eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
749 دنبال‌کننده
394 عکس
299 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رومینا !'
پارت ششم تقریبا از در ورودی شیرجه زدند داخل بیمارستان رومینا حتی از پذیرش نپرسید اتاق نازی کجاست تمام در های راهرو را باز میکرد به امید دیدن نازی اوژنی پشت سرش ایستاد تا با پذیرش صحبت کند _رومینا اتاق نازی 202عه .بنظرم... رومینا بدون توجه به ادامه حرف اوژنی به سمت اتاق دوید با شتاب در را باز کرد و تام بروکن را دید که مشغول کمپوت گذاشتن در دهان نازی بود بعد از لحظه ای مکث در آغوش نازی پرید _حالت خوبه؟؟صدمه که ندیدی؟؟چیشده نازی؟؟من که میدونستم این بروکن آشغال نمیتونه از تو مراقبت کنه نازی با لبخند گونه های اشکی رومینا را از خود جدا کرد _رومیناااااا من خوبم.جای نگرانی نیست اوژنی که نفس نفس زنان تازه به اتاق رسیده بود سلام کرد _اینجا چخبره؟؟ بروکن که تا آن لحظه ساکت بود گفت _چیزی نیست خداروشکر.دم مدرسه ،بعد از کلاسای تقویتی تصادف کرد ‌با ی موتوری. خداروشکر اون لحظه من بودم و تونستم بیارمش بیمارستان رومینا از خشم ترکید و رو به بروکن فریاد زد _عجب مرتیکه بی خاصیتی هستی..اونجا بودی و عین ماست نگاه کردی تا موتور بخوره بهش ؟؟ کاش تو میرفتی زیر موتور اوژنی بروکن را نجات داد و او را با خود به بیرون از اتاق برد _خوشحالم که سالمی نازی _ببخش منو که نگرانت کردم.. _این حرفا رو نزن که شبیه این فیلما میشه در باز شد و اوژنی رخ نمایان کرد _دخترا! از مدرسه زنگ زدن.فردا جشن تاسیس مدرسست و به ما نیاز دارن برای تزیینات رومینا گفت _نازی فردا همون روزیه که منتظرش بودی ! _خوب پامو ببین.شکسته .من نمیتونم بیام متاسفانه ،شانس که نیست..شصت پاس رومینا رو کرد به اوژنی _شما دوتا برین.ما نه الان میایم برای کمک.نه فردا میایم برای جشن.خوش بگذره من باید بمونم از نازی مراقبت کنم اوژنی جا خورد _یعنی چی.تو که پات نشکسته.. میتونی بیای! میشه تمام برنامه هامونو به هم نریزی؟؟ _میشه توهم فقط بری بیرون؟! ✨✨✨ شب جشن سالگرد بود در حالی که چند ساعت به شروع مراسم مانده بود ،رومینا در بیمارستان کنار تخت نازی خوابش برده بود نجوایی از عالم خواب بیرونش آورد _رومی! _جونم ؟چیزی میخوای؟درد داری؟؟ _نه جناییش نکن چیزی نشده... فقط ازت میخوام که بری _چرت نگو .توهم زدی؟؟ _رومی! الان جشن شروع شده. اوژنی به تو نیاز داره .لطفا، بخواطر من برو _من تورو ول نمیکنم برم تو ی جشن مسخره.اگه خودمم بخوام نمیتونم برم چون الان دیر شده.بقیه بچها از صبح تو آرایشگاه بودن.بعد من الان موهامم شونه نخورده از دیروز _درسته دیر میرسی ولی برو.دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه _گفتم که.نمیرم نازی _بخواطر من دل اوژنی رو‌ نشکون .برو رومینا از جا برخواست _من به مامانم زنگ میزنم تا بیاد و ازت مراقبت کنه.باشه؟؟ببخشید که ترکت میکنم نازی هرطوری هم که شده بود رومینا را راهی جشن کرد با آخرین سرعت ممکن به خانه رسید ، در کمال تعجب، زیبا ترین لباسی را که میشد پوشید را روی تخت دید لباسی صورتی با آستین های تور شده یاد داستان سیندلا افتاد به خواطر داشت که این لباس را پدرش برای تولد چهارده سالگی اش خریده بود برایش بزرگ بود و در تنش گریه میکرد مادرش لباس را در کمد گذاشته بود تا زمان مناسبش برسد ولی هرگز دلش نیامده بود بعد از مرگ پدرش حتی نگاهی به آن بیاندازد حال آن لباس به زیبا ترین شکل ممکن در تنش می‌درخشید با هر سختی ای که بود شروع کرد به حاضر شدن ✨✨✨ اوژنی با افسرده ترین چهره ی ممکن ،سر میز نشسته بود و به تام بروکن،که مدام مشغول خوردن بود نگاه میکرد _انگار نه انگار عشقت الان تو بیمارستانه و شب مورد علاقشو از دست داده!! _من و نمیشناسی؟!هروقت استرس دارم نمیتونم جلو شکمم و بگیرم. اوژنی چشم غره ای رفت و برای بار صد هزارم گوشی اش را چک کرد منتظر تماس یا پیامی از رومینا بود تا بگوید در راه است ولی خبری از هیچکدام نبود سالن غلغله ی جمعیت بود و داشت از صدا و نور غرق میشد توجه تام به انتهای سالن جلب شد جایی که مدیر مدرسه و دختر از خود راضی اش باهم پچ پچ میکردند و به اوژنی اشاره میکردند _داداش فکر کنم کارت ساختس! وای خدا دارن میان اینوری هی به تو اشاره میکنن اوژنی که متوجه نشده بود در چه موقعیتی است به وراجی های تام گوش نمیکرد و نگاهش روی گوشی اش بود مدیر مدرسه دستی بر شانه اوژنی گذاشت _آقای کلاوس ! همراه شما کجاست؟؟ _آقای مدیر همراه من هنوز نیومده و فکر میکنم قرار نیست هم بیاد _خوب دختر من هم همراه نداره.برای اینکه رقصنده کم نیاد بهتره شما دوتا امشب باهم باشین تام این حرف از دهانش پرید _آره جان عمت برای اینکه رقصنده کم نیارین دنبال اوژنی راه افتادین! _چیزی گفتین آقای بروکن؟؟ _نه نه ادامه بدید شما اوژنی که گیر افتاده بود آخرین تلاش هایش را برای نجات خود انجام داد _حالا که خوب فکر میکنم میبینم همراه من تو راهه ..برای همین من نمیتونم قبول کنم.. مدیر گوشتزد کرد
هدایت شده از رومینا !'
_حرفی که زدم و گوش کن و از آنجا دور شد دختر مدیر با عشوه و ناز نزدیک شد و دستش را جلو آورد تا اوژنی آن را ببوسد ولی اوژنی با او دست داد و گفت _فکر میکنی مجبورم امشب با شما برقصم؟ولی اینو بدون که کور خوندی و تا جایی که توان داشته باشم از این موضوع فرار میکنم ✨✨✨ رومینا با هر سختی ای که بود حاضر شد و خود را به ورودی سالن جشن رساند همه در حال خوردن و پایکوبی بودند سالن از شلوغی داشت میترکید مشخص بود دیر رسیده بود ولی هنوز زمان رقص نبود پس وقت داشت با صدای دربان رشته ی افکارش پاره شد _خانوم! همراهتون کیه؟ _همراه؟؟ چیزه!همراه من اون توعه _عزیزم بدون همراه نمیتونی بری تو!اون تو همه با همراهاشونن .کسی تک نیست که همراه تو باشه _یعنی چی؟ من میخوام برم تو.. _ایشون همراه منن تام بروکن آن سر در ایستاده بود _چرا وایسادی من و نگاه میکنی آقای محترم.گفتم ایشون همراه منه بذار بیاد تو دربان گذاشت رومینا وارد شود بروکن بجای سلام گفت _خوشگل شدیا رومی خانوم...اوژنی حق داره دوست داشته باشه. _چی میگی تو؟!.من کجا همراهتم احمق....اوژنی کجاست پس؟؟ _ام ...اوژنی .. _حتما منتظر منه نه؟؟ تو نشسته ؟؟ وای نباید معطلش میکردم .من میرم پیشش.مرسی که کمک کردی. و بی مقدمه رفت در دل جمعیت بدون دانستن اینکه اوژنی ناخواسته همراه دیگری دارد... 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
در لابه لای افکارش مرگ پررنگ ترین کلمه بود کلمه ایی که شاید غریب ترین آشنای اوست !
هدایت شده از رومینا !'
پارت هفتم از میان جمعیت چشم چرخاند تا اوژنی را بیابد ولی همه شبیه به هم بودند تشخیص اوژنی بین اینهمه آدم ،مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود مجری مراسم از میکروفون اعلام کرد _قسمتی که منتظرش بودین فرارسیده. آماده بشید برای مراسم رقص باید همین حالا او را پیدا میکرد زمین رقص خالی بود و هنوز کسی آماده ی رقص نبود که از گوشه ی سالن، کشمکش دو نفر توجه هارا به خود جلب کرد دختر مدیر مدرسه به زور اوژنی را به سمت زمین رقص میکشاند اوژنی که دید نگاه حاضران روی آن دو است، برای حفظ آبرو با دختر مدیر همکاری کرد و آن دو وارد زمین رقص شدند رومینا حس میکرد سرش داغ کرده انگار سطل آب یخ را روی سرش خالی کرده بودند _(نه...این همونه؟؟ همونی که اصرار داشت بامن برقصه ؟؟همونی که اصرار داشت متقابل دوسش داشته باشم؟؟ آره من اشتباه فکر میکردم.هیچ علاقه ای درکار نبوده و نیست.) پشت سر اولین زوج، بقیه حاضران ،یکی یکی وارد زمین رقص شدند و موزیک شروع به نواختن کرد سالن با نورو موسیقی عجین شده بود و تمام همراهان هماهنگ می‌رقصیدند رومینا تنها کسی بود که بهت زده ،آن صحنه را تماشا میکرد برگشت تا از سالن خارج شود ،که تام بروکن جلویش را گرفت _رومی داری اشتباه برداشت می‌کنی...اوژنی همچین آدمی نیست بذار بزات تعریف کنم که.. _نیازی به شنیدن حرفای هیچکدومتون ندارم...برو کنار میخوام برم و از پشت تام دور زد تا خارج شود تام گفت _نمیذارم دستش را کشید و با یک حرکت به زمین رقص برد _انقدر حرف نزن رومی..فقط به من اعتماد کن و دستش را یه نشانه دعوت به رقص جلو آورد رومینا ،مردد دست تام را گرفت و به او اعتماد کرد رقص شروع شد اوژنی که با حالتی منزجر داشت با دختر مدیر میرقصیر چشمش به رومینا افتاد.. جا خورد و دلش فرو ریخت تام با اشاره سر خیال اوژنی را راحت کرد و در حال رقصیدن رومینا را یه سمت اوژنی کشاند و در یک حرکت ،دست رومینا را رها کرد و دختر مدیر را گرفت و از آنجا دور کرد دختر مدیر به نشانه اعتراض فریاد زد _هی چیشددد؟؟ اوژنی ،رومینای گیج شده را گرفت و خیالش راحت شد رومینا با اخم گفت _دست من و ول کن ... _خودت میدونی که این کار رو نمیکنم عزیزم _بهتره بری پیش دختر مدیر‌.. اوژنی دست رومینا را بالا برد تا بچرخد صحبت را در حال رقص ادامه دادند _اوژنی همین الان برات روشن میکنم که امشب آخرین باریه که بامن صحبت میکنی.متوجهی؟؟ اوژنی با چرخاندن رومینا اورا ساکت کرد رومینا حرص میخورد _میشنوی چی میگم ؟؟ _خودتم خوب میدونی که دوست دارم. پس بهم زمان بده تا برات همچیز رو‌ تعریف کنم خوب؟؟ حرف های اوژنی آرام و قانع کننده بود.. به رقصیدن ادامه دادند انگار تمام اتفاقات آن دوره در چرخیدن و حالت دستاتشان خلاصه میشد همه چیز گویا بود تمام حرف ها ، در نگاه هایشان تزریق شده بود آخرین چرخش رقص باعث شد سر رومینا گیج برود در حال رقص بودند که دور و برش داشت تار میشد لوستر ها فرو می‌رفت کاغذ دیواری ها در هم می‌پیچید آدم ها تار شده بودند حتی اوژنی در برابرش داشت تغییر میکرد نوت آخر موزیک به گوش رسید کل دنیا در نظرش عوض شد و در آنی ،با پایان موزیک زمین افتاد دستی به کمکش آمد ولی او اوژنی نبود دور و برش فضای رقص بود ولی سالن مدرسه نبود آدم ها در هیاهو ی میمهانی بودند ولی هیچکدام بچهای مدرسه نبودند هیچ چیز مثل قبل نبود گویی از دنیای خود بیرون افتاده بود افتاده بود در دنیایی پر از لباس های پفی و لوسر های شمعی و بدتر از آن، همراهانی غریبه.. چیزی که اوضاع را وخیم تر میکرد این بود رومینا ترسیده بود 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
خنده هایش شکننده ترین مرحم این درد بود
Toygar Işıklı ANOTHERLOVE (3).mp3
زمان: حجم: 1.1M
درمیان هیاهوی آن زمان میگردم به دنبال یک نشان نگاهش سرگردان و بی هوا می افتد بر من این میان