بال هاش رو بالاخره گشود ، همان زمان که ستاره ها آسمان شب را آرام کرده بودند همان زمان که وجودشان در تاریکی آسمان همانند هزاران اکلیل بر روی لباس حریرش بود؛ بال هایش را گشود و چشم دوخت به آسمان انگار کلمات این بار تمام شده بودند ، نه اینکه تمام شوند فقط خاموش گوشه ای بخواب رفته بودند و انگار اینبار زمانش رسیده بود از چشم هاش استفاده کنه ،همون چشم هایی که انعکاسِ کهکشان درونش بودند.