او رهگذر هر روز این راه بود
نگاه یخ زده اش حتی آسفالت خیابان را هممنجمد میکرد
دست هایش مهمان حصار آغوشش بود
و نگاهش بدرقه کننده خطوط سفید رنگ زمین
تکه کاغذی توجهش را جلب کرد
کاغذ فرسوده و نم دار بود
دستش را به سمت تکه کاغذ برد و
گرمای انگشتانش را نصیب آن نوشته کرد
این انصاف نیست..
تو زندگی روزانه ات را به عادی ترین حالت ممکن ادامه بدهی و من در فراغ خواستنت و در دلتنگی و نداشتند بسوزم...
جوشش اشک را در چشم هایش احساس میکرد
نفس عمیقی کشید و انگشت ظریفش را بر روی جوهر پخش شده گذاشت :
نیستی تا مرا بِبوسی...
اما هنوز هم مینِویسی :)
بریده ایی از روزمرگی هایش
نویسنده : معشوق ناشناس
دریافت کننده : بانو ملودی
نامه رسان : اوژنی
زاد روزتون خجسته باد بانو ✨
@classicism