواستم پیاده شم که متوجه شدم یه نفر مرسد اس بنزشو پارک کرد و خیلی
#پارت_54
_باب....بابات
_بابا چی شده؟؟؟؟؟؟
_تصادف کرد...رفت تو کما
_(انگار دنیا رو سرم خراب شد،عصبی شدم)جدی میگی
_آره
گوشی رو قطع کردم سریع بلند شدم همونطور عصبی
زهرا رو صدا زدم گفتم سریع آماده شو همین الآن باید بریم خونه
_چی شده؟
_بهت میگم آماده شو،زود باش
زهرا که حالت منو دید سریع رفت و لباس عوض کرد،مجبور بودم حسین رو هم ببرم،اونم صدا زدم و گفتم زود آماده شو
توی ۵ دقیقه همه آماده شدیم و از خونه رفتیم بیرون،خیابون ها رو با سرعت میگذروندم،نگرانی از سر تا پای حسین و زهرا میبارید،تصمیم گرفتم بهشون بگم،همونطور که به جلو نگاه میکردم لب زدم:
_ بابا تصادف کرده
_زهرا سریع روشو برگردوند و گفت یاصاحب الزمان،جدی میگی؟
_آره
_الآن حالش چطوره؟
نمیخواستم بیشتر از این نگرانش کنم
_بد نیست
_بد نیست و اینطور رانندگی میکنی،بگو ببینم چش شده؟
_میگم بد نیست دیگه هم سوال نکن
مثل برق و باد به سمت خونه میرفتم و هر نیم ساعت یه بار زنگ به مامان میزدم،خبر میگرفتم ولی هنوز بابا تو کما بود،ضریب هوشیش ۳ بود و بالا نمی اومد
بعد از چند ساعت که رسیدیم،کل خانواده و دوستان بابا بودن وقتی زهرا جریان رو فهمید بارون اشک از چشماش سرازیر شد
رفتم از دکترا سوال میکردم اما تنها جوابی که میشنیدیم:
_ما تلاشمونو میکنیم و همه چیزم دست خداست اما فکر نکنم برگرده
عصبی شده بودم،روشون داد میزدم:
_پس شما اینجا چه کار میکنید،به چه درد میخورید؟بلد نیستید بگید یکی دیگه بیاد
ادامه دارد....
✍ط، تقوی
@andaki_tamol