eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋پر از خالی🦋 زنگ میزنی زه بابا شکایت منو میکنی؟ ارش منو اذیت میکنه، ارش منو جلوی رویا زده ، ارش هرچی از دهنش در میاد به من میگه، منو زندانی کرده، امیر خوبه، میلاد خوبه فقط ارش داره ادیت میکنه همش داره به من سرکوفت میزنه اینها رو اون زن فصولت بهت گفت ؟ خیلی خوب، حالا باهم صحبت میکنیم. ارتباط را قطع کرد برخاستم در اتاق ارش را بی مهابا باز کردم و رو به رویا گفتم هرچی من به بابام گفته بودم گذاشتی کف دست ارش؟ رویا خیره به من ساکت ماندو من ادامه دادم بچرخ تا بچرخیم رویا خانم. تلافی اینکارتو ببین چطوری به سرت میارم. رویا از من رو برگرداند و من اتاقشان را ترک کردم. لحظاتی بعد خانه را بدون خداحافظی ترک کرد. به محض رفتن او شماره خانه پدری اش را گرفتم. مدتی بعد پدرش گفت بله به گرمی گفتم سلام اقا رضا ، کتایونم به گرمی و شمرده شمرده گفت سلام کتایون خانم. خوبی دخترم؟ ممنون. راستش یه حرفی باهاتون داشتم. نمیخواستم که رویا بفهمه من به شما گفتم چی شده؟ از اول بابام به شما گفت ما دوتا پسر مجرد دیگه تو این خونه داریم. گفته بود که درست نیست که رویا جون وقتی داداشم خونن بیاد و شب اینجا بمونه و بره پیش ارش بخوابه. البته ببخشید که من اینها رو میگم ها مگه دیشب میلاد و امیر خان خونه بودند. بله، بودند. اخه رها گفت شما گفتی که میلاد و امیر شمالن از من نشنیده بگیر ، تورو خدا یه وقت به رویا جون نگی من گفتم ها . اگر بابام هم بفهمه رویا اینجا بوده ناراحت میشه. من فقط گفتم که یه وقت خدایی نکرده کدورت پیش نیاد نه دخترم خیالت راحت باشه. اخه هنوز عقد هم نشدند . ارش دیشب خودش اومد دنبال رویا وگفت من با کتی تو خونه تنهاییم. که من اجازه دادم. اگر میدونستم که امیر خان و اقا میلاد هم هستند که نمیزاشتم رویا بیاد من به پدرم نمیگم ، شماهم ترو خدا به کسی چیزی نگو. باشه دخترم کاری ندارید؟ نه خداحافظ نفس راحتی کشیدم و تلفن را قطع کردم. برخاستم برای خودم یک لیوان چای ریختم و سرگرم خوردن صبحانه م شدم با صدای باز شدن در کنجکاو برخاستم . ارش را دیدم که تیز و سریع مسافت حیاط به خانه را پیمود . تمام وجودم را لرز برداشت. پشت اپن ایستادم و بادهان نیمه باز به او خیره ماندم وارد خانه شد . سراپایش را ورانداز کردم حدود ۱۹۰ قد داشت، از ان زمان که من به خاطر داشتم بدن سازی میرفت و هیکل ورزیده و جدابی هم داشت. کتتش را در اورد روی کاناپه انداخت . استین هایش را بالا زد ارام گفتم سلام. اومدم حرف بزنیم. لب دهانم را قورت دادم و گفتم تو که هرچی گفتی من گفتم چشم زنگ زدی به بابا و خودتو لوس کردی اون پیرمرد و گول بزنی. جلوتر امد من ناخواسته کمی به عقب رفتم موهایم را در دستش گرفت و گفت همین الان میری یه قیچی میاری و این شرابی هارو از سرت میچینی میریزی دور مویم را از چنگال او رهانیدم. و گفتم ده سانت پایین موی من شرابیه از دیشب گیر دادی به اینها ضربه ایی به پشت سرم زد وتحکمی گفت کوتاشون میکنی بگو چشم کمی عقب تر رفتم و گفتم چشم.
خانه کاغذی🪴🪴🪴 برای چی به اینها اجازه دادی بیان خاستگاری فروغ سینا کنار دیوار نشست و گفت اجازه دادم؟ امیر مگه از من اجازه گرفت؟ شماها فکر میکنید من دوست دارم فروغ و بدم به این اشغال؟ اونشب که رفتیم خانه عمه منو برده تو اتاق . یقه منو گرفته منو چسبونده به دیوار میگه هرچی گفتم چشم میشنوم گفتم چی شده؟ باید زن بگیرم نمیتونم در خونه هرکسی برم. یکی و میخوام که گذشته خودشو خانوادشو بلد باشم. خوب به سلامتی کی هست؟ لپ های منو میکشه انگار با بچه دوساله حرف میزنه ابجیت بعد شانه های منو گرفته تکون میده میگه چشم بشنوم. فریبا لب پله نشست و گفت چه خاکی به سرمون بریزیم؟ من مصمم گفتم من میدونم چه خاکی به سرش بریزم. سینا گفت توچرا حرف دهنتو نمیفهمی این چیزها چی بود بهش گفتی؟ سقف خونمون و میاره پایین ها من ازش نمیترسم .میرم کلانتری و .... سینا نزدیکم امدو گفت خاک بر اون سر نفهمت کنند کلانتری با این جوره که اینطوری میتازونه. این کلانتری وخریده اگاهی و خریده قاضی و خریده که داره راست راست میگرده و هر غلطی دلش بخواد میکنه همه میترسن و این حرف و میزنن کسی بر علیهش اقدامی نمیکنه اما امتحان میکنم اره تو امتحان میکنی و تاوانش و من پس میدم. همین الان تو متلک به مادرش انداختی یقه منو گرفت انتظار داری بشینم دست رو دست بگذارم تا زن این ارنعود بشم؟ نمیدونم چی کار کنم فروغ . وارد خانه شدم. خدارو شکر که انچه از دستم بر امده بود را انجام داده بودم.
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 از زبان شهرام شرم کار برادرم باعث شده بود دستانم عرق کنند خیسی دستانم رابا لباسم پاک کردم. نگاهی به چشمان منتظر مرجان انداختم، چقدر به واسطه فرهاد شخصیت من مقابل مرجان خورد شده بود ارام گفتم فرهاد خدا لعنتت کنه سپس لبم را گزیدم و گفتم _فرهاد مست بوده به این تجاوز کرده چشمان مرجان گرد شدو گفت _ چی؟ ازخجالت ساکت ماندم مرجان گفت _خداوکیلی؟ سر مثبت تکان دادم . از نگاه به چشمان مرجان شرم داشتم. مرجان ارام گفت _ستاره میدونه؟ _نه ،ستاره فقط متوجه حضورش تو خونه شد . فقط من میدونم و الانم تو،ازت خواهش میکنم به روشون نیار فرهاد خیلی براش مهمه که تو ندونی مرجان با لب گزیده گفت _نه ،اصلا نگو به من گفتی روی فرهاد به روم باز میشه در پی سکوت یک دقیقه ایی مرجان گفتم _رفته خونه عمو این گندو زده مرجان متعجب گفت _عسل خونه عمو چیکار میکرده؟ _دختره خیلی بدبخته کسی و نداره یه عمه داشته اون که مرده عمو میخواسته خودش اینو بگیره مرجان متعجب گفت _وا...... پس خاتون چی؟ _نمیدونم والا _البته دختره خیلی قشنگه ،عموتم بی کس و کار گیر اورده دیگه لب پایینم را به داخل دهانم بردم تنها فرهاد نیست که مرا شرمنده مرجان کرد عمو هم از این بدتر اه سوزناکی کشیدم و گفتم _ اخه مرتیکه هول .... این جای دخترته مرجان در را باز کردو گفت _ولش کن بیا بریم بیرون
با من بمان💐💐💐 بلافاصله به اتاقم رفتم و برای اقای بوکانی نوشتم سلام. شبتون بخیر من یه کاری برام پیش اومد فردا به محض اینکه تموم بشه میام مغازه سلام و عرض ادب . مشکلی نیست فردا کامل خودم مغازه هستم . دلم میخواست نزد بابا و عیسی بروم و ببینم چه میگویند. اما میدانستم مامان مانع رفتنم میشود به عیسی پیام دادم بیداری؟ بلافاصله نوشت دارم با بابا حرف میزنم بیام؟ نه کاسه کوزه ها داره میشکنه سر تو نیای بهتره با تعجب ماندم نقش من این وسط چه بود ؟ کوتاه تایپ کردم. چرا من؟ لیلا بیدار شد داره بهم پیام میده کنجکاو گفتم بابا چی میگه ؟ اره . میگه طلاقش بده این به درد تو نمیخوره حرکتش خیلی بد بوده مگه ما بی ناموسیم که اینکارو باهامون کنه ؟ تو چی؟دوسش داری؟ دوسش که دارم. ولی داره خسته م میکنه . ذهنم خیلی درگیر زندگی عیسی بود از طرفی بحث ازدواج من با نیما .به ساعت خیره ماندم نزدیک دوازده بود صدای پیامکم بلند شد . گوشی م را برداشتم لیلا بود دست از سر زندگی منو عیسیبردار پاتو از تو کفش من بکش بیرون خیره به گوشی ماندم و پاسخی ندادم. با خودم گفتم من چه کار به زندگی او دارم که این را میگوید؟ ساعت دوازده و نیم شد . صدای بابا را شنیدم. هنوز داری قران میخونی؟ تمام شد.‌ نمیخوای بخوابی؟ مریم خوابیده؟ اره خیلی وقته بابا اهی کشیدو گفت این دختره لیلا مشکل روانی داره. منم متوجه شدم سر فرصت باید به عیسی بگم ببرش دکتر اعصاب و روان این زندگی به درد عیسی نمیخوره مامان با غیض گفت این حرف و نزن مرد‌. عیسی پسر بزرگ شده بود تن به زن گرفتن نمیداد با هزار زور و زحمت من راضیش کردم ازدواج کنه میخوای منو برگردونی سر خونه اول این زندگیه عیسی داره؟ میگی چیکار کنیم؟ باید درستش کنیم دیگه این دختر درست بشو نیست فقط داره جگر گوشه منو میچزونه . پنج شنبه اگر ارزو خانمکامد اینجا بحث ازدواج نیما و مریم و ببند و خاستگاریشونو رد کن. چرا؟ مریم بزرگ شده اگر شوهرش ندیم .... خانم .یکم عقلتوبه کار بنداز . زندگی عیسی معلوم نیست تهش چی بشه تو میخوای مریم و هم درگیر این ماجرا کنی؟ رحیم. من میگم آدم وقتی یه مشکلی توزندگیش میبینه حلش میکنه تو داری مشکل و حذف میکنی . یعنی که چی طلاقش بده. تمام اختلاف عیسی و لیلا مریمه. لیلا چشم نداره محبت عیسی رو به خواهرش ببینه. اگر مریم ازدواج کنه رابطه ش با عیسی کم رنگ میشه اینها هم مشکلشون حل میشه صدای بابا نیامد. کمی بعد تاریکی خانه خبر از رفتن مامان به اتاق خوابشان را میداد. اهسته و پاورچین پاورچین برخاستم و از اتاق خارج شدم . در خانه را ارام باز کردم و به طبقه بالا رفتم صدای اهنگ نشان از بیداری عیسی بود. در را باز کردم و گفتم من اومدم. به طرفم چرخیدو گفت بیا تو چی شده؟