eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
749 دنبال‌کننده
394 عکس
299 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر✨
بعد از دیدنت بارها پرستیدَمَت. لبخند هایت باید لقب خدای زیبایی داشت. چقدر زیبایی.. امروز هم محوت شده ام.. در کنار گل هایی ک انگار زیبایشان را از تو به ارث برده بودند امشب با لباس سبز رنگت ماه هم محو زیبایت شده بود. عجیب اس نام که نام روح را داری .... همه می‌گویند دیوانه ایی شده ام که تصور محو ت را میکشم اما تصویر ت برایم آنقدر واضح است که گاهی ت را در آیینه تماشا میکنم کاش این زبان کمی تقلا می‌کرد و به تو میگفت چقدر دوست دارد.. قلبم تند می‌زند. امروز به باغ نیامده بودی؟ اشک هایم امانی ندادند و سراریز شدند چرا نیامدی؟ من منتظرت ماندم.پس کجایی؟؟ [من هنوز هم میخواهمت] {The Truth Untold} نامه ایی در کنار بوم نقاشی شده برای بانو ملیکا نویسنده : معشوق ناشناس نامه رسان : اوژنی @my_shiny_moon
و او پرواز کرد ....در حالی که جسمش در آغوش روحش بود او روحش را بجا گذاشت تا معشوقش برای زندگی بعدی روحش را پيشکش جسمش کند
در هوای سرد امسال در کوچه ای که فقط نور کم چراغ های کنار خیابان ها تاریکی را کمی از بین می‌برد. دستانت را محکم گرفته بودم و گرما را به دستان سردم میهمان می‌کردم. نسیم خنک موهایت را به دست باد میداد و گونه هایت را نوازش می‌کرد. به چشم های زیبایت مینگیرستم و هرچند بار زیباییت را میپرستیدم.گونه هایت از سرما سرخ شده بود مثل بچه ای در کت بلندت پنهان شده بودی.لبخند از روی لبانم از بین نمی‌رفت. چه می‌شد همیشه در این کوچه ی سرد و تاریک فقط تو باشی تا گرما را به این جسم عاجز منتقل کنی؟ برای هندسام عزیز سالروز زاد روزتون مبارک بانو✨ تکه ایی از خاطرات معشوقش نویسنده : عاشق ناشناس ارسال کننده : اوژنی @parallel_world
ساک قهوه ای رنگش را که با کت بلند قهوه‌ایش همخوانی داشت به دنبال خود می‌کشید.گاه و بی گاه صدای آزار دهنده ای که خبر از برخورد ساکش با زمین سرد میداد را می‌شنوید، از سرمای این سال م گوش هایش قرمز شده بودند و با هر بازدم، بخار های دود مانندی از دهانش خارج می‌شد. انگشتان کشیده اش را به جیب کتش رساند و گرما را به دست های سردش هدیه داد. نزدیک در خروجی شد و بیرون آمد. به سمت خیابان بزرگ روبه رویش رفت،فقط با تکان دادن سرش درخواست راننده هارا برای سوار شدن رد کرد. نفس عمیقی کشید و هوای سرد شهرش را به ریه‌هایش مهمان کرد. با نگاهی گذرا کوچه پس کوچه ها و مغازه های اطرافش را می‌نگریست. لبخند تلخی زد. چقدر گذشته بود؟؟ نسیم ملایمی موهایش که حال گردنش را پوشانده بودند نوازش کرد. بی اعتنا خود را به افکارش سپرد.. هنوز هم انگار این شهر بزرگ بی تو خالیه خالیست. اندامت ظریف و کوچک بود اما تمام این شهر بزرگ پوشیده شده از بوی تنت. جای جای این شهر خاطراتمان زنده اند. حال در این دنیای تاریک تنها چه کنم زیبای من؟ رفتی اما خاطره نشدی بلکه بر گوشه گوشه این شهر نقش بستی. حال با فکر کردن به تو گوشه ای کز کرده به خواب بروم؟ وقتی اشک میریزم لباس هایت را در آغوش بگیرم؟ یک اشتباه،اشتباه زیبایم را از منِ عاشق گرفت. ما دور از مردم که این را یک عشق کثیف می‌دانستند گناه میکردیم.هیچ چیز مهم نبود ما عاشق بودیم اما هنوز دلتنگتم شب زیبای من.. تکه ایی از خاطراتش نویسنده : معشوق ناشناس دریافت کننده: jeon عزیز ارسال کننده : اوژنی @bluera
781.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسفر من ما همانند هم نبودیم من برای ما شدن جان میدادم اما تُ برای من ماندن من جان میدادی من دنیا را در آغوش تُ میخواستم اما تُ دنیا را در آغوش من میگشتی همسفر ما همانند هم نبودیم