من اگه ازدواج کنم هیچکدوم از رفقام رو دعوت نمیکنم چون تو روزهایی که خواستم باشین نبودید
پارت در حالِ تایپه ولی این وبدونید که در بدترین شرایط. دارم مینویسم براتون چون اصن نه روحی نه جسمی خوب نیستم
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 41 #باران پهلوم میسوخت دستم و گذاشته بودم روش یه جای سالم دارم ؟ از بعد مرگ مامان
سهم من ازتو
پارت 42
#رسول
به سعید و آقای عبدی گفتم که میرم یه سر به باران بزنم اونا موافقت کردن بعد از اینکه ماشین و پارک کردم به سمت اتاق باران حرکت کردم وارد اتاقش شدم پنجره زل زده بود منم دسته گل رو روی میز گذاشتم و گفتم:
باران خانم چطوره
از افکارش اومده بود بیرون و گفت
سلام ممنون خوبم توچطوری
منم خوبم جاییت دردنمیکنه
نه
مطمئن؟
اره خیالت راحت
میشه کمکم کنی بشینم؟
آره حتما
کمکش کردم که بشینه
کی قراره مرخص بشم ؟
خسته شدی از بیمارستان
اره خیلی کسل شده دلم واسه اتاق خودم تنگ شده
دلت واسه ما چی ؟
#باران
با سوال اخرش یهو ته دلم خالی شد برگشتم. گفتم
شماها که تاالان نبودید که دلم واستون تنگ بشه تازه این اتفاقات افتاده دورم وپیشمین وگرنه اگه همه چی که عادی بشه دوباره برمیگردین سرکار وزندگیتون غیراز اینه ؟
هیچی نگفت هم من هم اون سکوت رو ترجیح دادیم
#دوروز بعد
#باران
باصدای آلارم گوشیم بیدار شدم پهلوم هنوز تیر میکشید ولی اونقدرا درد از دست پدر ومادر رو نداشت امروز چهلمشون جدی چهل روز گذشت تمام خاطرات جلوی چشمم مثل یه فیلم میگذره تکیه دادم به دیوار پاهام و جمع کردم
سرم رو هم به دیوار تکیه دادم
دیوار تکیه گاهیی خوبی بود همیشه بود و هست
وهیچ وقت ازت فرار نمیکنه نفسم رو پر فشار دادم بیرون و باصدای در به خودم اومدم
بله؟
صدای محمد که پر از آرامش بود. گفت
نمیای صبحانه نمیرسیم به کارهامون
باشه الان میام
بعد از چنددقیقه پا شدم وقتی که مطمئن شدم محمد رفت منم رفتم بیرون
سینی صبحانه رو اورده بود پایین
بعد از اینکه صورتم رو شستم موهام و شونه کردم
با کش بستم شروع کردم به صبحانه خوردن
صبحانه ام که تموم شد ظرف هاروشستم
و به سمت اتاقم رفتم تا لباسام و بپوشم
و بعد اینکه لباسام و پوشیدم
از خونه زدم بیرون ظرف های عطیه رو هم برداشته بودم بردم بالا
عطیه
جانم باران توی آشپز خونه ام
راهم رو به سمت آشپزخونه حرکت کردم وسایل رو گذاشتم روی میزناهار خوری
دستت درد نکنه
نوش جونت عزیزم
روی صندلی میشینم یه نگاه به دور و برمیندازم ومیگم
رقیه کجاس ؟
بغل باباش خوابش برد صبح بابی قراری بیدار شد ولی وقتی محمد بغلش کرد آروم شد من میرم الان میام
باسر تکون دادم
ای کاش بابای منم زنده بود وبغلم میکرد توی این روزایی که بی قرارم بیشتر به آغوشش محتاج میشم
دلم واسش خیلی تنگ شده
_________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 42 #رسول به سعید و آقای عبدی گفتم که میرم یه سر به باران بزنم اونا موافقت کردن بعد
پ.ن:دلم واسش تنگ شده :)
________________________
شنوای نظراتون
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن:دلم واسش تنگ شده :) ________________________ شنوای نظراتون https://abzarek.ir/service-p/msg/432
ببخشید خیلی درگیر بودم این چند روز
🙂
نه
نه روحی نه جسمی
https://eitaa.com/62435533/19075
میتونم بگم که دست مریزاد واقعا کیف کردم بارمان افتخار:)