بُگذار در آغوش هم همه چیز را به دست فَراموشی بِسپاریم.
بُگذار شبِ تاریک را در فکر هم سِیر کنیم.
بُگذار همه فکر کنند ما دیوانه ایم.شاهزادهِ من
از که میگویی دنیا
ما که غم خواری نداریم
از عشق چه می گویی دنیا
ما که معشوقی نداریم
از درد چه می گویی دنیا
ما که همدردی نداریم
چشم هایت سبز نبود متفاوت هم نبود.
اما ان دو مروارید گوی مانند من را در عمق خود میکشاند.
آنقدر من را در خود غرق میکرد که اطرافم را فراموش میکردم.
مهم نبود برف باشد یا باران یا حتی بیابان. و مهم نبود خوشحال باشم یا ناراحت.انها به زیبا ترین شکل من را آرام و ترمیم میکرد..
"چشم هایت درست مانند آسمان سبز شب در یک بیابان بود.."