eitaa logo
عسل 🌱
9.4هزار دنبال‌کننده
69 عکس
31 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۰ 💝💝💝شقایق صبح شد با صدای سیما از خواب بیدار شدم. شقایق....پاشو عمه ت اومده کارت داره تیز برخاستم و گفتم سلام بلند شو دختر ساعت یازدهه مهردادم اومده نه عمه تنهاست. سر تاسفی برایم تکان دادو گفت چشمات و ببین چه ورمی کرده . چرا گریه میکنی اخه تو اهی کشیدم و گفتم دلم برای خودم میسوزه. ای کاش عمه زهرا من و از مامانم نگرفته بود و من باهاش میرفتم و همونجا میمردم. بلند شو دختر، حرف بیخود نزن چهار روز دیگه عروسیته عروسی با کی سیما جون؟ با کسی که سگ محلم میکنه. بلند شو زشته عمه منتطرته برخاستم از اتاق خارج شدم عمه برخاست و گفت به به، ساعت خواب عروس گلم. لبخندی زدم و گفتم سلام. سلام عروسکم. اینقدر خوابیدی چشمات ورم کرده پوزخندی زدم. با شصت سال سن هنوز فرق پف چشم خواب الودگی و گریه را از هم تشخیص نمیدهی؟ به سرویش زفتم ابی به دست و رویم زدم. و به طرف عمه امدم. سیما ظرفی از میوه مقابلمان نهاد و گفت بفرمایید زهره خانم عمه تشکر کرد و سپس جعبه ایی را از داخل کیفش در اورد و گفت دیروز رفتم مغازه مهرداد و یه سرویس شیک و سنگین واسه عروسم پسندیدم. اوردم خودت هم ببینی کفری شدم و دل به دریا زدم و گفتم چرا خودمو نبردی انتخاب کنم؟ سیما ابرو بالا دادو گفت مبارکه شقایق. سلیقه زهره خانم که حرف نداره. عمه سرویس را مقابلم گذاشت و گفت واسه عروسی چون همه فامیل میخوان ببینن من انتخاب میکنم فرداش برو بزار مغازه مهرداد و هرچی دوست داری بردار. نگاهی به سرویس سنگین عمه زهره انداختم. فکری در ذهنم امد . طلای به این گرونی پشتوانه اینده م بود. پشت گوشتان را دیدید جدا شدن من را هم از این سرویس میبینید. عمه بادی در غبغبش انداخت و گفت دیشب تا اونموقع که تو زنگ زدی با مهرداد داشتیم مغازه ها را میگشتیم. از درون داغ شدم و گفتم واسه چی؟ تمام خرید عروسیتو انجام دادم و بردم تو خونه ت چیدم. از شیر مرغ تا جون ادمیزاد و برات خریدم. دندانهایم را بهم ساییدم و به عمه خیره ماندم سیما که انگار لجش در امده بود گفت خوب زهره جان.کاش میومدی شقایق رو هم میبردی، به هرحال جوونه و ارزو دار. خودش پسند میکرد. عمه خودش را به مظلومیت زد و گفت خداشاهده همه رو مارک خریدم. بهترین هارو برداشتم در سخاوت شما که شکی نیست. سلیقتونم عالیه ولی چه خوب بود خودش هم میبردید. حالا من اونها رو خریدم خودت به مهرداد رگو برید دوباره خنزل پنزل بخرید. اب دهدنم را قورت دادم و گفتم انتخاب شما مارک و بهترینه چیزی که من میپسندم خنزل پنزل؟ عمه سرخ شد و گفت ناراحت نشو عروسکم. الهی دورت بگردم دوباره خرید کن و فکر کن اونها کادویی از طرف من به توست. خودتم خوب میدونی که مهرداد منو خرید نمیبره. خندید و گفت من مادر شوهرم. بین شما هرچی بگم سو تفاهم پیش میاد، این که مهرداد میبرت خرید یا نه به خودتون مربوطه دخالت نمیکنم اما بهش میگم که دوست داری خودت بری وسایلهاتو بخری . همه ساکت شدند. عمه ادامه داد آینه شمعدونتم رفتم دیدم پسندیدم. بیعانه هم دادم عروب میرم تحویل میگیرم و میزارم تو خونه قشنگت. اهی کشیدم و گفتم ممنونم عمه جان. ابرو بالا دادو گفت اینه شمعدان نقره برات گرفتم ها . گرونه و قیمتیه. اخه یه عمر قراره باهات بمونه. خندیدم و گفتم مرسی آینه و شمعدان برایم مهم نبود اما خوشحال بودم که جنسش نقره است و قیمتی. ان لحطه فقط به پشتوانه مالی ایی که نداشتم می اندیشیدم. عمه با اصرار شدید مرا به خانه شان برد. خوشبختانه انقدر سرگرم چزاندن من بود که متوجه نبود ماشین نشد. با خیال خوشی که مهرداد در خانه است به انجا رفتم اما هرچه چشم چرخاندم نیافتمش و گفتم مهرداد کجاست؟ با دوستاش رفته کوه تا عروب میاد ایشالا انجا را دوست نداشتم. عمه محبت های دروغینش را لحظه به لحظه بیشتر میکرد. غروب که شد گفت پاشو بریم ارایشگاهو رزو کنیم و لباس عروستم بخریم. مهرداد نمیاد؟ اینکارها زنونه س چیکار مهرداد داری؟ پاشو بریم. عمه را به مزون خودمان بردم. در راه پیامی به رویا فرستادم و به او سپردم که حداقل سه برابر قیمت لباس را از عمه پول بگیرد. وارد مزون شدیم. اصلا اشنایی ندادم که رویا دوستم است. اوهم مثل غریبه با من تا کرد یکی از پیراهن های خودم را پسندیدم و رویا طبق سفارش من قیمت ان را بالا گفت عمه لب و دندتنی کج کرد و گفت این قشنگ نیست خودم را لوس کردم و گفتم من همینو دوست دارم.
۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۱ 💝💝💝شقایق اخه اینهمه لباس شیک این دیگه چیه خیلی هم گرونه من ساده دوست دارم. منم آبرو حیثیت دارم جلوی مردم. رویا که شهین را پنهان کرده بود و خودش به تنهایی کار میکرد شروع به زبان ریخان کرد عمه با بی میلی گفت خودت پسندیدی دیگه ، همین خوبه نگاهی به لباسها انداختم قصد عمه خرید لباس بود اگر ما لباس را میبردیم یکی از بیست مانکن من خالی میشد. فکری به ذهنم رسید و گفتم ما که جا نداریم لباسو نگه داریم. اینجا مرتب و تمیز تو تن مانکنه . همینجا بمونه روز عروسی میاییم میگیریم. عمه عکسی از لباس گرفت هزینه ان را کامل پرداخت کرد و از انجا خارج شدیم. ارایشگاه مورد پسند خودش را هم رزرو کرد و سپس سوار بر ماشین او به خانه امدیم. با دیدن اتومبیل مهرداد مقابل در کمی خوشحال شدم ‌. دوست داشتم واکنش او را وقتی بفهمد من کارهای عروسی م را انجام دادم ببینم. همینکه وارد حیاط شدیم مهرداد در حال خروج بود با عمه گرم و با من خیلی سرد سلام و احوالپرسی کرد . عمه گفت رفتیم لباس شقایق و پسندیدیم. ارایشگاهم گرفتیم. به سلامتی ، من باید برم شب هم نمیام. حرکت بی ادبانه او به من برخورد و گفتم پس منم ببر خونمون نگاه سردی به من انداخت و گفت مگه خودت ماشین نداری؟ من با عمه اومدم. با اژانس برگرد کار دارم. عمه دستم را گرفت و گفت نگهش میدارم ، نمیزارم بره نه عسلم بزار بره من تا دیر وقت کار دارم. بغض به گلویم چنگ زد و حرفی نزدم. دست از پا درازتر با اژانس به خانه بابا بازگشتم. جشن عروسیم با شکوه اما سرد برگزار شد. مهرداد حتی موقع رقص هم به من توجهی نداشت. مراسم جلوی در خانه مان هم تمام شد و وارد خانه جدیدمان شدیم. عمه مقابل خانه مان ایستاد چشمانش پر از اشک شد و گفت این ارزوی پدرت بود مهرداد همیشه دلش میخواست دامادی تورو ببینه. سپس اشکهایش را پاک کرد صورت عمه را بوسیدم و گفتم امشب عروسیه به چیزهای خوب فکر کن. خیلی جای خالی پدر مهرداد و امشب حس میکنم. نگاهی به مهرداد انداختم انگار او هم اشک در چشمانش حدقه زده بود. دستی روی شانه عمه ءذاشت و گفت تو خیلی برای من زحمت کشیدی مامان من یادم نمیره، تا عمر دارم نوکریتو میکنم. به خدا نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره این تعارف تیکه پاره کردن هایشان حسابی رو اعصاب بود عمه پله ها را بالا رفت و گفت شبتون بخیر. خوشبخت بشید ایشالا مهرداد با نگاهش مادرش را دنبال کرد و سپس مرا به داخل خانه برد. نگران و مصطرب شده بود. دنباله پیراهنم را باز کردم و گفتم اخ که چقدر این لباس سنگینه. کمرم شکست. سپس رو به مهرداد گفتم میای بندهای پشت لباسمو باز کنی؟ نگاه خیره ایی به من انداخت و گفت میترسم مامانم با اون حال رفت بالا یه وقت حالش بد بشه. خیره به مهرداد گفتم اون که حالش خوب بود نه تو نمیدونی اون ناراحت بود. یاد بابام افتاده. بزار لباسمو عوض کنم میریم یه سر بهش میزنیم. اروم که شد میاییم پایین دستی لای موهایش کشید و گفت خیلی ناراحت بود حالا بیا این بندهارو باز کن من دارم خفه میشم. به طرف در خانه رفت و گفت درو قفل کن بگیر بخواب، من امشب میرم پیش مادرم. انتظار هرچیزی را داشتم جز این یکی . هاج و واج گفتم چی؟ بگیر بخواب، من امشب پیش مامانم میخوابم. وا....؟ امشب شب عروسیمونه ها با کلافگی گفت فکر کن فردا شب شب عروسیمونه. مامان من اون بالا با گریه بخوابه و من اینجا به خاطر خوشحالی تو بمونم؟ بهت زده سرجایم ایستادم در را باز کرد و از خانه خارج شد. 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂۱۲ 💝💝💝شقایق مدتی به در خیره ماندم رفتار مهرداد برایم هیچ توجیهی نداشت. مگر میشود عروس را شب اول تنها بگذارند و ....... روی کاناپه نشستم. این اوج نفهمی مهرداد و بیشعوری عمه را نشان میداد. همه میگن عمه تقصیری نداره، الان نمیتونه به پسره بگه شب اول زندگیتون زنت و ول کردی واسه چی اومدی خونه من؟ این شروع کار زشتتان است. رنج من پایانی ندارد. از این به بعد هرشبی که مهرداد به همخوابی با من نیاز داشته باشد در خانه خودمان میخوابد. ان یک ذره عشقی که از مهرداد در دل داشتم هم کنده شد و زمین افتاد. توهین و بی احترامی ایی که امشب به من شده بود را هیچ جوره نمیتوانستم توجیح کنم. و ببخشم. چشمی در خانه گرداندم. جهیزیه را بابا داده و به او هم باز میگردد. اینه شمعدان گران قیمتی که عمه برابم خریده بود سرویسم و طلاهایی که سر عقد به عنوان کادو به من داده بودند را باید از این خانه بیرون میبردم.‌ اشکهایم را پاک کردم وقت غصه خوردن و گریه نبود. الان وقت فکرهای بکر است. آب من به هیچ عنوان با مهرداد و عمه داخل یک جوب نمیرود. برخاستم با هر سختی ایی شده لباس عروس را از تنم در اوردم . موهایم را باز کردم و به حمام رفتم . از شدت ناراحتی هرچه اب را داغ میکردم باز هم میلرزیدم. چند ساعتی را در حمام ماندم و از انجا خارج شدم. برای خودم یک لیوان چای داغ اماده کردم. ان شب سخت ترین شب زندگی من بود. چند باری برخاستم و راه پله ها را بالا رفتم چراغ های خانه عمه خاموش بود. سپیده صبح بالا زد و پلک های من دقیقه ایی هم روی هم نرفت. ساعت ده صبح شد. روی کاناپه دراز کشیده بودم. صدای بالا و پایین شدن دستگیره و سپس سر و صدای مهرداد امد برخاستم و به راهرو مقابلم نگاه کردم. طبق عادات و رسومات قدیمی برایم صبحانه اورده بودند. مهرداد وارد شد . بی انکه به او سلامی کنم نگاهش کردم. به احترام سیما برخاستم . نگاهی به من انداخت موهایم هنوز در کلاه حمام پیچیده بود. سیما خنده ایی به من کرد و گفت صبح بخیر عروس خانم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم ممنون میز صبحانه را برایمان چید . مهرداد وارد اشپزخانه شد و با گرمی گفت دست شما درد نکنه چقدر زحمت کشیدید. سیما خنده نازی کرد و گفت انجام وظیفه ست. شقایق دخترمه باید هرکار از دستم برمیاد براش انجام بدم. میز را که کامل چید گفت خوب دیگه اولین صبحانه زندگیتون و باید تنها بخورید. من میرم پیش زهره جون و تنهاتون میگذارم. مهرداد گفت تشریف داشته باشید سیما خانم نه دیگه من باید برم. فقط شقایق جان صبحانه ت را که خوردی حاضر شو ارایشگر داره میاد خونه برای پاتختی اماده ت کنه نفس پرصدایی کشیدم. و رفتن سیپا را نگریستم. سر میز امدم. نگاهی به مهرداد انداختم با دیدنش انگار نیمی از کدورت دیشب در دلم حل شد و سراسر وجودم را ارامش گرفت. با خودم گفتم اشکال نداره، به مادرش احترام گذاشته کار بدی نکرده که. ایشالا درست میشه، کینه نگه داشتن فایده ایی نداره، من میخوام زندگی کنم . این حرفها اوقاتمو تلخ میکنه. 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۳ 💝💝💝شقایق سرمیز نشستم. مهرداد کتش را در اورد و اویزان نمود و گفت لباسهامو بیار میخوام برم حمام. نگاهی به میز صبحانه انداختم وبا خودم گفتم دیروز فعالیتمون زیاد بوده احتمالا عرق کرده میخواد تمیز باشه اشکالی نداره از حمامکه اکمد صبحانه میخوریم. باشه. لباسهایش را اماده کردم و او به حمام رفت منتظر ماندم تا از انجا خارج شود. با خونسردی موهایش را سشوار کشید و از اتاق خواب خارج شد. مقابل تلویزیون نشست و ان را روشن نمود. هاج و واج به او نگاه کردم و گفتم صبحانه؟ من بالا یه چیزی خوردم. بخور نوش جونت نگاهی به میز صبحانه انداختم . به حالت انفجار رسیدم و گفتم تو چرا اینطوری میکنی؟ به طرفم چرخید و طوری که انگار نمیفهمد من چه میگویم به من نگاه کرد و گفت خوبی شقایق؟ اون از دیشب که منو ول کردی و رفتی اینم از الان که صبحانه ت را هم بالا خوردی و اومدی کمی به من خیره ماند و سپس گفت الان ناراحتی من چرا صبحانه نمیخورم؟ خوب سیرم. نه ناراحتم که چرا اینقدر بیشعوری ابروهایش را بالا دادو گفت بیشعور خودتی، حرف دهنتو بفهم. به خر کی بگی داماد شب اول زندگیش عروس و ول کرده و رفته با مادرش خوابیده....... پوزخندی زد . در حالیکه رویش را به طرف تلویزیون میگرداند گفت ناراحت نباش، اینقدر باهات میخوابم که خودت خسته شی. به حالت چندش به او نگاه کردم. تمام وجودم از شدت حرص خوردن میلرزید. مهرداد خندید و گفت صبحانه ت را بخور برای پاتختی اماده شو. بعد که اومدی فکر کن امشب شب اول زندگیته. حجم بیشعوریه مهرداد اینقدر بالا بود که من هیچ حرفی نداشتم که به او بزنم. میز صبحانه را جمع کردم چیزی از گلویم پایین نمیرفت. لباسهایم را پوشیدم و به خانه عمه رفتم. به محض دیدن من با لبخندی عمیق گفت سلام عروسم. بغضم ترکید و گفتم چه سلامی عمه؟ سیما برخاست و هاج و واج گفت چی شده؟ باهق و هق گریه روی کاناپه نشستم . عمه که انگار از همه جا بیخبر است نزدم امدو گفت شقایق؟ سیما دستم را گرفت و با مهربانی گفت چی شده عروسکم. اشکهایم را پاک کردم و گفتم دیشب عمه اومد پایین و شروع کرد به گریه زاری که یاد بابای مهرداد افتادم. جاش خالیه ، مهردادم منو ول کرد و اومد کنار مادرش خوابید. سیما هینی کشید و گفت واقعا؟ سر تایید تکان دادم و گفتم الانم که اومده خونه صبحانه اش را هم خورده و با من یه طوری حرف میزنه که انگار...... عمه با غیض گفت خوبه خوبه......دختره بی حیا. ناراحتی که چرا دیشب تنها موندی؟ شرفم خوب چیزیه سیما رو به عمه با دلخوری گفت زهره خانم من اصلا از شما انتظار ندارم که چنین کاری و کرده باشی مگه چیکار کردم. مهرداد خودش گفت شقایق راضی بود و گفت من خسته م برو پیش مادرت تنها نباشه . سپس در خانه اش را باز کرد. خودش را به سلیته بازی زد و گفت مهرداد.....بدو بیا.....دارن روز اولی مادر و دختر برام حرف در میارن. چشمانم چهار تا شد و به عمه خیره ماندم و او رو به من گفت هنوز از گرد راه نرسیدی داری شر و به پا میکنی؟ من پسرمو با خیاطی و سوزن زدن بزرگ کردم. تو میخوای مارو از هم جدا کنی؟ مهرداد سراسیمه وارد خانه شد و رو به مادرش گفت چی شده دورت بگردم؟ اشک از چشمان عمه جاری شد و گفت نیستی ببینی زنت داره چه حرفهایی بار من میکنه نگاه مهرداد رو به من بند بند وجودم را لرزاند. عمه ادامه داد دختره بی حیا گریه میکنه که چرا تو دیشب باهاش نخوابیدی. از خجالت حرف عمه دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. سیما گفت شلوغش نکن زهره خانم. کارت خیلی بد بوده مهرداد با وقاحت تمام رو به سیما گفت تو دخالت نکن به تو ربطی نداره هینی کشیدم و برخاستم و گفتم حرف دهنتو بفهم پسره ی بی تربیت عمه با جیغ گفت به بچه من نگو بی تربیت مهرداد دست مادرش را گرفت و گفت حرص نخور دورت بگردم. عمه روی صندلی نشست نفس نفس میزد و مثلا حالش بد بود. سیما اخم کرد و رو به من گفت بریم شقایق، باید تکلیفت معلوم بشه مهرداد نگاهش را سراسر تهدید کرد و رو به من گفت بری؟ اینهمه پول خرجت کردم که بری؟ 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۴ 💝💝💝شقایق سیما گفت تو خیلی وقیحی مهرداد. تو دوران نامزدیتون هرچی شقایق میگفت من با ورم نمیشد تا الان یه چشمه ازت دیدم. بی اهمیت به حرف معمه رو به من گفت اگر میخواستی بری چرا اومدی؟ تو که دادگاه رفتی، شکایت کردی، مهریه گرفتی ،خوب طلاقتو همون موقع میگرفتی که من خداد تومن خرجت نکنم و عروسی بگیرم. سیما رو به من مبهوت گفت تو چیکار کردی شقایق؟ سرم را پایین انداختم و گفتم کاری که باید میکردم و انجام دادم عمه رو به من گفت گشنه گدا لنگ چند غاز مهریه ت بودی؟ مهرداد رو به سیما گفت برو بیرون دست سیما را گرفتم و گفتم من باهاش میرم. تو خیلی بیجا میکنی ، میمونی و کنیزی مادرمو میکنی . اینقدر خانه مادرم میمونی تا یاد بگیری چطوری باید باهاش حرف بزنی سیما گوشی اش را در اورد شماره بابا را گرفت و گفت الو رصا جان.کجایی؟ .....بیا اینجا کارت دارم....سریع بیا ارتباط را قطع کرد و رو به من گفت من میرم با بابات برمیگردم بالا منم میام مهرداد صدایش را بالا برد و گفت تو بیجا میکنی . قلم پاتو خورد میکنم اگر از این در بری بیرون. سپس جلوتر امد از بندکیف سیما گرفت اورا کشید و به حالت بی ادبانه ایی گفت هری ما بین سیما و مهرداد ایستادم و گفتم ولش کن. تو چقدر نفهمی کشیده محکمی توی صورتم زد من نقش زمین شدم و مهرداد سیما را با وقاحت از خانه بیرون انداخت. سپس در رابست و رو به من با فریاد گفت به خاطر کاری که کردی تنبیهت میکنم شقایق. قبلا هم بهت گفته بودم که حق نداری به مادر من از گل نازک تر بگی. بهت گفته بودم خط قرمز زندگی من مادرمه و تو پاتو گذاشتی روی خط قرمز من. دلم را به دریا زدم و گفتم حالم ازت بهم میخوره. مرده شور خودتو خط قرمزتو ببرند. مهرداد به طرفم حمله ور شد و مرا زیر باران مشت و لگد گرفت. صدای جیغ و داد من و زنگ آیفن همه جا را گرفته بود. تلفن خانه عمه شروع به زنگ خوردن کرد. مهرداد گوشی را برداشت و با فریاد گفت چیه داییی؟ ......باز نمیکنم...... حرفی باهات ندارم......دختر بزرگ نکردی بی شرف تحویل من دادی......دختری که وایسه توروی بزرگترها و بگه شوهرم دیشب با من نخوابیده از نطر من بیشرفه ....پاتختی و کنسلش کن.....برای شقایق پاتختی نگیرید ختم بگیرید چون من اینقدر میزنمش تا حیا رو یاد بگیره..... ارتباط را قطع کرد جلو امد از موهایم گرفت و گفت از مادرمن عدرخواهی کن مرگ بهتر از چنین زندگی ایی بود. خودم را رهانیدم و رو به مهرداد گفتم الهی که مادرت بمیره.....‌حالم ازتون بهم میخوره ....عقده ایی های روانی.....ازت شکایت میکنم.....پدر پدرسگتو از قبر میکشم بیرون...... مهرداد دوباره به طرفم یورش اورد خون از همه جایم سرا زیر شد . عمه جلو امد و ارام گفت ولش کن مهرداد جان. عجله نکن . درستش میکنم. مهرداد رهایم کرد خون بینی م را با شالم پاک کردم و گفتم من میخوام از اینجا برم. نمیخوام باهات زندگی کنم. مهرداد توی صورتم خم شد و گفت چیت کمه شقایق؟ با تنفر به او نگاه کردم و او گفت دوست داشتی کنارت بخوابم؟ چون نخوابیدم ناراحتی؟ 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۵ 💝💝💝شقایق دوست داشتی کنارت بخوابم؟ چون نخوابیدم ناراحتی؟ کتفم را گرفت و گفت بریم از دلت در بیارم. مرا کشان کشان از پله ها پایین برد داخل خانه انداخت. ترسیده بودم. بدنم میلرزید. مهرداد هلم داد روی کاناپه افتادم و شروع کردم به جیغ و داد و هرچه از دهانم در میامد با نفرت گفت چرا جیغ جیغ میکنی؟ الان به مراد دلت میرسونمت برخاستم و گفتم نمیزارم اینکارو با من بکنی جلو تر امد سعی کردم او را هل بدهم دستم را گرفت و رو به عقب هل داد. فشار را انقدر بیرحمانه زیاد کرد که صدای خرد شدن استخوان مچم را شنیدم . عربده ایی از درد کشیدم و از حال رفتم. دیگر هیچ چیز یادم نمی امد . درد شدیدی در تمام بدنم پیچید. احساس سرما داشتم تکانی خوردم و چشم گشودم. خواستم بنشینم که درد شدیدی در دستم پیچید . نگاهی به دستم انداختم و وحشت کردم. سیاه شده بود و حالت دفرمه ایی داشت. دندانهایم را از شدت درد به هم ساییدم و با هربدبختی ایی شده بود مانتویی پوشیدم شالم را هم روی سرم انداختم‌ . از پنجره نگاهی به بیرون انداختم‌. هوا تاریک شده بود چشمم به ساعت افتاد از نه گذشته بود. سرویس طلا و جواهراتم را درون کیفم نهادم و در را گشودم. صدای خنده مهرداد و عمه از طبقه بالا می امد . اهسته اهسته از خانه انها خارج شدم. درد دستم خیلی شدید بود اما هر طور شده باید از انجا میگریختم. سر کوچه که رسیدم پسر جوانی در حال صحبت با تلفنش بود نمیدانم چهره م چطور بود که با دیدن من چشمانش گرد شد. با التماس و اشک گفتم کمکم کن تلفنش را قطع کرد و گفت چی شده خانم؟ به خدطر خدا کمکم کن صدای مهرداد از فاصله دور امد که گفت وایسا با عجله رو به پسرک گفتم میخواد منو بکشه نگاهی به مهرداد انداخت و گفت سوارشو سوار ماشین پسرک شدم. و حرکت کرد به عقب نگاه کردم . مهرداد دوان دوان به طرف ماشینش میرفت پسرک که دستپاچه شده بود گفت کجا برم؟ با صدایی لرزان گفتم کلانتری خیابانها را با سرعت میرفت. مهرداد مارا گم کرده بود. مقابل کلانتری ایستادوبه حالت دلسوزی گفت خانم اون کیه؟ اشکهایم جاری شد و گفتم همسرمه با ناراحتی گفت چه کمکی از دستم بر میاد؟ گوشیتو میدی من به بابام زنگ بزنم؟ تلفنش را به طرفم گرفت من گفتم میشه این شماره رو بگیری؟ گوشی اش را به دستم داد بابا گفت بله با بغض ترکیده گفتم بابا با نگرانی ایی گه انگار منتظر خبری از جانب من است گفت شقایق بابا بیا کلانتری کلانتری واسه چی؟ بیا تا برات بگم کدوم کلانتری؟ من نمیدونم پسرک گوشی را گرفت و ادرس را داد بابا شرح حال مرا انگار از او پرسید چون او میگفت خیلی حالشون بده، سرو صورتش کامل ترکیده فکر کنم دستشم شکسته، اقایی دنبالش بود گفت شوهرمه من کمکش کردم فرار کنه از فرشته نجاتم تشکر کردم و وارد کلانتری شدم. 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۶ 💝💝💝شقایق سرباز جلوی در با دیدن من انگار که هول کرده باشد گفت خانم حالتون خوبه؟ از یکی میخوام شکایت کنم از کی؟ از یه متجاوز، یه وحشی، یه روانی ، از شوهرم بفرمایید داخل وارد کلانتری شدم. و مرا به اتاقی فرستادند اقایی مسن پشت میز نشسته بود .با دیدن من متعجب گفت چی شده؟ میخوام از دست شوهرم شکایت کنم اون زده این شکلیت کرده؟ سر تایید تکان دادم و گفتم دست منو شکونده نگاهی به دستم انداخت و مشمئز گفت چرا نرفتی بیمارستان؟ تا ازش شکایت نکنم و بازداشتش نکنم اروم نمیگرم. از چهره اقای پلیس دستگیرم شد که با خود فکر میکند عصبانیت من لحظه ایی است و مدتی بعد ارام میشوم. برای همین گفتم شما اگر بدونی من چطوری اومدم اینجا؟ اینقدر منو کتک زد تا من بیهوش شدم. بعد منو تو خونه زندانی کرد. من با این حالم از دستش فرار کردم. میخواد منو بکشه، من الان اگر برم بیمارستان میاد اونجا سراغم . بعد منو میکشه چه مرگشه؟ روانیه به جهت جریح کردن افسر پلیس گفتم بهش میگم منو نزن میرم شکایت میکنم فحش میده به هرچی پلیس و کلانتریه. ادرسش کجاست؟ به همین کلانتری شما میخوره کاغذی مقابلم نهاد و گفت شکایت نامه ت رو بنویس من دستم شکسته با دست چپ هم نمیتوتم بنویسم. برگه را از بالا تا پایین نوشت سوال و جواب هایی از من کرد و بعد از من خووست پایش را امضا بزنم. و گفت میتونی با من بیای؟ بله اگر حالت خوش نیست برو بیمارستان من میرم میگیرمش نه میام اخه تو با این دست شکسته...... اینقدر از مهردا د کفری بودم که چنین صحنه باشکوهی را باید با چشمانم میدیدم. کلام اقای پلیس را بریدم و گفتم من خوبم چرا لج بازی میکنی دختر؟ خودتو برسون بیمارستان من میترسم اقای پلیس، خیالم راحت بشه که گرفتینش میرم بیمارستان خیلی خوب راه بیفت بریم. مقابل کلانتری بابا و سیما را دیدم. سیماجلو امد و گفت چی شد شقایق؟ اشاره ایی به خودم کردم و گفتم این شد بابا که حسابی عصبی بود گفت مگر دستم به این پسره کثافت نرسه 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂 ۱۷ 💝💝💝شقایق سیما از ماشین پیاده شد جلو امدو گفت شقایق دستت چی شده؟ با گریه رو به سیما گفتم انتقاممو ازش میگیرم بابا رو به سیما گفت دختر دسته گلم و دادم به اون مرتیکه آشغال که به این روز بندازش؟ سیما کفری شد و رو به بابا گفت خیلی عوضیه، دوسال شقایق داره از اون میناله و ما میزاریم رو حساب لج بازی های شقایق رو به بابا گفتم عمه وایساد کنار و تماشا کرد تا مهرداد منو به این روز بندازه اقای پلیس رو به من گفت خانم بریم؟ بله بابا رو به من گفت تو با سیما برو بیمارستان، دستت شکسته نه من با ماشین پلیس میرم که بفهمه من دستگیرش کردم لج نکن شقایق نفس بلندی کشیدم و گفتم لج نکردم بابا دارم سکته میکنم خیلی تحقیر شدم اگر کاری نکنم میمیرم. اخه دستت اون باشه بعدا سوار ماشین پلیس شدم. مقابل خانه عمه رفتم خداراشکر اتومبیل مهرداد مقابل در بود. زنگ ایفن رازدم . لحظاتی بعد مهردادددر را گشود با دیدن من و بابا و پلیس رنگ از صورتش پرید. رو به پلیس با صدایی لرزان گفتم خودشه پلیس رو به او گفت مهرداد احمدی؟ بله خودم هستم اشاره ایی به سربازش کرد و دستبند را به دستش زدند. بابا جلو امد و گفت تو خجالت نمیکشی مرتیکه الدنگ رو به بابا گفت دایی، دخترت سرکشه، زبونش درازه، بهش گفته بودم خط قرمز من مامانمه رو خط قرمز من پا گذاشت مقابل مهرداد ایستادم و گفتم کاری باهات میکنم که خط قرمزت بیاد رسما از من عذر خواعی کنه مهرداد بر افروخته شد و گفت تا ابد که نگهم نمیدارن. میام بیرون و میکشمت پلیس رو به مهرداد با نهیب گفت حواست به حرفهات هست؟ این تهدیدت و ضمیمه پرونده ت کنم ؟ عمه هراسان پایین امدو گفت مهرداد ؟ مامان ..... جیغی کشید و رو به من گفت تو چیکار کردی شقایق؟ بابا جلو رفت و گفت زهره خجالت نمیکشی؟ دخترمنو به این روز انداختید؟ 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌱 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 🍂۱۸ 💝💝💝شقایق شقایق خودش باعث شد به خدا، نبودی ببینی داداش، به مهرداد میگه پدر پدرسگتو از گور میکشم جلو چشمات ایشالا مادرت بمیره سیمارو واسه چی انداختید بیرون؟ من چیزی نگفتم که شر بخوابه، مهردادعصبی بود گفتم سیما جان بره بعد از دلش در میارم. من اگر میدونستم شقایق میخواد بره شکایت کنه و کار به اینجا ها بکشه به گور مرده زنده م میخندیدم که بزارم ...... کلام عمه را بریدم و گفتم یعنی اگر من مظلوم بودم و چیزی نمیگفتم میخواستی به ظلمت ادامه بدی، تو انسان نیستی ، یه حیوونم اگر من ببینم کسی ازارش میده اعتراض میکنم. من دختر برادرتو هستم. وایسادی کنار که مهرداد منو بزنه و با بی رحمی اون کارو با من بکنه؟ اقای پلیس رو به من گفت شما اگر میخوای بری بیمارستان از اینجا برو . احتیاج نیست تشریف بیارید کلانتری رو به پلیس گفتم ترو خدا آزادش نکنید ها من رضایت نمیدم. سر تایید تکان دادو گفت فردا که عیده قربانه بعد هم پنجشنبه و جمعه س تعطیلاته. شنبه صبح تشریف ببرید دادسرا میاریمش اونجا عمه با جیغ گفت یعنی پسر من و سه روز بازداشت میکنید پلیس با قاطعیت رو به عمه گفت بله، چنین جانوری و ازاد نمیگذارند تا به بقیه اسیب بزنه . میاندازنش تو حلفدونی تا بقیه در امان باشن. یعنی سندی چیزی...... هیچی، تا بره دادسرا قاضی دستور بده و قرار صادر کنه مهرداد را که بردند درد دستم شدت یافت . سیما و بابا مرا به بیمارستان رساندند. صبح شد نور افتاب توی صورتم افتاد . چشم گشودم. سرم در دستم بود و سیما بالای سرم. لبخند زد و گفت خوبی دخترم. سر تایید تکان دادم و به دستم که درون گچ بود نگاه کردم. سیما گفت عملت کردند باید تو گچ بمونه تا خوب بشه. الان دکتر میاد مرخص میشی مهرداد چی شد؟ از دیشب تا حالا عمه زهره کلی زنگ زده به بابات چی میگه؟ التماس میکنه که برید رضایت بدید. پوزخندی زدم و گفتم عمرا 🍂رمان شقایق🌹 🍂براساس واقعیت🌹 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪ 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰