eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت27 🦋پر از خالی🦋 این که چطور ان پلیس مسن ان شب را ختم به خیر کرد و بین ما را صلح و صفا داد هی
🦋پر از خالی🦋 جور کن ، به تمام باربری ها زنگ بزن. اگر شده سوار کارها رو بیدار کن اسب هارو سوار شن تا باشگاه ارش بیارن اینکارو بکن . من خودمم دارم میام الان حیوونها خوابن ممکنه رم کنند یه کاریش بکن ، منم دارم میام. ارتباط راقطع کرد و گفت گوشیت و بده به من بی چون و چرا گفته ش را اطاعت کردم. ان را خاموش کرد در داشبوردش نهاد و گفت به حضرت عباس کتی. پاتو از در خونه بیرون بگذاری. کار با ارش و امیر ندارم. ریز ریزت میکنم. سرم را پایین انداختم و گفتم باشه چشم. سه تا داداش واسه تو کمه. ما اگر سی نفر هم بودیم نمیتونستیم توی چموش و جمعت کنیم. مقابل خانه پارک کرد و گفت پیاده شو برو تو مکثی کردم و گفتم بدون تو که نمیرم . الان اگر ارش بیدار شه بگه کجا بودی چی بگم؟ از ماشین پیاده شد در خانه را باز کرد و مرا تا مقابل اتاقم مشایعت کرد. حدسم درست بود در نیمه های راه ارش در اتاق خوابش را باز کرد نگاهی به ما انداخت و ارام گفت کجا بودید شما دو تا؟ دست میلاد را گرفتم و به حالت التماس کمی فشردم . میلاد گفت کتایون حالش خوب نبود، بردمش بیرون یه دوری بزنه حال و هواش عوض شه اخم هایش را در هم کشید و گفت کتی غلط کرده حالش خوب نبوده. سپس جلو تر امدو رو به من گفت من مگه به تو نگفتم اب بخوای بخوری اول از من اجازه میگیری بعد ، هنوز چند ساعت از حرفم نگذشته هر غلطی دلت خواست داری میکنی ؟ پشت میلاد مخفی شدم و گفتم با میلاد بودم دیگه داداش داداش و زهر مار، من اخر شب به تو چی گفتم کتایون؟ میلاد تچی کرد و گفت ول کن دیگه ارش با من بود دیگه ، امشب جلو رویا ابرومون رفت . بس کن خواهشا همین تو باعثی دیگه ، تا حالا زیر چتر حمایت امیر هر غلطی دلش میخواست میکرد حالا نوبت تو شده؟ حالا داره مخ تو رو میزنه با خودش همدست کنه؟
خانه کاغذی🪴🪴🪴 نه بابا. دختر بچه یازده ساله رو شوهر دادن اون کی وقت کرده عاشقی کنه ؟ تو مطمئنی؟ شوهرش دادن. حالا چی شده تو به فکر اینها افتادی؟ هیچی همینطوری پرسیدم. احساسم این بود که فریبا هم چیزی ازگذشته نمیداند. دلشوره گرفته بودم نکند حرفهای ایرج دروغ باشد. من هم که مدارکم را به دستش داده بودم. باید هرطور شده به خاله عطیه زنگ بزنم. برخاستم و به اتاق خوابم رفتم. تلفنم را برداشتم و تماس تصویری با فرزانه برقرار کردم کمی بعد فرزانه ارتباط را وصل کردو گفت جانم سلام عزیزم خوبی؟ ممنونم تو خوبی؟ مرسی چه خبرها چه عجب یادی از ما کردی. فریبا و سینا مرتب احوالپرسی میکنند اما تو سالی یه بارم زنگ نمیزدی چی شده؟ دلتنگتون شدم خواستم یه حالی بپرسم کار بدی کردم؟ نه خیلی هم کارخوبی کردی.ولی یکم برام عجیب بود منم گرفتارم بخدا. سرکار میرم از صبح تا شب درگیرم. کارت چیه؟ مطابق با رشته تحصیلیته؟ نه گلم من طراحی خوندم. کارم اپراطور یه شرکت حسابداریه حالا چرا اینهمه نامربوط ؟ بازار کار رشته تحصیلی خ‌ودم زیاد داغ نیست کاری که پیدا کردم این بوده که اینطور خاله چطوره؟ خاله هم خوبه میتونم باهاش حرف بزنم من اومدم مسافرت پیش مامان نیستم ای بابا یعنی خاله تنهاست؟
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 مرجان ضمن تعارف کردن ما به داخل از پشت موی بافته شده م را گرفت و گفت _وای چه موهای قشنگی فرهاد سرش را چرخاندو با اخم به من نگاه کرد. چشمم به خانه افتاد اینجا بسیار زیبا تر از خانه فرهاد بود فرهاد روی کاناپه ها لمیدو باسر به من اشاره کرد که کنارش بنشینم کمی مکث کردم اخم هابش را که در هم کشید با استرس امر اورا اطاعت نمودم گوشه ایی ترین جای کاناپه نشستم تا با فرهاد تماس بدنی نداشته باشم واقعا از او میترسم فرهاد نزدیکم شد سرش را در گوشم فرو برد و گفت _ مگه نگفتم موهاتو جمع کن ارام گفتم _ من جمعشون کردم. اون خانومه از پشت به موهام‌ دست زد. _خیلی خوب حالا بعد که تنها شدیم حالیت میکنم فلبم از حرف فرهاد لرزید ناخواسته بغض گلویم را گرفت فرهاد نگاهی به من انداخت دندان قروچه رفت و گفت _گریه نکن لعنتی ابروی منو نبر مرجان با یک سینی چای امد شهرام هم روبرویم نشست مرجان سینی چای را گذاشت و رفت شهرام ارام گفت _چیشده عسل؟ سرم راپایین انداختم فرهاد ارام گفت بابای ستاره داره تند تند به من زنگ میزنه _جوابشو بده _چه جوابی بدم؟ مرجان ارام گفت _ عسل جان یه لحظه بیا شهرام زیر زبونی گفت _بیچاره شدیم فرهاد برخاستم و ارام سمت اشپزخانه رفتم نزدیکش که شدم گفتم _جانم _توچرا اینقدر استرس داری؟ با این حرف مرجان اشک در چشمانم حدقه زد مرجان با لبخند گفت _ بیا بریم بهت نشون بدم سپس دستم را گرفتو مرا به اتاق خوابشان برد روی تخت نشست وگفت _چته دختر؟توچشمات اشکیه ،کی بهت سیلی زده که صورتت سرخه دستم را روی صورتم گذاشتم وگفتم _ستاره خانم _برام تعریف میکنی که چه اتفاقی افتاده و چیشده؟ سرم را پایین انداختم مرجان ادامه داد _من کمکت میکنم قول میدم اشک از چشمانم جاری شد دوست داشتم همه چیز را بگویم اما جرأت نداشتم با صدای در اشکهایم را پاک کردم صدای فرهاد که امد قلبم از تپش ایستاد _عسل جان مرجان بلند گفت _ الان میاییم، نترس نمیخورمش. فرهاد با خنده گفت _ تلفن کارش داره _بگو بعد زنگ بزنه سپس ارام روبه من گفت _ نترس دختر از استرس فرهاد مردد بودم که چه باید بکنم فرهاد دوباره به در کوبید در راباز کردم و نگاهش کردم فرهاد ارام گفت _ بیا عمه ت زنگ زده سپس دست مرا کشید و به اتاق دیگری برد در را که بست ناخواسته ناخن هایم را به دهان گرفتم فرهاد گفت _چیکارت داشت؟ به دنبال سکوت من دندان هایش را بهم سایید دستم را باخشم دستم رااز دهانم پایین هل دادو گفت _چرا لال شدی؟ چیکارت داشت؟ _هیچ کار بخدا _چی بهت گفت؟ _گفت بیا برو دوش بگیر نگاه فرهاد پر از تهدیدشدو گفت _یک کلمه حرف بیجا بزنی عسل زنده ت نمیزارم ....الان دنبال من میای میشینی کنارم و از جات بلند نمیشی دوش هم اینجا نمیگیری فهمیدی؟ _در دلم خدا خدا میکردم که دروغ کوچکم رسوا نشه فرهاد تکرار کرد _فهمیدی یا نه؟ تند گفتم _ بله فهمیدم
با من بمان💐💐💐 فردا با عیسی حرف میزنم میگم بابا دل نگرون هیچی نباش اگر نمیخواهیش ردش کن بره خودم پشتت وای میستم. مهریشو من میدم بفرست بره میرم یه بهترشو برات میگیرم. دختر خودتم بود این و میگفتی؟ دختر من بود قلم پاشو خورد میکردم اگر بدون اجازه شوهرش رفته بود مسافرت. پاشو برو بخواب شب به سرت گشته داری چرند میگی. دیگر صدایشان نیامد. روی تختم دراز کشیدم و گوشی م را برداشتم. به سراغ پیامک هایم رفتم . شکوفه برایم نوشته بود امشب تو که رفتی اقای بوکانی از تو یه سوالهایی پرسید. شماره ش را گرفتم کمی بعد گفت الو سلام با ذوق گفت مریم این پسره بوکانی از تو خوشش اومده چطور؟ تو که رفتی از تحصیلاتت و سن و سالت و اینها ازم سوال کرد. چی گفت؟ گفت شما میدونی خانم نظری تحصیلاتش چیه؟ گفتم دیپلم چطور مگه؟ گفت همینطوری پرسیدم بعد گفت چند سالشه ؟ گفتم بیست و دو . بعد از عیسی پرسید گفت مغازه برادرش کجاست منم کارت داداشتو بهش دادم. وا.... به خدا تو رو پسندیده. خدا نکنه چرا ؟ مگه چشه؟ تو عمرم آدم به این خوشگلی ندیده بودم . به نظرم مناسب نقش یوزارسیف بوده. خندیدم و گفتم مگه همه چیز تیپ و قیافه ست شغل و خونه و ماشین که داره پسر خوبی هم هست ایرادش چیه؟ تو توی یه روز کار کردن اونجا چطور فهمیدی پسر خوبیه؟ خوب بود دیگه والا امروز من یه لحظه احساس کردم هیزه هروقت سر بالا اوردم دیدم داره منو نگاه میکنه منم متوجه شدم. حواسش کلا به تو بود راستی یه چیز دیگه هم ازم پرسید؟ چی؟ به من گفت زیاد سرش تو گوشیشه کسی تو زندگیشه؟ هینی کشیدم و گفتم واقعا؟ اره بخدا . منم گفتم نه باداداشش زیادی عاشق همن به اون پیام میده. خاک برسرم نره به عیسی حرفی بزنه خوب بزنه اگر عیسی نگذاره من بیام سرکار چی؟ عیسی؟ اون عمرا اگر باعث ناراحتی تو بشه. تو جون و عمرشی اره شکوفه خداییش عیسی خیلی خوبه. منم هیچ کس و به اندازه اون دوست ندارم. از اون روزی که یادم میاد عیسی مثل پروانه در من میگرده. زنشم داره از حسودی دق میکنه . خلاصه که این اقا دیاکو عاشقت شده نه بابا معلوم نیست که نیتش چیه. حالا از من گفتن بود. چه اسم قشنگی هم داره اره اسمش کردیه. یه داداشم داره امشب داشت باهاش حرف میزد هیمن صداش کرد هیمن؟ یعنی چی؟ تو اینترنت سرچ کردم یعنی ارام موقر شکیبا اسم هاشون عجیب غریبه عجیب غریب نیست به زبان خودشونه کردیه اخه اونروز با یکی حرف میزد اسمش عثمان بود.‌