eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت30 🦋پر از خالی🦋 برخاستم خودم را در ایینه دیدم چشمانم پف کرده بود و گونه سمت چپم هم کبود شده ب
🦋پر از خالی🦋 از گل نازک تر حق ندارید بگید. بغضم ترکید و گفتم بابا همش اون قضیه رو میزنند تو سر من و بهم سرکوفت میدن گه خوردن، به اونها اصلا ربطی نداره، الان ادمشون میکنم. مکث کرد و سپس گفت تو چرا با امیر نرفتی باغچه ؟ ارام و با حالت لوسی گفتم امیر منو اخراجم کرد بابا عصبانی شدو گفت خیلی بیجا کرده. واسه من صاحب باغچه شده دختر منو میندازه بیرون. شیطونه میگه پاشم بیام اونجا باغچه و باشگاه و اسب و کوفت و زهر مارو ازشون بگیرم ببینم چند مرده حلاجن اینقدر پررو شدن. زنگ زدن فایده نداره بابا من الان راه میفتم میام اونجا باشه بابا مرسی رویا را دیدم که خیره به من مانده بود ، سپس به اتاق ارش رفت و در را بست، میدانستم که قصد او از اینکار گزارش تماس من به ارش است. بلافاصله گوشی را برداشتم و شماره میلاد را گرفتم مدتی بعد گفت الو ارام گفتم میلاد چیه کتی زود بگو ، دستم بنده ببین میلاد من میتونستم اون قرار داد و سفته هارو ببرم بدم و اب هم از اب تکون نخوره، من نخواستم تو ضربه بخوری و اسیب ببینی . در پی سکوت میلاد گفتم تو هم ابروی منو نبر ، ازت خواهش میکنم راجع به گندی که من زدم با ارش و امیر و هیچ کس دیگه ایی حرفی نزنی الان کارت با من همین بود؟ مثل یه مرد سر قولی که به من دادی باش من چه قولی بهت دادم؟ دیشب اول قول دادی که به کسی چیزی نگی بعد من جریان و بهت گفتم. نامرد نباش زیر قولت بزنی خیلی خوب
خانه کاغذی🪴🪴🪴 اتومبیل سینا که پارک شد امیر خواست در را باز کند که در محکم به شکم من خورد. کمی جلو رفت سپس پیاده شد بازوی سینا را گرفت سینا مبهوت حرکت امیر مانده بود. اورا به داخل خانه کشید. من و عمه هم هراسان وارد خانه شدیم امیر سینا را هل داد سینا به دیوار خورد و گفت چی شده؟ تو که میدونی فروغ خاطرخواه کس دیگه ست بیجا کردی گفتی ما بیایم خاستگاری سینا با اخم رو به من گفت فروغ خاطر خواه کس دیگه ست؟ امیر نگاهی به من انداخت و گفت بله. خاطرخواه کس دیگریه سینا دو قدم به طرفم امدو گفت فروغ غلط کرده که خاطرخواه شده. نگاهی به فریبا که به ما نگاه میکرد انداختم امیر ادامه داد من بی هماهنگی و بی اجازه اینجا نبودم که فروغ هرچب از دهنش در اومد به من گفت.‌یه محل وقتی اسم من میاد خبردار وای می ایستند کسی جرات نداره تو چشمای من نگاه کنه اونوقت این جوجه ماشینی تو چشم من زل زده میگه کس دیگری و دوست داره سینا رو به من با اخم گفت اره فروغ؟ ترس جایز نبود اگر وا میداوم ممکن بود همینجا عقد امیر شوم و او مرا ببرد. تصور ازدواج با او لرز به جانم انداخت و گفتم بله داداش من کس دیگری رو دوست دارم
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 بغضم ترکید و با جیغ گفتم _ تو میخوای دق دلی از دست دادن ستاره رو سر من خالی کنی اما اینو بدون اینکه اون شمارو نمیخواد به من ربطی نداره به خودتون مربوطه منم اگر زن شمابودم شمارو نمیخواستم فرهاد دستی لای موهایش کشیدو گفت _چرا؟ _چون هم بداخلاقی ،هم وحشی هستی و هم.... حرفم را از ترس ادامه ندادم چشمان فرهاد ریز شدو گفت _ هم چی؟ بدنبال سکوت من نزدیکم شد بازویم را محکم گرفت وبا غضب گفت _ هم چی؟ _هم هیزو چشم چرونی وقتی سکوت فرهاد را دیدم جرأت پیدا کردم و ادامه دادم _تو یه ادم مشروب خور بی ناموسی فرهاد با دندان قروچه موهایم را گرفت سرم را به در کوباندو گفت _ببند دهنتو من فقط زجه میزدم صدای چرخش کلید در درب ارامم کرد مرجان و شهرام وارد اتاق شدند فرهاد مرا رها کرد مرجان معترض گفت _چته فرهاد؟ شهرام فرهاد را هل دادو با کلافگی گفت _خسته شدم از دستت صدای هق هق گریه من اتاق را گرفته بود فرهاد شهرام را کنار زدو گفت _ عسل خفه شو صدای گریه ت رو اعصابمه اشکهایم را پاک کردم و ساکت شدم مرجان رو به فرهاد گفت _ اصلا ازت انتظار اینهمه وحشی گری رو نداشتم فرهاد که از خشم نفس نفس میزد گفت _ادم زبون دراز حقشه اگر درو باز نکرده بودید اینقدر میزدمش تا ادم شه لب باز کردم و گفتم _حق تو چیه؟ راست گفتم بازم میگم تو بی ناموسی حمله فرهاد به سمتم را شهرام کنترل کرد فرهاد با فریاد گفت _ بی پدرو مادر میکشمت مرجان مرا از اتاق خارج کردو گفت _ چرا عصبانیش میکنی میبینی که وحشیه، دختر میزنه یه بلایی سرت میاره ها با گریه گفتم _دیگه چه بلایی میخواد سرم بیاره _مگه چیکارت کرده چرا اینقدر دعوا میکنید باهم ؟ نگاهی به ریتا که به من خیره بود انداختم و گفتم _ببخشید نمیتونم بگم مرجان رو به دخترش گفت _ریتا جان برو تو اتاقت با رفتن ریتا مرجان مرا در اغوش کشیدو گفت _به من گفتند پدر مادرت فوت شدند درسته؟ سرم را تکان دادم و گفتم _بله _خدا رحمتشون کنه ،عمه ت کجاست ؟ میخوای بهش زنگ بزنی؟ _عمه م فوت شده _پس کس و کارت کیه؟ با بغض گفتم _ ندارم _یعنی چی؟ خاله ایی ؟ عمویی ؟ دایی؟ _ندارم _پس از کجا پیدات شده؟ _ببخشید نمیتونم بگم _من نمیخوام اذیتت کنم ،باشه نگو هر طور راحتی.اما روی من به اندازه یه خواهر یا شایدم یه مادر حساب کن. سرم را تکان دادم حرفش را تایید کردمو گفتم _ به اقا شهرام و فرهاد نگو که من گفتم عمه م فوت شده
با من بمان💐💐💐 نیما نوشت تو میگی از زندگی لیلا و عیسی حرف نزن ولی خدا شاهده که نظر مامان و بابامم همینه . من یه زن مثل لیلا رو یه روز هم نگه نمیدارم. چرا زن داداشم به این خوبیه بخدا عیسی خیلی صبوره. عیسی جریان گلدون رو برات تعریف کرده ؟ نه ماه پیش اومدن خونمون مامانم یه گلدون گرفته بود لیلا گفت این خیلی قشنگه میدیش به من؟ عیسی گفت عزیز ببین از کجا خریدن خودم برات بخرم. یه دفعه لیلا شروع کرد به جیغ و داد کردن که به تو چه مربوطه تو حرف من و مامانم دخالت میکنی. مگه من تو حرفهای خانواده تو دخالت میکنم؟ پیام او را که خواندم دلم برای عیسی سوخت نیما در ادامه نوشت عیسی سرش و انداخت پایین یک کلمه هم حرف نزد به قدری که بابام لیلا رو دعواش کرد. من همچنان ساکت بودم نیما ادامه داد بابام خیلی از لیلا شاکیه . امشبم خیلی ناراحت شد . من همچنان ساکت بودم کمی بعد نیما نوشت لیلا کلا از بچگی همین بود اینقدر منو اذیت میکردو میچزوند تا من سفت و سخت و جدی جلوش وای می ایستادم همینکه دعواش میکردم کوتاه می اومد. تا یه مدت هم درست میشد حالا یکم بعد عیسی هم به این نتیجه میرسه. که باید توروی لیلا وایسه. من نمیدونم. ایشالله درست میشه. چند وقت پیش ها سر طلا دعواشون شده بود. طلا؟ عیسی رفته بود سورپرایزش کنه براش یه النگو پهن خریده بود اومدن خونه ما لیلا کلی جیغ و دادو هوار کرد که چرا منو نبردی و سرخود خریدی . تا‌عیسی پاشد خداحافظی کرد موقع رفتن گفت من یه سر به مغازه بزنم نیم ساعت بعد میام دنبالت . اون که رفت مامانم به لیلا یه سیلی زد. بابامم هرچی از دهنش در اومد بهش گفت من سکوت کردم .‌نیما نوشت عیسی آدم صبوریه من اگر بودم با ادمی مثل لیلا یک ساعت هم زندگی نمیکردم. موضوع داشت خطر ناک میشد.دوست نداشتم پایم به این ماجرا باز شود حرفهای نیما هم بوی خطر میداد.برایش نوشتم ببخشید من باید بخوابم شب خوش فکرهاتو بکن بهم بگو از همسر اینده ت چه انتظاری داری. باشه حتما یه چیز دیگه هم بگم بعد بخوابی؟ بله بگو من وقتی گفتم از مریم خانم خوشم اومده مامان بابام خیلی خوشحال شدند. گفتن تربیت منصوره خانم و حاج رحیم حرف نداره بچه هاشون خیلی با ادب و با وقارن. ما از اونها جز خوبی ندیدیم. اگر با کارهایی که لیلا کرده اونها حاضر باشن به تو دختر بدن خدارو شکر کن. ممنون . شبتون بخیر. صدای ظرف شستن باعث شد بلند شوم و از اتاق بیرون بروم مامان روی صندلی مقابل ظرفشویی نشسته بود و مشغول شستشو بود به طرفش رفتم و گفتم میخوای من بشورم؟