عسل 🌱
#پارت22 🦋پر از خالی🦋 ارتباط را قطع کردم و گفته های اقای شرفی را برای شهروز فرستادم. و او بلافاصله
#پارت23
🦋 پر ازخالی🦋
سپس ارتباط را قطع کرد نگاه دوباره ایی به فیلم انداختم، قضیه اگر کش پیدا میکرد مرا به جرم دزدی دستگیر میکردند. برای اقای شرفی نوشتم
باشه، من الان میرم سراغ میلادو با خودم میارمش پارک سر خیابون
برخاستم از اتاقم خارج شدم لامپ های سالن خاموش بود. اهسته اهسته به طرف اتاق میلاد رفتم ارام در زدم وقتی پاسخی نداد در را ارام گشودم. با صدای قریژ در چشمانش را باز کرد و گفت
کیه؟
ارام گفتم
هیس ، کتایونم.
چراغ خوابش را روشن کرد و متعجب گفت
چته نصفه شبی؟
کارت دارم
چی کار داری ساعت یک شبه ها
ترو خدا میلاد خیلی واجبه
خوب بگو ببینم چه مرگته؟
باید یه جا بریم
متعجب به من خیره ماندو گفت
ارش تو سرت هم زد؟
مکثی کرد و گفت
فکر کنم مغزت جابجا شده ها
پافشاری کردم و گفتم
خیلی واجبه
خوب این واجب چیه که نصفه شب منو بیدار کردی میگی بریم بیرون؟
اینجا نمیتونم بگم .
با کلافگی گفت
برو کتی، من فردا باید ساعت هفت صبح باشگاه باشم.
هیس، حالا اینقدر حرف بزن تا ارش و امیر و بیدار کنی
اخ اخ گفتی ارش، اون ممنوع کرده تو جایی بری من ببرمت بیرون کی جوابشو میخواد بده
باعصبانیت گفتم
میلاد دارم میگم خیلی واجبه
پتویش را محکم کنار زد و گفت
اخه دردسر ، چی میگی نصفه شبی، زا به راهم کردی
بلیزش را پوشیدو گفت
برو بریم ببینم چه مرگته
اینطوری نیا تا من اماده میشم شلوارتو عوض کن
به اتاقم رفتم مانتو و روسری م را پوشیدم و به دنبال او به حیاط رفتیم سوار ماشین میلاد شدم و از خانه خارج شدیم سر کوچه که رسیدیم گفت
حالا بگو ببینم چه مرگته ؟
#پارت23
خانه کاغذی🪴🪴🪴
ببخشید اقا ایرج زشت نیست من تو اون خونه بمونم. به هرحال اشکان وقتی بپرسه من چه جوابی بهش بدم.
به اشکان چه ربطی داره؟
اخه من و اون قراره باهم ازدواج کنیم. اون از من میپرسه حالا که سینا داره از ایران میره تو کجا قراره بری
بگو ویلای عمه م. اون که نمیدونه ویلابرای منه
میترسم اگر یه وقت بفهمه....
نه نمیفهمه خیالت راحت باشه
ممنونم. نمیدونم لطفتون رو چطور جبران کنم.
من اگر کاری رو برای تو انجام بدم فکر میکنم اینکارو برای تهمینه کردم دلم خوش میشه.خیلی بده که یه عمر در حسرت کسی که دوسش داری بمونی
ممنونم
دوتا عکس سه در چهار کپی شناسنامه و کارت ملیتو به همراه یه کپی از فوت نامه پدرت . به همراه اصل شناسنامه و کارت ملیت . به من بده فردا اول وقت کارهای وامتوجور کنم.
فردا براتون میارم.
فردا خیلی دیره همین الان میام ازت میگیرم .
من الان خونه م نمیتونم بهتون بدم.
من صبح میخوام برم بانک با رییس کار دارم مدارکتو بده اژانس برام بیاره
باشه چشم
ارتباط را که قطع کردم. مدارک را با اژانس فرستادم . وارد خانه که شدم. تلفنم زنگ خورد نام اشکان در حصار دوقلب روی صفحه افتاد.
ارتباط را وصل کردم و گفتم
جانم
کمی کلافه و عصبی بود گفت
با کی حرف میزنی فروغ؟
با فریبا
تو معلوم هست چته؟ اومدی اینجا میگی فریبا گفته برگردی خونه کارت داره رفتی خونه میگی تلفنی با فریبا حرف میزنم.
#پارت23
رمان زیبای عسل
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
با پاشیده شدن حجم زیادی اب روی صورتم هینی کشیدم چند قطره اب به گلویم رفت چشمانم را باز کردمو شهرام را دیدم که فرهاد را محکم تکان دادو گفت
_ این چه وضعشه
_بهوش اومد
با دستم صورتم را خشک کردم قسمت بالاتنه پیراهن گلدار پرچینی که به تنم بود خیس شده بود و با ترس دست به یکی کرده بودندو به اندامم لرزه انداخته بودند
شهرام گفت سردته
ارام سرم را تکان دادم
شهرام رفت و با یک پتو بازگشت سپس رو به فرهاد گفت لباساشو خیس کردی برو براش لباس بیار
_از کجا بیارم؟
_ستاره لباس نداره اینجا؟
_لباس زنمو بدم به این بپوشه
چشم غره شهرام فرهاد را ساکت کرد شهرام ادامه داد
_برو از لباسهای مامان بیار
فرهاد با صدای بلند گفت
_ چی؟
شهرام با کلافگی گفت
_پس برو براش بخر
فرهاد برخاست و از خانه بیرون رفت با رفتن او ناخواسته بغضم ترکید شهرام ارام گفت
_ من که نبودم چیشد؟
تمام اتفاقات را مو به مو برای شهرام تعریف کردم
شهرام سر تاسفی تکان داد
عاجزانه گفتم
_آقا شهرام
شهرام خیره در چشمانم گفت
_جانم
_منو از اینجا ببر ،خواهش میکنم، التماست میکنم
_اخه کجا ببرمت ؟
_منو ببر خونت
_به زنم چی بگم دختر ؟
_بگو خدمتکاره، من همه کارهاتونو انجام میدم
شهرام با دلسوزی خندیدو گفت
_ خدمتکار به این خوشگلی رو مرجان قبول نمیکنه
با هق هق گریه گفتم
_داداشت وحشیه ، داد و بیداد میکنه ، من ازش میترسم ، لا اقل به من یکم پول بده برم شمال خونه عمه م میمونم بیرون نمیام که عموتون منو ببینه بفهمه برای اقا فرهاد مشکل بشه
_یکم صبر کن دختر راه برای رفتن تو از این خونه من زیاد بلدم ولی فکر های بهتری برات دارم
_چه فکری
_یکم صبر کن ایشالا درست میشه
_من ازش میترسم، الان بر میگرده، تا نیست بیا بریم، من خیلی ازش میترسم.
من باهاش صحبت میکنم، غلط میکنه سر تو دادو بیداد میکنه
دستانم را مقابل شهرام گرفتم و گفتم
_ ببین من از ترس همش دارم به حودم میلرزم
شهرام نگاهی به دستان سرخ و متورم شده من انداخت و گفت
_ چیشده
ومن در گریه ساکت ماندم
شهرام پوفی کرد و برخاست با ورود فرهاد از گریه ساکت شدم مشمایی که دستش بودرا به سمتم پرت کرد مشما محکم توی صورتم خورد
شهرام با خشم نزدیک اورفت محکم به شانه اش کوبید و گفت
_چته؟
در پاسخ سکوت فرهاد با خشم و تهدید گفت _چرا این رفتارها رو میکنی؟ جای انگشتهات روصورتش ورم کرده. چون بی کس و کاره؟ باشه، من کس و کارش میشم ، فرهاد به خدا قسم یه بار دیگه اذیتش کنی میرم همه چیزو به مرجان میگم، میام میبرمش خونم و خیلی کارها به سرت میارم
شهرام سر چرخاندو گفت
_ برو لباسهاتو عوض کن
از جا برخاستم شهرام گفت
_ نگاش کن، دلت میاد ، این دختر ده سال از تو کوچکتره.....
سپس ارام ادامه داد
_ این یه بچس لعنتی
وارد اتاق خواب شدم مشما را باز کردم یک بلیز و شلوار تنگ سفید با یک کتحریر و یک شال ابی اسمانی داخلش بود با دیدن لباس ها درد فراموشم شد، اکثر مواقع عمه کتی لباسهای کهته خودش را برای من کوچک میکرد. و من با دیدن ان بلیز و شلوار و شال نو انقدر ذوق کردم که همه چیز انگار فراموشم شده بود. بلیزو شلوارم را پوشیدم کاملا اندازه تنم بود با یاداوری اینکه من باید مقابل این دو مرد ظاهر شوم گونه هایم داغ شد سریع کت حریر را پوشیدم و شالش را روی سرم انداختم استرس وجودم را گرفت نگاهی به لباس خودم انداختم خیس بود ،ان را برداشتم و اویزانش کردم تا خشک شود با صدای شهرام استرس وجودم را گرفت
_گل جان بیا
لبم را گزیدم صدا دوباره تکرار شد
_گل جان؟
فرهاد با کلافگی گفت
_ ولش کن بزا همون جا بمونه
شهرام در را باز کردو گفت
_بیا شام.....
خیره به من ماند
از شرم سرم را پایین انداختم و ارام گفتم
_شام نمیخورم
شهرام کمی جلو امد و من ناخواسته عقب رفتم شهرام ارام خندیدو گفت
_ این لباس ها چقدر بهت میاد ؟
_ دوسشون ندارم
_خیلی خوب شدی که
در پاسخ سکوت من گفت
_ بیا بریم شام بخوریم
_شام منو بیار اینجا ،خواهش میکنم
_چرا؟
_ازش میترسم
_من اینجام، مراقبتم ،بیا بریم
ناچار به دنبال او روانه شدم از اتاق خارج شدم فرهاد نگاهی به من انداخت و سپس رویش را برگرداند سر میز شام نشستم هنوز یکی دو لقمه نخورده بودم که با باز شدن در ورودی ساختمان هر سه با ترس نگاهمان به ان سمت چرخید با دیدن ستاره فرهاد سرش را لای دستانش گرفت
#پارت23
با من بمان💐💐💐
مامان با تکیه بر دیوار ایستاد لنگ زنان و اهسته به طرف کاناپه ها امدو گفت
برو دست زنت و بگیر بردار بیار سرخونه زندگیش
عیسی کمی به مامان نگاه کردو گفت
خودش رفته خودشم بیاد
زن به گردن شوهرش حق داره تو داری خودتو مدیون زنت میکنی.
من کدوم حقشو پایمال کردم؟
دیشب رفتی تو اتاق مریم خوابیدی صبح بردیش شب اوردیش سراغی هم از زنت نگرفتی این کار میشه بی معرفتی
مگه من بیرونش کردم مامان خودش رفت
برو نازشو بکش بیارش
نازشو کشیدم راضی نشد میگه از اینجا بریم منم از اینجا نمیرم.
برو با پدر زن مادر زنت حرف بزن بگو شرایط من اینه برای خانمم در مستقل رو. به کوچه باز میکنم که کامل از اینجا سوابشه.
الان زوده بگذار یکم دلتنگ خونه زندگیش بشه بعد
اینکارو نکن عیسی تو داری گناه میکنی . چسبیدی به خواهرت انگار نه انگار متاهلی
چه گناهی مامان؟ خواهرم و ببرم بیارم گناهه؟
تواگر زنت و مادرت و خواهرت گرسنه باشن وظیفته که اول زنت و سیر کنی چون اونه که نفقه ش به گردن تواِ . نه من و مریم.
تو یخچال همه چیز هست
من ریز خندیدم مامان با اخم به من گفت
زهر مار. آتیش تو زندگی برادرت ننداز. تو خودت چهار صباح دیگه شوهر میکنی میفهمی. یه بار که تو قهر کنی شوهرت بره بچسبه به خانواده ش و رهات کنه مزه ش میره زیر زبونت تا ته جیگرت میسوزه.
مامان من چه تقصیری دارم؟
رو به عیسی گفت
ادم ها فقط شکمشون گرسنه نمیشه که یخچالتو پر کنی. یه وقت هم یکی روحش گرسنه محبت میشه. من زن گرفتم برای تو که خیالم راحت باشه شب به شب میری سر خونه زندگیت کنار خانمت میخوابی متوجه شدی یا بیشتر توضیح بدم؟
عیسی سرش را پایین انداخت مامان گفت
پاشو برو بیارش
نمیرم. خودش رفته خودشم برمیگرده
واسه من و بابات زشته عروسمون بیست و چهار ساعته رفته . پیگیرش نشدیم. برای تو هم بده که من سرخود بهشون زنگ بزنم
شماها خواهشا دخالت نکنید
مامان با قاطعیت گفت
دخالت میکنم عیسی.من دخالت میکنم. اگر نری زنت و بیاری من دست به کار میشم چون چهارروز دیگه میخوام با اقا سعید و ارزو خانم سلام علیک کنم و چشم تو چشم بشم. اونها نمیگن پسرتون خام بود و غرورش اجازه نداده بره زنشو برگردونه شماها براتون مهم نبود که دختر ما باهاتون قهر کرده و از خونتون رفته؟
عیسی سرش را پایین انداخت مامان گفت هرماه یکبار دارم قران و ختم میکنم چطور این بی انصافی و ببینم و سکوت کنم؟ چطور ظلم پسرم به عروسمو ببینم و حرف نزنم؟ قران به کمرم بزنه اگر تورو نصیحتت نکنم و اجازه بدم در کنار من این بلا رو سر زنت بیاری
عیسی هاج و واج گفت
چه ظلمی مامان؟ چه بلایی سرش اوردم؟
مامان سرش را کج کرد ابرو بالا دادو گفت
اقا عیسی شما تعصب و غیرت داری یا نه؟
عیسی به مامان نگاه کرد و مامان ادامه داد
یادته سال اول که اومده بود خونمون یه بار سر مانتوی لیلا باهم دعواتون شد؟ میگفتی واسه چی با مانتویی که تا روی زانوته و به اندامت چسبیده رفتی بیرون ؟ اونم میگفت با ماشین رفتم با ماشین اومدم.
مکث کردو سپس ادامه داد
الانم که مانتوی خواهرت بالای زانوشه و بهش چسبیده پس چرا به مریم چیزی نمیگی؟
عیسی نگاهی به من انداخت و گفت
لیلا کت کوتاه سفید پوشیده بود
والا اونموقع حرف حرف رنگ نبود