eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت13 #پرازخالی دزده دوباره برگشته؟ مرتصی به امیر خیره ماند و حرفی نزد. امیر گفت برو بهش بگو برن
اید.میلاد هم مسلما چون ماشینش هنوز در تعمیرگاه است با امیر می اید ارش هم که سرش با رویا و نامزد بازی هایشان گرم است و کسی حواسش به من نیست . من هم سه ساعت زمان دارم اگر یک ساعت و نیم مسیر رفت و برگشت داشته باشم یک ساعت و نیم هم وقت اضافه دارم. تمام مسیر را ذکر میگفتم و خدارا صدا میزدم. به اکباتان رسیدم. خوشبختانه ساختمان شهروز جدا از جایی بود که نگهبان داشته باشد و استنطاقم کنند. ماشین را پارک کردم و وارد ساختمان شدم ، اسانسور را زدم. استرس اجازه صبر کردن به من را نداد که اسانسور از طبقه دهم به پایین بیاید سه طبقه ارزش وقت تلف کردن نداشت به سراع راه پله رفتم و نفس زنان خودم را به طبقه سوم رساندم. نگاهی به اطرافم انداختم واحد چهار را از بین شش واحد انتخاب کردم گوشم را به در چسباندم از سکوت حاکم شده بر خانه از خالی بودنش مطمئن شدم . برای احتیاط دستکشم را پوشیدم و در را گشودم سراسیمه وارد خانه شدم اطرافم را نگریستم. روی میز جلو مبلی که نیست. روی اپن هم نیست . پنجره را باز کردم نگاهی به ماشینم انداختم و به اتاق خواب رفتم . لپ تابش روی میز کامپیوترش بود. سریع پرتهایش را خارج کردم و ان را بستم زیر بغلم زدم و دوان دوان از اتاق خارج شدم. با دیدن شهروز وسط خانه و ان لبخند حرص در بیارش جیغی کشیدم و عقب رفتم. دو گام جلو امدو گفت به به کتی جون. با پای خودش برای خدمتگذاری تشریف اورده. عقب عقب رفتم و گفتم جلو نیا جیغ میزنم چرا تو جیغ بزنی؟ میخوای من داد بکشم بگم ای دزد؟ میخوای زنگ بزنم به پلیس؟ یا نه، پای پلیس و باز نکنیم زنگ بزنم به میلاد؟ عقب عقب رفتم به دیوار که خوردم نگاهی به کنارم انداختم با دیدن پنجره نیمه باز، فکری به ذهنم خطور کرد و لپتابرا با تمام قدرت از پنجره به بیرون انداختم صدای اژیر ماشینم و لرزش ریموت در جیبم بلند شد. نگاهی به چهره عبوس شهروز انداختم و او با خشم گفت چه غلطی کردی؟ چنگی به مقنعه م زد و گفت دختره احمق؟ جیع کشیدم و گفتم ولم کن سیلی محکم شهروز مرا پرتاب کرد روی زمین افتادم با صدای مرد دیگری که گفت اینجاچه خبره؟ به طرف صدا چرخیدم و با دیدن اقای شرفی ، نمیدانستم ناراحت باشم یا خوشحال.
خانه کاغذی🪴🪴🪴 صدای تق و تق در بلند شد و سپس فریبا وارد اتاق شدو گفت حوصله داری باهم حرف بزنیم ؟ لبخندی زدم و گفتم بله که حوصله دارم چرا که نه . روی تخت نشستم فریبا هم کنارم نشست و گفت امشب چت بود؟ سینا سربه سرم میزاره من که نمیتونم آگهی ازدواج برای خودم بزنم. این پسر اشکان مگه نمیخوادت؟ آره اون که حرفش قطعیه پس الان مشکل چیه که نمیاد جلو؟ الان سه ماهه ما همو میشناسیم به نظرت یکم زود نیست ؟ تا کی میخوای بشناسیش؟ بسه دیگه ۳ ماه کافیه . با خودش یه حرفایی زدم کافه یکم اوضاعش درست بشه حتما میاد جلو منم با امیر مجتبی حرف زدم میگه الا بلا باید بعد از ازدواجمون بریم ارمنستان اونجا پدر و مادرم منو حمایت میکنن به من میگه جهیزیه نگیر هر چقدر که قراره هزینه کنی دلار بیاد میریم ارمنستان اونجا وسایل میگیریم. به فریبا خیره ماندم و گفتم میخوای باهاش بری؟ آره دیگه شوهرمه باید برم وقتی که میدونم اوضاع اونجا بهتره چرا بمونم ؟ کارت چی میشه؟ کارمن طراحی لباسه هرجا که برم برام کار هست . سر تایید تکان دادم فریبا گفت احتمالاً تا آخر ماه جشن عروسیمون رو میگیریم بعد هم میریم پیش پدر و مادر امیر مجتبی اونا برای جشن میان ایران ؟ نه میگن ما همه فامیلامون این جان شما چشن خودتون رو بگیرید وقتی اومدی اینجا ما همینجا برای خودمون یه جشن میگیریم تو نظرت چیه؟ من میگم یه جشن خیلی کوچیک توی خونه عمه برگزار کنیم امشبم برای همین رفته بودم خونه عمه
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 روی کاناپه ها از درد به خودم میپیچیدم سر درد ناشی از کشیده شدن موهایم امانم را بریده بود دردبازویم انقدری زیاد نبود اما با هر تکان حتی ریز هم جای لگد فرهاد چنان تیری میکشید که اه از نهادم بلند میشد در باز شد نگاهی به فرهاد انداختم کتو شلوار سورمه ایی چقدر به اندامش مینشست به من اصلا نگاه نکرد فقط رو به مریم خانم گفت _خاله مریم امروز میتونی بری این دختر اینجا هست تو برو استراحت کن مریم خانم دستهایش را خشک کرد و گفت _چشم همه رفتند و من ماندم و تنهایی از جایم برخاستم چرخی در خانه زدم بغیر از اتاق خواب سه اتاق دیگر هم بود درب اتاق اول را باز کردم دورتادور کتابخانه بود و ان روبرو دیوار اتاق کلا شیشه بود و به حیاط دید داشت پرده کرم رنگی هم نصب بود که از دوطرف جمع شده بود وسط پرده کاناپه تک نفره و روبیش هم میز بود در را بستم اتاق دیگر را گشودم تخت دو نفره با رو کش صورتی روبرو به دیوار عکس خانم اقایی بود که کنار دریا انداخته بودند پوزخندی زدم اینجا اتاق پدر مادرشه در کمد را گشودم لباسهایش همه داخل کمد بود حتی لوازم ارایشش هنوز روی میز بود و این یعنی به تازگی فوت شده بود از گرسنگی به حالت ضعف افتاده بودم ساعت سه بعد از ظهر شده بود در یخچال را باز کردم داخل یخچال کمی میوه برداشتم و خوردم در اینه نگاهی به خودم انداختم رد انگشتان فرهاد روی صورتم ورم کرده بود در دلم غوغا بود ترس از اینده و اینکه حالا سرنوشتم چه میشود لحظه ایی رهایم نمیکرد باید یه تصمیم اساسی میگرفتم اگر اندکی پول داشتم از اینجا میرفتم در دلم جرقه ایی زد یاد دوست صمیمی عمه کتی افتادم