هدایت شده از عسل 🌱
#برگ آینده ✨
#رمان عشق حقیقی
ترسیده از صدای بلندش قدمی به عقب برداشتم ،رگ های پیشونیش برجسته شده بود و چشم های به خون نشسته اش خبر از خشم درونش میداد از حالت وحشتناک عصبی صورتش وطرز خیره ی نگاهش ترس به تمام وجودم افتاد و با لکنت گفتم
_خو...خوا...خواهش ....میکنم،من ،من اشتباه کردم
نفس محکمش رو بیرون داد و با صدایی دورگه شده گفت
_که اشتباه کردی آره
جلو اومد ،ترسیده قدم دیگه ای برداشتم ،قدم بلندی برداشت خودش رو بهم رسوند ،دست دو طرف بازوهام گذاشت و لب زد
_این تن و بدن فقط حق منِ حورا ،میفهمی!
از صدای فریادش نفس جایی حوالی قفسه ی سینه ام شکست و ...
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
#برگ آینده ✨
#رمان عشق حقیقی
ترسیده از صدای بلندش قدمی به عقب برداشتم ،رگ های پیشونیش برجسته شده بود و چشم های به خون نشسته اش خبر از خشم درونش میداد از حالت وحشتناک عصبی صورتش وطرز خیره ی نگاهش ترس به تمام وجودم افتاد و با لکنت گفتم
_خو...خوا...خواهش ....میکنم،من ،من اشتباه کردم
نفس محکمش رو بیرون داد و با صدایی دورگه شده گفت
_که اشتباه کردی آره
جلو اومد ،ترسیده قدم دیگه ای برداشتم ،قدم بلندی برداشت خودش رو بهم رسوند ،دست دو طرف بازوهام گذاشت و لب زد
_این تن و بدن فقط حق منِ حورا ،میفهمی!
از صدای فریادش نفس جایی حوالی قفسه ی سینه ام شکست و ...
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa