ساک قهوه ای رنگش را که با کت بلند قهوهایش همخوانی داشت به دنبال خود میکشید.گاه و بی گاه صدای آزار دهنده ای که خبر از برخورد ساکش با زمین سرد میداد را میشنوید، از سرمای این سال م گوش هایش قرمز شده بودند و با هر بازدم، بخار های دود مانندی از دهانش خارج میشد.
انگشتان کشیده اش را به جیب کتش رساند و گرما را به دست های سردش هدیه داد.
نزدیک در خروجی شد و بیرون آمد.
به سمت خیابان بزرگ روبه رویش رفت،فقط با تکان دادن سرش درخواست راننده هارا برای سوار شدن رد کرد.
نفس عمیقی کشید و هوای سرد شهرش را به ریههایش مهمان کرد.
با نگاهی گذرا کوچه پس کوچه ها و مغازه های اطرافش را مینگریست. لبخند تلخی زد.
چقدر گذشته بود؟؟
نسیم ملایمی موهایش که حال گردنش را پوشانده بودند نوازش کرد.
بی اعتنا خود را به افکارش سپرد..
هنوز هم انگار این شهر بزرگ بی تو خالیه خالیست.
اندامت ظریف و کوچک بود اما تمام این شهر بزرگ پوشیده شده از بوی تنت.
جای جای این شهر خاطراتمان زنده اند.
حال در این دنیای تاریک تنها چه کنم زیبای من؟
رفتی اما خاطره نشدی بلکه بر گوشه گوشه این شهر نقش بستی.
حال با فکر کردن به تو گوشه ای کز کرده به خواب بروم؟
وقتی اشک میریزم لباس هایت را در آغوش بگیرم؟
یک اشتباه،اشتباه زیبایم را از منِ عاشق گرفت.
ما دور از مردم که این را یک عشق کثیف میدانستند گناه میکردیم.هیچ چیز مهم نبود ما عاشق بودیم
اما هنوز دلتنگتم شب زیبای من..
تکه ایی از خاطراتش
نویسنده : معشوق ناشناس
دریافت کننده: jeon عزیز
ارسال کننده : اوژنی
@bluera
781.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسفر من
ما همانند هم نبودیم
من برای ما شدن جان میدادم
اما تُ برای من ماندن من جان میدادی
من دنیا را در آغوش تُ میخواستم
اما تُ دنیا را در آغوش من میگشتی
همسفر
ما همانند هم نبودیم
هدایت شده از قــلببنفـشمـن💜
بُگذار در آغوش هم همه چیز را به دست فَراموشی بِسپاریم.
بُگذار شبِ تاریک را در فکر هم سِیر کنیم.
بُگذار همه فکر کنند ما دیوانه ایم.شاهزادهِ من