#پارت2
#پرازخالی
خواب از سرم پرید. به راه حل میاندیشدم الان باید چیکار کنم؟ یعنی چطوری این عکس از گوشی سیاوش بدست شهروز رسیده؟
برخاستم در را قفل کردم و با سیاوش تماس گرفتم . اعلام خاموشی خط سیاوش استرسم را دو صد برابر کرد.
اگر قضیه دوستی من با سیاوش بر ملا شود جواب امیر و میلاد و ارش و چی باید بدم؟
ازدواجم با سیاوش که کلا منتفی میشه حیثیتم جلوی خانوادم میره، میلاد و ارش منو زنده نمیزارن .
تا دم دمای صبح در اندیشه اینکه چه باید بکنم توی تختم جابجا شدم.
صبح با صدای تق تق در چشم گشودم صدای میلاد قلبم را لرزاند ِ
کتی جان بلند شو
برخاستم در را گشودم و گفتم
سلام.
سلامم را پاسخ دادو گفت
زود باش صبحانتو بخور امروز ظهر امیر مراسم داره. من و ارش هم باید پیست رو برای مسابقه اماده کنیم.
صدای امیر از اشپزخانه امد
این احمق چرا از دیشبه خطش خاموشه
ارش از سرویس خارج شدو گفت
کی و میگی؟
سیاوش، از دیشب تاحالا هزار بار شمارشو کرفتم خاموشه ، امروز تولد داریم. دیروز رو که پیچوند و نیومد باید بهش بگم برای برنامه اماده شه
خوب به تلفن خونشون زنگ بزن
این را میلاد گفت و سپس لیوانها را پر از چای کرد و سرمیز نهاد .
امیر سر میز نشست و گفت
گوشی خونشون خرابه، باید سریع برم جلوی درشون
به اشپزخانه رفتم و سرمیز نشستم. گوشهایم را تیز کرده بودم تا ببینم از پیگیری این سه برادر چه چیزی متوجه میشوم.
صبحانه مان را که خوردیم. امیر گفت
کتی تو با من میای یا خودت تنها میای؟
میلاد به جای من پاسخ داد
نه کتی و تو ببر، من ماشینم تعمیرگاست ماشین کتی و لازم دارم .
ترسم از خرسی که در صندلی عقب دلشتم اعتراضم را برانگیخت
نخیر من ساعت دو کلاس دارم ماشینم و نمیدم
امیر با خونسردی گفت
با ماشین من میری دیگه
دوباره غرق اضطراب شدم اگر میلاد صندوق عقب را باز کند بابت خرس ولنتاین چه پاسخی بدهم .
کتش را برداشت و پوشید. ارش هم سر میز امدو گفت
امشب رویا قراره بیاد اینجا ، به مادرش گفته میلاد و امیر شمال پیش بابا هستند و فقط من و تو خونه اییم. حواست باشه تو اموزشگاه جلوی خواهرش سوتی ندی
خیره به ارش ماندم و گفتم
چرا خانوادش اینقدر سخت گیرن؟ خوب امیر و میلاد برادرشوهراشن دیگه
با کلافگی گفت
میگی چیکارشون کنم سه چهار ماه دیگه میریم سر خونه زندگیمون از دستشون راحت میشم ، فقط حواست باشه اگر گفت چرا با ماشین امیری بهش بگو اونها با ماشین میلاد رفتن
متوجه اینهمه حساسیتشون نمیشم. باشه حواسم هست . اینکه من با چه ماشینی هستم هم به کسی مربوط نیست
صدای میلاد که مرا فرا میخواند لرز بر جانم انداخت ، از لحن او متوجه عصبانیتش شدم
#پارت2
خانه کاغذی🪴🪴🪴
ته دلم قرص شد . اینکه خانه نبودند برایم قوت قلب شد . گفتم
باشه عزیزم ممنون
ماهم تا دو ساعت دیگه میام.
باشه گلم. ممنونم
ارتباط را قطع کردم ایرج گفت
خواهرتون بودند؟
بله .من مزاحم شما نباشم هرجا مناسبه نگه دارید من پیاده بشم
نه خانم این چه حرفیه .؟میرسونمتون
اخه من معذب میشم.
نه من خودم دوست دارم برسونمتون
احساس راحتی بیش از حد ایرج خان با من باعث شده بود از اینکه صندلی عقب نشسته م راضی باشم.
قفل گوشیم را باز کردم و مخفیانه برای اشکان نوشتم
سلام. من کنار خیابون بودم دیرم شده بود بابات منو سوار کرد؟
بلافاصله پیام داد
بابام؟
اره. اول نسناختمش خودشو معرفی کرد
عجیبه .به من گفت عجله داره میخواد بره خانه عمه م
از رابطمون چیزی بهش گفتی؟
اره گفته بودم یکی از هم دانشگاهی های سابقم هست که باهاش اشنا شدم
احتمالا اومده دنبالم باهام اشنا بشه پس؟
اره . پیشش سنگین رفتار کن
#پارت2
رمان زیبای عسل
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
کمی خیره به چشمان درشت سیاه رنگش شدم و با ترس و لرز گفتم
_کدوم قران
حدقه اشک در چشمانم دیدم را تار کرد. چنگی به بازویم زد و کشان کشان مرا به اتاقی برد و روی یک تخت دو نفره پرتم کرد نگاهی به اطرافم انداختم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد یاد شب گذشته افتادم و اشک امانم را برید باهق هق گفتم
_تروخدا ولم کن خواهش میکنم
کمی نزدیکم شد جیغ بلندی زدم و گفتم
_ نه
با فریاد فرهاد لحظه ایی به خودم امدم
_خفه شو. این تو میمونی اگر مار هم نیشت زد، از تشنگی و گرسنگی مردی هم صدات در نمیاد
سپس از اتاق خارج شد و در را بست باصدای چرخش کلید فهمیدم در قفل شد
نفس راحتی کشیدم و اطرافم را بررسی کردم تخت دو نفره و نرمی وسط این اتاق بزرگ بود داخل اتاق همه چیز ابی بود الا پرده ایی که دور تا دور تخت زده شده و به رنگ سفید بود اینه قدی بزرگ روبروی تخت قرار داشت
انطرف اتاق کمد دیواری بود و طرف دیگر یک میز بزرگ و اینه به نسبت کوچکتر تاج بلندی که بسیار چشم مرا میزد روی میز هم پر بود از کرم و لوسیون و ادکلن
با شنیدن صدای زنانه ایی گوشم تیز شد ناخود اگاه از جا بلند شدم و نزدیک در رفتم گوشم را به در چسباندم صدای سلام و احوالپرسی گرم فرهاد با خانمی به گوشم رسید قلبم تند و محکم میتپید این باید همان ستاره ایی باشد که در بین راه تلفنی فرهاد با او صحبت میکرد
#پارت2
با من بمان💐💐💐
برخاست و گفت
اون میزی که اونطرف اتاق هستش و میخوام به شما اختصاص بدم. چند روزی هم ممکنه نیام و میخوام شرکت رو به شما بسپارم خانم برای دیدن مادرش میخواد بره المان باید کارهای رفتن بچه هام و جور کنم.
مکث کردو گفت
حقوقتون دوبرابر میشه پورسانت فروش هم بهتون تعلق میگیره. ته دلم خوشحال شدم . با این در امد به رویای خرید ماشین نزدیک تر میشدم مقابلم ایستادو گفت
فقط یه مسئله دیگه
سرم را بالا اوردم و گفتم
چی؟
حضور شما در این اتاق با من تنهادرست نیست . شما هم اندامی داری که اقایون دوست دارند . من هرچقدرهم نگاه نکنم به هرحال ادمیزادم دیگه.
با اخم نگاهش کردم و او گفت
یه محرمیت موقت باید باهم بخونیم.
دندانهایم را روی هم فشردم دستم را بالا اوردم و با هرچه توان که داشتم سیلی محکمی به صورت اقای رضوانی زدم .
هینی کشیدو با فریاد گفت
تو چه غلطی کردی ؟
از او چند گام فاصله گرفتم و با فریاد گفتم
غلط خودت میکنی مرتیکه هیز چشم چران.
به طرف در پاتند کردم. در را که گشودم پسری با قدی بلند و ریش و سبیل و موهای خرمایی. با ظاهری بسیار زیبا و شانه هایی پهن به طرف در چرخید من مبهوت او و جذابیتش ماندم و او هم مات از صدای دعوای ما اقای رضوانی مانتویم رااز شانه م کشیدو گفت
گوش کن ببین چی بهت میگم گدا زاده....
به طرفش چرخیدم و گفتم
گدا زاده خودتی و جد ابادت مرتیکه بی ناموس.
خانم صمدی جلو امدو گفت
چی شده خانم نظری
رضوانی گفت
گورتو گم کن از شرکت من برو بیرون حساب کتابتم میگم بچه های حسابداری بزنن برات.
الان که پنجم ماهه . پنج روز حقوقم و سگ خورد من پول ا م بی ناموسی مثل تورو نمیخوام
حجوم رضوانی به طرف من را ان پسر خوشتیپ کنترل کرد خانم صمدی گفت
چی شده خانم نظری
مرتیکه به من میگه بیاصیغه من بشو
رضوانی با فریاد گفت
خفه شو دروغ گو
خانم صمدی با اخم رو به رضوانی گفت
دروغ میگه؟
تو دهنت و ببند.
اشک از چشمان صمدی جاری شدو گفت
دیروز هم به من میگه اگر با من نباشی باید از شرکت بری من بخاطر شوهر مریضم که گوشه بیمارستانه.....
رضوانی رو به پسر جوان گفت
دیاکو تو برو تو دفتر