گاهی نیاز است ابر شویم ...
پرده از رخ خنده بگشاییم ،
گریه به حال غمزده کنیم !
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
این روز ها کلمات ننوشته ام بیشتر از نوشته شده هاست !
شاید بغض چشم هایم را لبریز کرده
کسی چه میداند؟! من خود هم حال خودم را نمیدانم !
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیستم
ملودی رو به بچها کرد و گفت
_تنها استدلال درستی که از این اتفاق میشه داشت، اینه که ما گول خوردیم.
وای باورم نمیشه! اولین باره انقدر من و احمق فرض میکنن و به دلیل وجودم آسیب میزنن
دریا با سختی از روی تخت صاف شد. آسیب دیدگی پایش جدی نبود ولی باعث شده بود روتین روزانه اش کاملا به هم بریزد
هر روز صبح رسیدگی به کار های کلبه
رسیدگی و پیدا کردن گیاهان دارویی
و درمان تعداد متعددی از موجودات سرزمین آنهم در خفا و تردد سخت
دریا با چهره ای جدی و در عین حال گیج. سعی میکرد اصل مشکل را بیابد
گفت
_یعنی میگی معلم شمشیر بازی گول زده مارو تا بتونه خودکشی کنه وگمراهمون کنه؟
اوژنی گفت
_تنها این فکت زمانی درست میتونه باشه که معلم ی جادوگر باشه! اینجوری اون شروع کرده به گول زدنمون و زدن حرفایی که گمراهمون کنه و بعد با جادو تونسته بیرون کلبه به دریا آسیب بزنه تا حواس ما پرت شه که بتونه خودکشی کنه
ملودی برای آنتونی کف زد
گویا رابطه شان از آن حالت دشمن وار،بیرون آمده بود و یکدیگر را پذیرفته بودند
گفت
_پس بهترین کار اینه که الان حرفای اون زنیکه رو نقد کنیم .ی جورایی کاملا برعکسش و قبول کنیم و ی نقشه بکشیم
رومینا که گیج شده بود سعی میکرد تکه های این پازل وحشتناک را به یکدیگر بچسباند
_الان.. بنظرم تصمیمی که الان میگیریم میتونه روی تمام نقشه ها و مهم تر ازاون جون خودمون و بقیه ی مردم تاثیر بذاره. حس نمیکنید ی مقدار..سریع وارد عمل میشیم؟
اوژنی به رومینا توپید
_باز میخوای عین ماست سرتو بکنی تو کتاب و تصمیمای مسخره بگیری ؟؟ باز میخوای مثل ترسو ها بری قایم شی تو لاک خودت نه؟ باز میخوای مثل دفعه ی قبل گند بزنی به همه چی؟ تورو نمیدونم چون فکر میکنم تو دنیای اصلیت هیچکس منتظرت نیست! ولی من نمیتونم مثل تو ی موش ترسو باشم!من تو دنیای اصلی خودم کار های مهمی دارم.عشقم و نمیتونم تنها بذارم و باید هرچه زودتر برگردم.
رومینا جا خورد
البته توقعی از یک غریبه نداشت تا با او درست رفتار کند
_من خراب کردم همچی رو؟ من ترسوعم؟ کیه که همیشه همه چیز رو خراب میکنه؟
قبل از اینکه اوژنی بخواهد جواب بدهد دریا با حرف ساکتش کرد
_بچها بچها الان وقت دعوا نیست!
رومینا گفت
_الان این اتفاقات تقصیر منه؟ این حق نداره اینطوری بامن حرف بزنه!
اوژنی به سمت رومینا رفت
_فکر کردی خیلی خوب و خفنی الان؟
خودت گفتی ما هیچ صنمی باهم نداریم و تا درست کردن همچی هیچ حرفی باهم نمیزنیم نه؟حالا الان من میگم همون کارم نمیکنم! همکاری ما باهم اشتباهه.
ملودی خندید و رو به دریا کرد
_ولشون کن هیونگ من ! بذار دعوا کنن
دریا لحظه ای تعجب کرد
_واقعا داری اینو میگی؟ میخوای بشینی دعوای دوستامونو نگاه کنی؟
_دریا اینا دوستای ما نیستن!
دریا با سختی از جا بلند شد و عصایش را که با چوب ساخته شده بود به دست گرفت
لحظه ای با تردید به چشم های ملودی نگاه کرد
در نگاه دریا عشق و تردید و ترس بود
_واسه خودم متاسفم که هیچوقت نتونستم تورو از این کینه ی قدیمی پاک کنم! حتی نمیخوای قبول کنی که این ایزابلا نیست.زورت به ی بی گناه رسیده؟
صدای اوژنی که خطاب به رومینا بود بلند تر شد
گویا بحثشان تمامی نداشت
_صدای مضخرفت باعث میشه حس کنم دارم با ی احمق ترسو حرف میزنم!
دریا و ملودی ،رومینا را دیدند که چشم هایش پر از اشک شد و با شتاب از در کلبه بیرون رفت
دریا برای آخرین باربه چشم های ملودی نگاه کرد و او هم از در خارج شد
ملودی گیج شده بود
با چشم هایی اشک بار نشست روی تخت
اوژنی از عصبانیت میلرزید
روبروی ملودی،نشست روی کنده ی چوب و تکیه داد به دیوار کلبه
_هی ملودی خانوم.توهم برو! خودم تنهایی همه چیزرو میتونم درست کنم...
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و دوم
اوژنی در جاده خاکی قدم میزد و حتی نمیدانست کجاست
اصلا نمیخواست قبول کند که به کمک نیاز دارد
اصلا نمیخواست قبول کند که اگر ایزابلا بود ، با نقشه خوانی دقیقش و هوش سرشارش میتوانست راه را پیدا کند
حتی نمیتوانست به قصر برگردد . چون هم راه را بلد نبود، هم پدر و مادش تصور میکردند او در سرزمین های کناری در حال آموزش است. نباید میفهمیدند که او حتی رنگ سرزمین های کناری هم ندیده.
همانطور که قدم میزد و فکر میکرد، سعی داشت نقشه ای درست و حساب شده بکشد
طبق تحقیقات ایزابلا. ساحره در سرزمین های شمالی زندگی میکند. پس باید قدی بلند، پوستی سفید و موهایی به رنگ طلایی داشته باشد.
اینطور که مشخص بود ساحره نیز نتوانسته بود کتاب را پیدا کند. پس وقت داشت
حالا که از یکدیگر جدا شده بودند، پس ساحره تصور میکرد بیخیال شده اند و دقیقا حالا وقت عمل کردن بود
حرف های معلم شمشیر بازی را به یاد آورد، راه رو اشتباه میرین، سرنخ هارو دنبال کنید و گول نخورید .
اگر آن را وارونه کنیم میشود
سرنخ هارو دنبال نکنید ، تصمیمتون درسته پس گول نخوردید. راهتون دقیقا درسته
ولی راه بچها چه بود؟
اینکه یکی یکی همه جا را دنبال کتاب بگردند!
سر نخ ها چه بود؟
معلم شمشیر بازی، کتاب های طلسم، پیشگویی ها، وصیت نامه ی معلم،و یاد داشت های راهنمایی که برای ایزابلا فرستاده بودند.
تمام اینها را در ذهنش جمع کرد و به نتیجه رسید
_باید برم سرزمین شمالی دنبال کتاب! ویالون طلسم نجوای مرگ هم خودم میزنم و همه چی تموم میشه، دارم میام پیشت رومینا!
کمی بیشتر که راه رفت، به دریاچه ای زلال و آبی رسید
دریاچه بزرگ بود و برق میزد
خم شد و نشست تا از آن آب بنوشد ولی با سر درون آب افتاد
دریاچه عمیق بود و سنگین؛هرچه تقلا میکرد نمیتوانست شنا کند
با تلاش بیش از پیش، بیشتر درون آب فرو میرفت
در یک لحظه ، با سرعت نور به سمت عمق آب رفت
چشم هایش را بست و منتظر مرگ ماند
ولی با شدت از آب بیرون آفتاد
چشم باز کرد و خودش را در خشکی دید
زنده بود
سرفه میکرد و آب بالا می آورد
سر که برگرداند در حیرت ماند
پیش چشمش ، چشم انداز شهری شلوغ و پر مشغله بود
✨✨✨
رومینا با دوست جدیدش در جنگل هفت آوازه قدم میزدند
برای چیدن توت های رنگی ، به کمک آنا آمده بود
تا به حال توت هایی به این زیبایی ندیده بود
بته های پشت سر هم، هرکدام یک رنگ.
توت های بنفش ، سفید،آبی، قرمز، نارنجی ،زرد، صورتی، سبز ، یشمی، سیاه و هر رنگی که به ذهنتان خطور کند
برگ های بته گویی با اکلیل درست شده بود . برق میزد و جادویی بود
_وای خدای من اینجارو!
_قشنگه نه؟این توت ها مزه ی بهشت میده .
_این مزرعه ی کوچیک مال توعه آنا؟
_آره ، من توت های مختلف رو از کل جنگل جمع کردم و دونه دونه کاشتم تا شدن اینی که الان هستن
آنا بعد از گفتن این حرف لبخندی به گرمی آفتاب زد و با خوشحالی شروع کرد به آبیاری کردن
رومینا نشست . به درختی تکیه داد و به فکر فرو رفت
آنا وقتی او را در آن حالت دید لبخند بر لب هایش خشک شد
نزدیک شد و روبرویش نشست
_ایزابلا! میدونی چیه؟ من میتونم از چهره ها حافظه اش اون رو بخونم. این قدرت منه. یجورایی اینو از اجدادم به ارث بردم . ولی حس عذاب وجدان بهم میده و سعی میکنم جلوی جادوم رو بگیرم! نمیخوام به حریم شخصی شون تجاوز کنم ولی...ولی نمیشه جلوش رو گرفت . ببخشید ولی من حافظه ات رو خوندم .و میدونم چرا همش تو فکر میری
رومینا اول جا خورد .ولی لبخند زد، دستی بر موهای آنا کشید و از زیبایی اش ذوق کرد
_نه آنا! اصلا همچین فکری نکن.
مکثی کرد و ادامه داد
_یعنی الان میدونی اسمم چیه و از کجا اومدم و چیشد که الان اینجام؟
آنا چهار زانو نشست و با چشم های گیرا نگاهش کرد
_همه چیز رو میدونم رومینا!
رومینا سرش را بین زانو هایش گذاشت و گریه کرد
آنا نزدیک تر شد و سعی کرد آرومش کند
_حق داری گریه کنی، حق داری خسته بشی، حق داری فریاد بزنی. ولی حق نداری پا پس بکشی
سرش را بالا آورد و با چشم هایی اشک بار آنا را نگاه کرد
_من به کمک نیاز دارم!
✨✨✨
اوژنی میان شهر شلوغ راه میرفت
لحظه ای حس کرد در فیلم علائدین و چراغ جادو راه میرود
الف ها دقیقا با همان لباس ها و شلوار های گشاد و عمامه بودند
الف های زن هم چادر و رو بنده داشتند
مغازه ها با چند چوب و یک پارچه بعنوان سقف، سرپا بودند
در چشم انداز روبرو میشد قصری با شکوه و عربی را دید
تنها کسی که در میان آن صحنه متفاوت بود اوژنی بود! ولی به طرز عجیبی کسی نگاهش نمیکرد،گویی برایشان عادی بود
چند فرش پرنده در آسمان بودند و مشخص بود فقط قشر خاصی از آنها استفاده میکردند