eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
749 دنبال‌کننده
394 عکس
299 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
ساک قهوه ای رنگش را که با کت بلند قهوه‌ایش همخوانی داشت به دنبال خود می‌کشید.گاه و بی گاه صدای آزار دهنده ای که خبر از برخورد ساکش با زمین سرد میداد را می‌شنوید، از سرمای این سال م گوش هایش قرمز شده بودند و با هر بازدم، بخار های دود مانندی از دهانش خارج می‌شد. انگشتان کشیده اش را به جیب کتش رساند و گرما را به دست های سردش هدیه داد. نزدیک در خروجی شد و بیرون آمد. به سمت خیابان بزرگ روبه رویش رفت،فقط با تکان دادن سرش درخواست راننده هارا برای سوار شدن رد کرد. نفس عمیقی کشید و هوای سرد شهرش را به ریه‌هایش مهمان کرد. با نگاهی گذرا کوچه پس کوچه ها و مغازه های اطرافش را می‌نگریست. لبخند تلخی زد. چقدر گذشته بود؟؟ نسیم ملایمی موهایش که حال گردنش را پوشانده بودند نوازش کرد. بی اعتنا خود را به افکارش سپرد.. هنوز هم انگار این شهر بزرگ بی تو خالیه خالیست. اندامت ظریف و کوچک بود اما تمام این شهر بزرگ پوشیده شده از بوی تنت. جای جای این شهر خاطراتمان زنده اند. حال در این دنیای تاریک تنها چه کنم زیبای من؟ رفتی اما خاطره نشدی بلکه بر گوشه گوشه این شهر نقش بستی. حال با فکر کردن به تو گوشه ای کز کرده به خواب بروم؟ وقتی اشک میریزم لباس هایت را در آغوش بگیرم؟ یک اشتباه،اشتباه زیبایم را از منِ عاشق گرفت. ما دور از مردم که این را یک عشق کثیف می‌دانستند گناه میکردیم.هیچ چیز مهم نبود ما عاشق بودیم اما هنوز دلتنگتم شب زیبای من.. تکه ایی از خاطراتش نویسنده : معشوق ناشناس دریافت کننده: jeon عزیز ارسال کننده : اوژنی @bluera
781.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسفر من ما همانند هم نبودیم من برای ما شدن جان میدادم اما تُ برای من ماندن من جان میدادی من دنیا را در آغوش تُ میخواستم اما تُ دنیا را در آغوش من میگشتی همسفر ما همانند هم نبودیم
تَغَلا بَرای غَرق نَشُدَن دَر اُقیانوسِ چَشمهایَت مانَندِ تَلاش بَرایِ نَفَس کِشیدَن دَر دَریا بود...
هدایت شده از قــلب‌بنفـش‌مـن💜
زندگی بنفش کیپاپر همسایه میپذیرد :')
شبتون بخیر✨
زمستان فرا رسید و زخم های قدیمی ام را سوزاند. بعد از سال ها با امدن بهار توانستم این زخم همیشگی را به دست فراموشی بسپارم. گویا بهار با تو معنا پیدا می‌کرد.
بُگذار در آغوش هم همه چیز را به دست فَراموشی بِسپاریم. بُگذار شبِ تاریک را در فکر هم سِیر کنیم. بُگذار همه فکر کنند ما دیوانه ایم.شاهزادهِ من