eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
459 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
خانه کاغذی🪴🪴🪴 پاشو یه لباس گرم بپوش بریم تو ایوان بشینیم. من سردم میشه لباس بپوش با لباس هم سردم میشه. گفتم بچه ها اتیش روشن کردن. من دوست ندارم بیام. نپرسیدم دوست داری یا نه گفتم پاشو حاضر شو. برخاستم هودی و شلوارم را از داخل کمد در اوردم روی لباسهایم پوشیدمش شالم را هم پوشیدم و به دنبالش راهی شدم. در ایوان دومنقل اتش روشن بود. روی میز پراز خوراکی بود و من متعجب بودم که این میز را چه کسی چیده. روی صندلی نشستم امیر مقابلم نشست و گفت دوستم داره با خانمش میاد اینجا یه سگ داره میخواد با الکس جفت گیری کنه. جلوی اونها جیغ و داد نکنی که از سگ میترسی ها متعجب گفتم خوب میترسم. الکس گوش به فرمان منه . تا من بهش نگم به تو نزدیک نمیشه کمی بعد مصطفی در حالیکه زنجیر الکس در دستش بود امد. الکس به من نگاه کرد و شروع به پارس کردن نمود. امیر گفت الکس ساکت باش بگیر بشین بلافاصله الکس گفته او را اطاعت کرد . امیر برخاست زنجیر را از مصطفی گرفت الکس روی دوپا ایستادو دستانش را به سینه امیر چسباند. به حالت چندش به او نگاه کردم زنجیرش را به حفاظ ایوان بست و رو به مصطفی گفت کیومرث که اومد سگشو اینجا نیار. همون پایین ببندش یکم بعد ببر تو خونه الکس بیا الکس رو هم ببر بله امیر خان. نگاهم به مصطفی افتاد .قدبلند بود اما نه به اندازه امیر. اصلا انگار که من انجا نبودم حتی نیمه نگاهی هم به من نیانداخت. امیر کنارم نشست به الکس نگاه کردم . باید روی خودم کار کنم تا از او نترسم. نگاهی به امیر انداختم واقعا قصدش این بود کها لکس را به جان من بیاندازد؟ یا نیتش ترساندن من بود.
از اتاق خارج شدم و سر سفره نشستم بعد از صرف شام ظرفها را با اصرار شدید شستم و به جمع بازگشتم منیره خانم گفت _اینقدر من گلجان و دوست دارم، واسه پسرم خاستگاری کردم، کتایون خانم نداد. مرجان با لبخندگفت _قسمت این بود که بشه جاری من، و بهترین دوستم، من عسل و از خواهرامم بیشتر دوست دارم. _شماها بهش میگید عسل؟ مرجان ساکت شد منیره خانم ادامه داد _شوهرشم میگه عسل. کمی ساکت شدو گفت _پسرم الان نامزد داره. رحیم من امسال پزشکیشو میگیره. مرجان لبخندی زدو گفت _افرین _میخواد تخصصشو تو اطفال بگیره. منیره خانم صورتم را بوسیدو گفت _الهی خوشبخت بشی، کل پسرای این ده ، خاستگار تو بودند، عمت همه رو ردمیکرد من لبخندی زدم وگفتم _اگر میشه کلیدو بدید ما رفع زحمت کنیم. _چه عجله ایی داری؟ حالا بشین سرشبه ما تو راه بودیم خسته اییم. منیره خانم کلید را اورد و گفت _این باشه پیش خودت، منم یکی دارم. خداحافظی کردیم و به خانه عمه رفتیم، مرجان با کنجکاوی همه جارا نگاه میکرد پشت پیانو عمه نشست و گفت _عجب پیانویی عسل. اهی کشیدم وگفتم _عاشقش بود. _عکسش کو؟ _تو اتاقشه مرجان را به اتاق عمه بردم.عکس بزرگی از خودش با کت و دامن و کلاه روی دیوار بود. مرجان خیره به او گفت _چه زن با ابهتی بوده. ابرو بالا دادم وگفتم _کل این روستا ازش حساب میبردند. _چرا ازدواج نکرد؟ _نمیدونم زیاد با من حرف نمرزد.اهل صحبت نبود. مرجان از اتاق خارج شدو گفت _با وجود اینکه اینجا روستاست ولی خونش اعیونیه. _دختر کدخدا بوده ها. _پس چرا برای تو اینقدر کم گذاشته _بیشتر اموالشون را فروختند خرج درمانشون کردند، نصف بیشترشو دادبهزیستی برای من این خونه رو گذاشت و با پولی که تو بانکه _بازم دستش درد نکنه. اهی کشیدم و روی تخت نشستم مرجان از اتاق خارج شد هینی کشید سراسیمه از اتاق بیرون رفتم و گفتم _چی شده؟ چه اتاق بامزه ایی داشتی نفس راحتی کشیدم وگفتم _سکته م دادی. مرجان خندیدو گفت _ترسو به اشپزخانه رفتم و چای گذاشتم گرجان از پنجره باغ را نگاه میکرد گفتم _تو اون تاریکی چیزی هم میبینی؟ _دارم به این فکر میکنم که چه خوبه اینجارو رو بلندی ساختن، اول که خونه رو دیدم فک کردم زیر زمین داره . _نه همین یه طبقه س _بالا ساختن نمای باغ خیلی قشنگه _الان که زمستونه، برف باغ وپوشونده بهار اینجا بهشته _من عاشق شمالم دو فنجان چای ریختم مرجان گفت _زود بخوابیم، صبح کلی کار داریم. با کنجکاوی گفتم _چه کاری؟ _تفریح و خوش گذرونی خندیدم و ادامه دادم _یه جوری گفتی ، احساس کردم، کار واجبی داری؟ مرجان با لحن شوخی گفت _جت اسکی سوار شدن واجب نیست؟ _من میترسم _لوس بازی در نیاری ها، خدا کنه بخاطر زمستون تفریحات کنار دریا تعطیل نباشه، اگر تو این فصل سال جت اسکی و شاتل باشه سپس نیشش تا بنا گوش باز شدو گفت _وای عسل میریم جت اسکی، شاتل سوار میشیم، قایق سواری ، اسب سواری خندیدم وگفتم _از همش میترسم _بیخود، باید سوارشی
با من بمان💐💐💐 شام‌را اماده کردم و میز را چیدم. نیما با تی شرت و شلوارک راحتی اش از اتاق خواب خارج شد. به اشپزخانه امدو گفت غذا چیه؟ استرس شدیدی داشتم که نکند چیزی را بهانه کند و حرفی بزند یا حرکتی کند که غرورم خدشه دار شود. نگاهش کردم و گفتم ظهر مرغ درست کرده بودم همونه سر میز نشست. غذا را روی میز نهادم و گفتم ماست سالاد ترشی چی برات بیارم؟ دندانهایش را روی هم فشردو گفت زهر مار نداری؟ خودم را جمع و جور کردم و سپس سالاد را از یخچال بیرون اوردم مقابلش نهادم . کمی برای خودش غذا کشید . من که اصلا اشتها نداشتم به جهت اینکه جای حرف و بحثی نباشد برای خودم مقداری غذا کشیدم و سرگرم خوردن شدم. نگاهم را مخفیانه روی او انداختم. از اینکه دل او را اینقدر شکسته بودم و رنجانده بودمش به شدت ناراحت شدم. یادم افتاد سابق میخواستیم غذا بخوریم چقدر شوخی میکرد میگفت میخندید و مرا هم میخنداند . بعد از شام کمک میکرد میز را با من جمع مینمود و گاها ظرف هم میشست . مرا عروسک خطاب میکرد....از یاد اوری ان خاطراتو کاری که با او کرده بودم . بغض به گلویم چنگ انداخت . برایدخودم یک لیوان آب ریختم ان را نوشیدم. نمیخواستم گریه کنم تا ورم چشمم خوب شود جمله ظهرش در سرم پیچید؟ یه نگاه تو آینه به خودت انداختی؟ سرم را پایین انداختم . نیما را دوست نداشتم اما در این یک ماه در دلم جای کوچکی برایش باز شده بود . که اگر آنروز لعنتی دیاکو را ندیده بودم. شاید علاقه م به او بیشتر هم میشد. اما ظلمی که به او کرده بودم و دیدن این حالش خیلی آزارم میداد. دلم میخواست یکبار دیگر از او به خاطر این اتفاقات معذرت خواهی میکردم اما میترسیدم مبادا دوباره سر بحث باز شود و کتکم بزند . نمیخواستم دیگر خودم را در اینه باچهره ایی کبود ببینم. الان برای حرف زدن و سعی در متقاعد نمودنش برای بخششم خیلی زود بود. روال اگر همینطور برسکوت پیش میرفت خیلی بهتر بود. این روند که من تمام تلاشم را برای بهبود رابطه مان میکردم و او فقط نگاه میکرد خیلی بهتر از حرف زدن بود. من غرور نیما را شکسته بودم و باید دوباره حس قدرت و مردانگی اش را به او باز میگرداندم. شامش را که خورد برخاست و از اشپزخانه رفت . میز را جمع کردم و مشغول مرتب کردن اشپزخانه شدم. تلویزیون روشن شد. سریالی که خودش دانلود کرده بود در فلش ریخته بود و هرشب باهم میدیدیم را پخش کرد و به تنهایی مشغول دیدن شد. اشپزخانه را که کامل مرتب کردم برایش یک لیوان چای ریختم. گلویم به شدت درد میکرد قورت دادن آب دهانم برایم مشکل شده بود. از داخل یخچال قرص استامینیفون را در اوردم و خوردم