eitaa logo
انصار ولایت ۳۱۳
169 دنبال‌کننده
954 عکس
87 ویدیو
5 فایل
شهـ🌷ـید محمد علی صمدی: خواهـ🌸ـران گرامی! حجـ❤️ـاب شما برتر از خـ🌹ـون شهیدان است! و دشـ😈ـمن پیـ…ـش از آنـکه از خـون شهـ💗ـید به هـراس آید، از حجـ🌺ـاب کوبنــده تو وحشت دارد! جهت تبادل و ارتباط: @Ammare_Halab لینک کانال شهیدخلیلی: @shahidalikhalily
مشاهده در ایتا
دانلود
انصار ولایت ۳۱۳
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸 بسم الله الرحمن الرحیم 🌸 🌸📖نام رمان: #عاشقانه_های_لیلی 🌸 🌸🗞موضوع:عاشقانه مذهبی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸 بسم الله الرحمن الرحیم 🌸 🌸📖نام رمان: 🌸 🌸🗞موضوع:عاشقانه مذهبی 👤نویسنده:زهرابانو 🇮🇷 @ansar_velayat_313 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 _ سلام. _ بریم زود سوار شو. ارشا سوار ماشین شد و عینک آفتابی اش را زد. با دقت اطرافش را بررسی کرد و گفت: حرکت کن زود باش. ماشین روشن شد و راه افتادند. _ خب چی شد؟ _هیچی بهش گفتم. _ خب؟ عکس العملش چی بود؟ _ متعجب، بهت زده، پریشون. _ خوبه همونیه که می خواستم. کاری کردی که بویی نبره؟ نمی خوام چیزی فهمیده باشه حتی یه درصد. _ تو به بازیگری من شک داری؟ _ نوچ. فقط خب نگرانم دست خودم نیست. _ یادت نیست روز اول چطور از زیر زبونت کشیدم که بابات چطوری... _ خیلخب خاطرات و مرور نکن. فعلا بریم سراغ قدم بعدی که شک انداختن تو دل لیلیه. اینجاش کار خودمه تو فقط مواظب باش مرتضی بویی نبره که ما با همیم. _ عزیزم، شهرزاد جان خیالت راحت. تو به من اعتماد کن قول میدم به بهترین نحو ازش استفاده کنم. شهرزاد سرش را تکان داد و گفت: چمدونم والا.. خب کجا بریم؟ تو جایی کار نداری؟ _ نه. _ پس بریم آتلیه ناهار همون جا باش. _ نه ممنون برم خونه بهتره. شهرزاد قیافه اش را کج کرد و گفت: اه بیا دیگه لوس نکن خودتو. می خوام چند تا عکس شاخ ازت بگیرم کیفش و ببری. مرتضی ناچار قبول کرد و با شهرزاد به آتلیه کوچکش رفت و آن جا هم کمی مخ ارشا را شستشو داد، خیالش راحت شد و اجازه داد تا او برگردد... 🍃 🌹 @ansar_velayat_313