انصار ولایت ۳۱۳
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸 بسم الله الرحمن الرحیم 🌸 🌸📖نام رمان: #عاشقانه_های_لیلی 🌸 🌸🗞موضوع:عاشقانه مذهبی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم
🌸
🌸📖نام رمان: #عاشقانه_های_لیلی
🌸
🌸🗞موضوع:عاشقانه مذهبی
👤نویسنده:زهرابانو
#قسمت_هشتادم
🇮🇷 @ansar_velayat_313
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
_ سلام.
_ بریم زود سوار شو.
ارشا سوار ماشین شد و عینک آفتابی اش را زد. با دقت اطرافش را بررسی کرد و گفت: حرکت کن زود باش.
ماشین روشن شد و راه افتادند.
_ خب چی شد؟
_هیچی بهش گفتم.
_ خب؟ عکس العملش چی بود؟
_ متعجب، بهت زده، پریشون.
_ خوبه همونیه که می خواستم. کاری کردی که بویی نبره؟ نمی خوام چیزی فهمیده باشه حتی یه درصد.
_ تو به بازیگری من شک داری؟
_ نوچ. فقط خب نگرانم دست خودم نیست.
_ یادت نیست روز اول چطور از زیر زبونت کشیدم که بابات چطوری...
_ خیلخب خاطرات و مرور نکن. فعلا بریم سراغ قدم بعدی که شک انداختن تو دل لیلیه. اینجاش کار خودمه تو فقط مواظب باش مرتضی بویی نبره که ما با همیم.
_ عزیزم، شهرزاد جان خیالت راحت. تو به من اعتماد کن قول میدم به بهترین نحو ازش استفاده کنم.
شهرزاد سرش را تکان داد و گفت: چمدونم والا.. خب کجا بریم؟ تو جایی کار نداری؟
_ نه.
_ پس بریم آتلیه ناهار همون جا باش.
_ نه ممنون برم خونه بهتره.
شهرزاد قیافه اش را کج کرد و گفت: اه بیا دیگه لوس نکن خودتو. می خوام چند تا عکس شاخ ازت بگیرم کیفش و ببری.
مرتضی ناچار قبول کرد و با شهرزاد به آتلیه کوچکش رفت و آن جا هم کمی مخ ارشا را شستشو داد، خیالش راحت شد و اجازه داد تا او برگردد...
#کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد🍃
🌹 @ansar_velayat_313