eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت17 🦋 #پرازخالی 🦋 میلاد با فریاد رو به امیر گفت تو داری با اینکارات کتایون و خراب میکنی. بهت
🦋 پرازخالی🦋 م. تا وقتی من تو خونه م همینجا جلوی جمع میتمرگی . در اتاقم را که باز کردم گفت با توبودم ها، سرتو عین یابو انداختی پایین داری میری تو اتاقت به طرفش چرخیدم اشکهایم را پاک کردم و گفتم میرم لباس عوض کنم. وارد اتاق شدم. در را بستم و قفل نمودم گوشی م را از هرچه شماره و تماس بود پاک کردم و سپس پیراهن بلند صورتی م که گلهای ریز سفیدی داشت برتن کردم استین هایش را تا نیمه بالا زدم .موهایم را مرتب کردم. و شانه زدم در حمام اتاقم ابی به دست و رویم زدم . صورتم سرخ و متورم بود کمی کرم پودر به صورتم زدم تا رویا فقط صداها را شنیده باشد. از اتاق خارج شدم. و چشم گرداندم امیر و میلاد مقابل تلویزیون نشسته بودندو ارش هم نبود. همه ساکت بودند نگاهی به اتاق ارش انداختم در باز بود و او لب تخت نشسته و سرش را مابین دستانش نگه داشته بود. رویا از اتاق خارج شد و گفت سلام کتی جون ارام بی صدا پاسخ سلامش را دادم روسری اش را مرتب کرد وارام گفت چی شده؟ صدای ارش بند دلم را پاره کرد کتی بیا تو درو ببند. به طرف امیر چرخیدم، دست میلاد را دیدم که مانع برخاستن او شد. رو به امیر گفتم به دادم برس، اون منو میکشه امیر با صدای بلند گفت ارش صبح صحبت میکنیم. ارش سرش را بالا اورد و رو به من گفت بیا تو اتاق دست رویا را گرفتم ارش برخاست و گفت تنها سپس دستم را گرفت مرا داخل اتاق برد در را که قفل کرد اشک مانند باران از چشمانم سرازیر شدو گفتم داداش به خدا من کاری نکردم. فقط دیرم شده بود. رفتم بنزین بزنم شلوغ بود بعد هم تصادف و دعوا شده بود. توی صورتم خم شدو گفت این دروغ هارو واسه اون امیر گاگول تعریف کن. که از اول حرف گوش ندادو تورو برد سرکار و اینطوری وقیحت کرد که واسه خودت ابرو برداری، پایین موهات و شرابی کنی سرم را از شرم پایین انداختم و امیر ادامه داد به لبهات رژ بزنی ، ارایش کنی کلامش را در دهانش چرخاندو گفت شششش کنی و لفظ قلم حرف بزنی. خیال کردی من بی ناموسم کتی؟ خدا به سر شاهده که اگر حرف گوش ندی دست و پات و میبندم مینشونمت سر سفره عقد و میدمت به ابراهیم. با امدن نام ابراهیم پسر عموی خدابیامرزم چهره م مشمئز شد و ارش ادامه داد
خانه کاغذی🪴🪴🪴 با این اندک حقوقی که من از کار شرکت می گرفتم فقط امورات روزانه ام می گذشت اصلاً پولی برای پس انداز کردن نمی‌ماند که من بخواهم با آن خانه اجاره کنم از طرفی دو ماه بود که به صورت قراردادی وارد شرکت شده بودم و مطرح کردن پیشنهاد وام می دانستم جواب منفی می دهد هر فکری به سرم زد اگر بخواهم از بانک وام بگیرم ضامن می خواهد و من ضامنی ندارم ساعت خیلی زود گذشت و من تعطیل شدم ماشین گرفتم و به کافه رفتم به جز اشکان کسی در کافه نبود لبخند زدم و گفتم کار و کاسبی چطوره؟ کمی با ناامیدی گفت از صبح تا حالا یه نفرم نیومده . خواستم به او دلداری بدهم برای همین گفتم اشکال نداره حالا روز اول انقدر اینجا شلوغ بشه که وقت سر خاراندن نداشته باشی سری تکان داد و گفت امیدوارم همین طوری که تو میگی بشه اونایی که قرار بود بیان بازی کنیم چی شدن ؟ خبری ازشون نیست نیم ساعت گذشته اما هنوز نیومدن اشکال نداره من که اومدم خندید و گفت توهم نمیومدی که من این وسط خودمو دار میزدم خدا نکنه عزیزم بابام از صبح تا حالا دو بار زنگ زده هر دو بار شم میگه بهت گفتم بیا دم نمایشگاه با هم کار کنیم آخه چای و قهوه دست مردم دادن هم شد کار چرا نا امیدت میکنه؟ میگه از اول هم بهت گفته بودم داری پولت‌راحروم می کنی این همه هزینه کردی کافه باز کردی اونجا مشتری نمیاد هنوز یک روز هم نشده که تو در کافه رو باز کردی انتظار داری تمام میزهات رزرو شده باشه؟ سرش را پایین انداخت و گفت دار و ندارم و اینجا گذاشتم اگر کافه سود دنده حیثیتم جلوی پدر و مادرم میره نه عزیزم به چیزای خوب فکر کن حتما جواب میده. مدام استرس دارم میترسم اگر از پس کرایه کافه بر نیام باید چیکار کنم ؟ بابات کمکت نمیکنه؟ میگه من یه سرمایه اولیه برای کارتو در نظر گرفته بودم بهت دادم خودت میدونی که با این سرمایه چیکار کنی. قرار نیست من تا آخر عمرت حمایتت کنم .اگر کافه سود داشت که خداروشکر اگر هم نداشت دو سه ماه صبر می کنی از اونجا به بعد کافه رو جمع می کنی میای دم نمایشگاه حق اعتراض هم نداری نمایشگاه هم که بد نیست عزیزم
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با پسرها کافه میره بعد هم میگه اینها دوستای اجتماعیمن،برو همون...... _ترو خدا دهنتو ببند _به حرفام فک کن من خوبیتو میخوام دستم را روی سینه ام نهادم خدایا از چاله در اومدم افتادم تو چاه شهرام ادامه داد _الان لباس های روستا تنشه، ببرش خرید یه لباس درست حسابی براش بخر ستاره رو لوله میکنه میزاره تو جیبش _بعد اگر یکی دعوتم کرد مهمونی با این منگول برم اره؟ نمیگن اینو از کدوم طویله پیدا کردی؟تو مرجان و گرفتی چون خوشگل بود؟ _اون فرق داره ازدواج من مال 17سال پیشه، بعد هم مرجان خیلی خوبه ، پاکه، نجیبه،متینه، ابرو داره، ستاره یه سیلی بهش زد فقط بهش گفت خیلی بی شخصیتی، همین، مگه نه؟ ستاره چیکار کرد غربتی بازی، جیغ و داد ، فحش ، اخرهم شکایت، دستش به جایی بند نشد وگرنه باز داشتش هم میکرد _مرجان هم مقصر بود _چه تقصیری داشت؟ _اون به ستاره بی محلی میکرد ستاره ناراحت میشد _بی محلی میکرد چون ستاره باهاش سر جنگ داشت