eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
470 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
این رمان اشتراکی میباشد . یعنی شما فقط یک چهارم از این رمان را رایگان میخونید و برای بقیه ش باید هزینه پرداخت کنید. رمان جذاب 🦋پرازخالی 🦋 اثری دیگر از نویسنده ی رمان ♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️ روی تختم دراز کشیدم و در رویای سیاوش فرو رفتم. حالا که همه چیز جور شده از شانس بد من باید عموش تو کشور غریب سکته کنه که پدر و مادرش نباشند . یک ماه دیگه حداقل باید صبر کنم تا مراسم خاستگاری حتی فکر اینکه میلاد و ارش بعد از شنیدن خاستگاری سیاوش از یدونه خواهرشون میخوان چه واکنشی نشون بدن وجودم و استرس میگرفت . راضی کردن امیر کاری نداشت اما میلاد و ارش واقعا پروسه راضی کردنشون سخت بود. باید به بابا زنگ بزنم بکشونمشون تهران. گوشیمو برداشتم و به سراغ عکس هایی که امروز انداخته بودم رفتم . چه روز خوبی بود وسط برف و یخ بندون ولنتاین گرفتن واقعا عالی بود. عروسک خرسی قشنگی که سیا برام خریده بود هنوز تو صندوق عقب ماشینه. باید یکم صبر کنم از تب و تاب ولنتاین که در اومدیم بگم خریدمش . عکس دو نفریمان با بادکنک هایی که سیاوش دور الاچیق ‌چیده بود را اوردم روی چهره او زوم کردم . و دلم برایش قنج رفت . موهای پریشانش که بیشتر مواقع توی صورتش ریخته بود بر جذابیت چشمان عسلی اش میافزود. همیشه ته ریش داشت و منم که عاشق چهره هنرمندانه اش بودم. اما چه حیف که برای مراسم خاستگاری باید موهایش را کوتاه میکرد والا هر سه برادرم مخالفش میشدند صدای اهنگ پیام واتساپم بلند شد. سریع تلفنم را سایلنت کردم و پیام را باز نمودم. متعجب از چیزی که میدیدم چشمانم گرد شد. میدونستی رنگ سفید خیلی بهت میاد؟ برایش نوشتم شما؟ شهروز چگینی اخم هایم در هم رفت شهروز دوست صمیمیه میلاد بود و نگهبانی از اسب هایش به عهده او بود بلافاصله علامت سوال و تعجب را برایش فرستادم. و او برایم نوشت اتفاقا من از تو متعجب ترم کتی خانم به صفحه گوشی خیره ماندم و ترجیح دادم چیزی نگویم و صبح صفحه پیامم را به میلاد نشان دهم که ببیند دوست صمیمی اش چطور به خودش جرات داده مزاحم من بشه. بلافاصله گوشیم لرزید و برایم پیام جدیدی امد به نظرت میلاد اگر این عکس و ببینه چه حالی بهش دست میده با دیدن عکس خودم و سیاوش به همراه خرس ولنتاین تیز سرجایم نشستم. پیام امد امیر هم دلش خوشه که واسه رستوران گروه موزیک اورده؟ غافل از اینکه انگار خواهر جونش زودتر اونو گیر اورده بوده. دستی بر سرم کشیدم. با لب گزیده موهای بلندم که تا گودی کمرم می امد را جمع کردم و به صفحه گوشیم خیره ماندم. و پیام جدیدش را خواندم فردا تو باغچه میبینمت سراسر وجودم را استرس گرفت. اخه این انگل چطور جایی که فقط من و سیاوش بودیم از من عکس گرفته. یکبار دیگر عکس را با دقت بیشتری نگاه کردم‌. این عکس با گوشی سیاوش گرفته شده دست این لجن چی میخواد؟
سلام این رمان اشتراکی است یعنی شما فقط تا پارت ۲۱۰ را رایگان میخونید و برای خواندن الباقی رمان باید مبلغ ۶۰۰۰۰ پرداخت کنید. خانه کاغذی🪴🪴🪴🪴 کنار خیابان ایستاده بودم ساعت از هشت گذشته بود و من حسابی دیرم شده بود. از ترس دستانم میلرزید جلوی هر ماشینی دست بلند میکردم اما انگار کسی قصد سوار کردن من را نداشت . صدای بوق ماشینی از لاین پشت سرم باعث شد بچرخم پیرمردی با چهره ایی اشنا گفت خانم زمانی رو به او گفتم شما؟ منو نشناختید؟ تشریف بیارید میرسونمتون ترجیح دادم سوار ماشین مدل بالای او شوم و زود به خانه برسم تا اینکه دیرتر از این به خانه برسم و سینا استنطاقم کند. سوار شدم و گفتم من شمارو میشناسم؟ لبخند ملیحی زدو گفت تو افتتاحیه کافه منو ندیدید؟ کمی در ذهنم مرور کردم و با ذوق گفتم شما پدر اقای صادقی هستید درسته؟ بله من ایرج هستم از اینکه خودش را با نام کوچک به من معرفی کرد متعجب شدم.و بلافاصله برای اینکه او را متوجه معرفی ناپسندش کنم گفتم پس شما اقای صادقی بزرگ هستید بله من پدر اشکان هستم. از امدن نام اشکان دلم. قنج رفت .صدای زنگ تلفنم لرز بر اندامم انداخت ارتباط را وصل کردم و گفتم جانم اجی سلام فروغ جان سلام فریبا خوبی؟ ممنون .سینا منو اورد یه سر به عمه بزنیم مارو شام نگه داشتند غذارو گاز گذاشتم داغش کن بخور.
سلام رمان عسل شامل دوفصله . که از هر فصل فقط یک چهارم ان در کانال میباشد و شما برای خواندن کامل رمان باید مبلغ ۶۰۰۰۰ تومان پرداخت کنید. رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با باز شدن درنگاهی به ساختمان انداختم امارت ارباب کجا و این قصر کجا؟روبرویم ساختمان دو طبقه ایی بود که در میان باغی پر از گل و گیاه قرار داشت استخری بزرگ در سمت چپ ساختمان بودو طرف دیگر تاپ خیلی زیبای سفید رنگی که سایبان صورتی داشت روبرویش یک استخر خیلی بزرگ بود و کمی انطرف تر یک الاچیق قرار داشت باکشیده شدن بازویم به خودم امدم _راه بیفت دختر دهاتی به دنبال مرد کثیفی که تا دیروز در نظرم باشخصیت و جذاب بود راه افتادم و وارد ساختمان شدم چشمانم از تعجب و حیرت باز ماند با دیدن داخل خانه جذابیت باغ و لحظه ورودم فراموشم شد یاد دوران راهنمایی افتادم که با مدرسه به دیدن کاخ شاه در رامسر رفته بودم افتادم البته کاخ شاه در برابر این خانه کجا توان خود نمایی داشت فرهاد بازویم را رها کرد روبرویم ایستاد و گفت _ خوب گوشاتو باز کن، الان میری توی اون اتاق و حق نداری از اونجا بیای بیرون . من مهمون دارم سپس مکثی کرد ارام گفت _نامزدمه کمی از من فاصله گرفت و با نفس نفس گفت _ستاره زن تیزیه، تاحالا نتونسته از من گاف بگیره، وای به حالت اگر ستاره متوجه حضورت تو این خونه بشه به قران میکشمت
بامن بمان 💐💐💐 دوبار ارام به در کوبیدم و وارد شدم. سلام کردم و مقابل میز اقای رضوانی ایستادم. مردی حدودا چهل ساله بود به سرو وضع ظاهر خودش زیادی رسیدگی میکرد همیشه ادکلن زده و شیک پوش بود .‌کتش را مرتب کرد صاف نشست و گفت بفرمایید بنشینید خانم نظری مقابلش نشستم و گفتم در خدمتتون هستم. لبخندی زدو گفت یه مسئله ایی هست چند وقته که میخوام بهتون بگم با کنجکاوی گفتم چه مسئله ایی؟ من قراره با چند نفر کار لوازم ارایش انجام بدم یعنی فروش لوازم ارایش و هم به کار لوازم بهداشتیمون اضافه کنم. اما نمیخوام خانم صمدی رو وارد این کار کنم. چرا ایشون که سالهاست منشی شرکت شماست خانم صمدی خانم خوبیه. ولی مثل شما جذاب نیست. سرم را پایین انداختم . بنارا براین گذاشتم که اقای رضوانی از این حرف نیت بدی نداشته باشد. اقای رضوانی ادامه داد خیلی خشک و جدی رفتار میکنه . از نظر چهره هم فروشنده لوازم ارایش باید یکم بهتر باشه ببخشید مگه رفتار من تو شرکت چطور بوده که این حرف و زدید؟ من منظور بدی نداشتم به هر حال یه آیتم هایی هست که شما دارید ولی ایشون ندارند. مردد مانده بودم که چه بگویم اگر قبول نمیکردم و اخراج میشدم قسط های قرعه کشی م را چه میکردم؟ تا پیدا شدن کار بعدی پس انداز نداشتم از طرفی کنار اقای رضوانی دیگر احساس خطر داشتم. جسته و گریخته از بچه های شرکت شنیده بودم که اهل یک سری روابط نامشروع است اما چون تا به حال به چشم خودم ندیده بودم قضاوت نا اگاهانه نکرده بودم.