قلم را محکم گرفته بود،و به جوهر آغشته میکرد به آرامی روی برگه های سفید نقش و نگار های مشکی رنگی به جا میزاشت.
با دست های کشیده اش تنها نور کوچک این شب تاریک را به برگه های بیجانش نزدیک کرد.
صدای سکوت در اتاق پیچیده بود.گویا سکوت هم صدا داشت اما چرا اینقدر غمگین؟
شمع به آرامی آب میشد و تمنا میکرد تا خاموش نشود.
پنجره کمی باز بود و نسیم خنکی موهای پریشان پسر دست به قلم را در هوا میرقصاند.
ماه کامل بود و صدای تکان خوردن گیسوان درختان پیر در شب به گوش میرسید و آرامش را در تمام رگ های این پسر جوان زنده میکرد.
قاب عکسی که روی میز قهوه ایش خاک خورده بود را به سمت خود تنظیم کرد گویا مخاطب حرف هایش عکس خاموش و خاک خورده ی قاب عکس بود.
لبخند غمانگیزی زد و نگاهش را به ماه پشت پنجره داد.با خود می اندیشید..
چقدر شبیه توست..
تویی که دنیا از تو فقط برایم عکس های قدیمی و بوی تنت را به جا گذاشته دریغا که این درد را دَوا نمیکند بلکه خاطرات خاموش خود درد است....
بعد از دیدنت بارها پرستیدَمَت.
لبخند هایت باید لقب خدای زیبایی داشت.
چقدر زیبایی..
امروز هم محوت شده ام.. در کنار گل هایی ک انگار زیبایشان را از تو به ارث برده بودند
امشب با لباس سبز رنگت ماه هم محو زیبایت شده بود.
عجیب اس نام که نام روح را داری ....
همه میگویند دیوانه ایی شده ام که تصور محو ت را میکشم
اما تصویر ت برایم آنقدر واضح است که گاهی ت را در آیینه تماشا میکنم
کاش این زبان کمی تقلا میکرد و به تو میگفت چقدر دوست دارد..
قلبم تند میزند. امروز به باغ نیامده بودی؟
اشک هایم امانی ندادند و سراریز شدند چرا نیامدی؟ من منتظرت ماندم.پس کجایی؟؟
[من هنوز هم میخواهمت]
{The Truth Untold}
نامه ایی در کنار بوم نقاشی شده
برای بانو ملیکا
نویسنده : معشوق ناشناس
نامه رسان : اوژنی
@my_shiny_moon
و او پرواز کرد ....در حالی که جسمش در آغوش روحش بود
او روحش را بجا گذاشت
تا معشوقش برای زندگی بعدی روحش را پيشکش جسمش کند
ABBA17_-_dancing_queen.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
Ooh
You can dance...
You can jive ...