eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋پر از خالی🦋 روی صندلی نشست و گفت به ابروهاتم دیگه حق نداری دست بزنی، اگر خیلی دوست داری ابرو برداری و مو رنگ کنی ازدواج میکنی بعد .بگو چشم خیره به او ماندم سرش را بالا اورد از چشمانش میترسیدم ارام گفتم چشم. در پی سکوت او و برای به دست اوردن دلش یک لیوان چای برایش ریختم و مقابلش نهادم . روبرویش نشستم و گفتم ارش به خدا من دختر بدی نیستم. نفس پرصدایی کشیدو گفت من که نمیگم خدایی نکرده تو بدی کتی جان. از اینکه مرا کتی جان خطاب کرده بود. خوشحال شدم ، این یعنی کمی ارام شده. حالا نیاز به دلسوزی بیشتر بود. ارامش را به گلویم اوردم و گفتم من تو این دنیا بجز شما سه تا داداش، دیگه کی و دارم؟ این کار به نظرت درسته که تا کوچکترین اتفاقی بیفته تو با من دعوا کنی و کاری کنی من ازت بترسم؟ ارش خیره به من گفت ای کاش میدونستی من چقدر تو رو دوست دارم و تو تا چه اندازه برای من مهمی، تو ابرو وحیثیت منی کتایون. تو ناموس منی. داداش من به جون خودت دارم تمام تلاشم و میکنم که شماها از من راضی باشید. صدای زنگ تلفن ارش بلند شد گوشی اش را در اورد روی صفحه نام رویا افتاد . صفحه را لمس کرد و گفت جانم رویا ، من خونه م.... مکثی کرد و سپس ادامه داد خوب بین صیغه و عقد چه فرقیه ؟ مهم اینه که ماهمو میخواهیم و بهم محرمیم. نگاهی به من انداخت و گفت مطمئنی؟ سپس برخاست به سراغ تلفن رفت، شماره ها را وارسی کرد. ای رویای سلیته ، یه نسخه ایی ازت بپیچم که صد بار ارزوی اینو کنی اصلا با ارش اشنا نشده بودی . ارش ارتباط را قطع کرد و رو به من با عصبانیت گفت برای چی زنگ زدی به بابای رویا؟ خودم را تماما به بی گناهی زدم و گفتم من ارش؟ بله تو، شماره ش رو تلفن خونه س داشت میرفت خودش از تلفن اینجا به رها
خانه کاغذی🪴🪴🪴 تلفنم را برداشتم اشکان سه تماس بی پاسخ به من داشت شماره ش را گرفتم جانم خانم خانم ها سلام عزیزم خوبی؟ ممنونم تو خوبی؟ مرسی چه خبرها خبر دارم . اونم چه خبری. خبرهای خوب و داغ با اشتیاق گفتم چی شده؟ اول اینکه دایی جلالم ازم مدارک خواسته منو ببره تو شرکت استخدامم کنه. با خوشحالی گفتم واقعا؟ اره عزیزم. دوم اینکه کافه از امروز صبح تا حالا شلوغ شده میزها رزرو شده هرچه غم در دلم داشتم فراموش شدو گفتم راست میگی؟ دعای تو در حقم گرفت خیلی خوشحالم کردی . اما فکر میکنی کار کردن تو شرکت با داشتن کافه ... مکثی کردم و گفتم ازپس هردوش برمیای؟ بر میای؟ منم به دایی جلال همینو گفتم و اون گفت باید یکی و بگذاری صبح تا بعد از ظهر کافه رو بگردونه . من به تو فکر کردم اینکارو برام میکنی؟ با ذوق گفتم اره که خودم کمکت میکنم . با کمال میل خیلی خوشحالم کردی تو چیکار کردی؟ از خونتون چه خبر؟ ماجرا را از سیر تا پیاز برای اشکان تعریف کردم . حرفهایم که تمام شد اشکان گفت مثلا این پسر عمه ت چه خریه که داداشت اینقدر ازش حساب میبره؟ تو نمیشناسیش اشکان. معلوم نیست شغل و کارو بارش چیه؟ فقط تو کار خلافه. اراذل اوباشه. اهل شرو دعواست از هیچ کس هم ترس نداره من به سینا گفتم میرم کلانتری سینا میگه این همه رو خریده ازش نترس. اگر مزاحمت شد خودم کمکت میکنم ازش شکایت کنی خوشحال شدم و گفتم واقعا؟ اره عزیزم. خیالت راحت باشه
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 بعد از صرف نهار روبروی تلویزیون نشسته بودم فرهاد سرش را در گوشم فروبردو گفت _ پاشو اماده شوبریم لحظه ایی تپش قلبم بالارفت ارام گفتم _کجا؟ _سر قبرمن، زود باش ازجایم برخاستم مرجان لباس هایم راشسته بود و اتو زده بود .اصلا دلم نمیخواست از اینجا برم.در دلم خداخدا میکردم که شهرام مانع از رفتن ما بشه از اتاق بیرون امدم شهرام رو به فرهاد گفت _حالا چه عجله ایی داری؟ میموندی دیگه اینجا. _سرم درد میکنه دیشب نخوابیدم ،برم استراحت کنم شهرام نگاهی به من انداخت در گوش فرهاد زمزمه ایی کرد فرهاد با کلافگی گفت _خیلی خوب _خیالم راحت باشه؟ _چشم. از خانه خارج شدیم فرهاد مقابل یک فروشگاه متوقف شدو گفت _پیاده شو در را باز کردم به دنبال فرهاد وارد فروشگاه شدم وارد مغازه شد به سلیقه خودش برایم یک کیف و کفش مشکی خرید، مرا به یک مانتو فروشی برد من خیره به مانتو های زیبا شدم چشمم یک مانتوی سبز مغز پسته ایی که لبه استین و پایینش چین سفید داشت را گرفت دست بردم پارچه اش را لمس کردم سپس نگاهی به فرهاد که بی هیچ حسی مرا نگاه میکرد انداختم . فرها د پوزخندی زدو ارام گفت _ تو خوابت هم میدیدی بیفتی گردن یکی مثل من؟ تو اون ده کورتون فقط لباس های دهاتی بود درسته؟الان دلت از این مانتو چین دارها میخواد ؟ بپوشی دلبری کنی اره؟ زهر کلام فرهاد دلم را سوزاند اشک در چشمانم حدقه زد . فرهاد چیزی را به رویم اورد که درد دلم بود. منم مثل بقیه دخترها دلم لباسهای زیبا میخواست اما هیچ وقت نداشتم فرهاد تحکمی گفت _اونی رو میپوشی که من میگم . سپس یک مانتو بلند ساده مشکی به همراه یک شال مشکی و شلوار مشکی برایم خرید. من ارام اشکهایم را پاک کردم فرهاد مرا مقابل یک مغازه گل سر فروشی بردو گفت _ برو هرچیزی که لازمه اون موهای بی صاحبت معلوم نباشه بخر _ارام گفتم من چیزی لازم ندارم. سقرمه ایی به پهلویم زدو گفت _ گمشو برو تو مغازه وارد مغازه شدم فروشنده خانم گفت _بفرمایید فرهاد ارام گفت _چی میخوای؟ من با بغض گفتم _ هیچی فرهاد رو به من چرخید سپس با چشمانش مرا تهدید کردو گفت _گفتم چی میخوای؟ اشک روی گونه ام سرید و گفتم _موهامو میبافم که معلوم نباشن _خفه بابا بافتنتم دیدم لحن صدایش کمی بالا رفت و ادامه داد _برای اخرین بار بهت میگم چی لازمه موهات جمع بشه اشکم را پاک کردم وگفتم _ من از شما هیچی نمیخوام . فرهاد ارام گفت _ الان میریم خونه درستت میکنم،هیچ کس هم دیگه نیست که بدادت برسه. فروشنده مداخله کردو سپس گفت _خانم ها ناز دارند دیگه، بیا همه چیزهایی که لازم داره رو خودم بهت میدم . فرهاد به سمت فروشنده چرخید و گفت _یه قیچی به من بده. هینی کشیدم .چشمانم گرد شد. فروشنده گفت چه قیچی میخوایید فرهاد روسری ام راکشید محقرانه مرا چرخاندم گفت _ ببین موهاشو سپس کلیپسم را باز کردو گفت میخوام اینهارو بزنم هق هق گریه م را از این همه حقارت فروخوردم و سپس موهایم را جمع کردم فروشنده خندیدو گفت _دلت میاد اینهمه مورو بزنی؟ موی به این خوش رنگی و پرپشتی ....تاحالا ندیده بودم. _یه قیچی به من بده روسری ام را از دست فرهاد گرفتم و پوشیدم خانم فروشنده گفت _حالا تصمیمتون را بگیرید اگر قصد کوتاهی این مورا دارید من موهاشو میخرم _حالا فعلا قیچی بده به من ، سه بار بهش گفتم گل سر چی میخوای؟ برات بخرم سرم را گرداندم نگاهی به درمغازه انداختم و بعد فرهاد را نگاه کردم، فرهاد در حالی که از جیبش پول در میاورد گفت _ یه کار میکنم ناز کردن یادت بره در را ارام گشودم و با هرچه توان داشتم دویدم فرهاد هم به دنبال من خوشبختانه کفش هایم اسپرت بود وراحت میتوانستم بدوم، در ازدحام جمعیت افتادم. نگاهی به عقب انداختم فرهاد هاج و واج اطرافش را نگاه میکرد پشت یک دیوار مخفی شدم و اورا تحت نظر داشتم خوشبختانه مرا گم کرده بود . ارام راه افتادم و از فروشگاه خارج شدم روبروی فروشگاه فضای سبز بود روی نیم کت نشستم نفسم که ارام شد باخودم گفتم اشکال نداره موهامو میفروشم، با پولش میرم خونه عمه کتی . ب از پول موهام هرچقدر موند یکم باهاش زندگی میکنم بعد میرم سرکار بلاخره یه روز قوی میشم این عوضی رو گیرش میارم انتقاممو ازش میگیرم. یاد خاله مهناز افتادم لبخند روی لبانم امدو گفت الان بهترین موقع است زنگ بزنم بگم بیاد دنبالم ، از شعف برخاستم و ارام گفتم اینجا کجاست؟ نزدیک یک خانم جوان شدم مانتو رسمی پوشیده بود و مقنعه داشت
با من بمان💐💐💐 مقابلش نشستم و گفتم بیا پیام های من و نیما رو بخون گوشی را به او دادم عیسی به صفحه خیره ماندو گفت همین الان داشتم با نیما حرف میزدم چی میگفت باباش و مامانش و نیما لیلا رو مقصر میدونن اما لیلا تورو با بی گناهی گفتم اخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ بدنبال سکوت عیسی گفتم میخوای من خاستگاری نیما رو رد کنم؟ نه . گناه نیما چیه که ما باهم اختلاف داریم. الان تو میخوای چیکار کنی؟ بابا میگه نگران هیچ چیز نباش. لیلا رو طلاقش بده خودم پشتتم . مکث کردو سپس گفت من لیلا رودوستدارم نمیخوام طلاقش بدم به او خیره ماندم. کمی بعد گفت درستش میکنم. گفت نماز صبح که بخونن راه می افته میاد تهران مادرشم گفت مستقیم میارش اینجا .خدارو شکر فردا خودمون دوتا هستیم تو خونه کسی نیست که بعد بگه تو جلوی خانواده ت به من احترام نگذاشتی. بی عقلی نکنی عیسی سرتایید تکان داد. با ان و من و دو دلی گفتم میخوای من نیما رو رد کنم؟ با قاطعیت گفت نه . با اینکار یه مهر تایید میزنی به حرفش که همه چیز تقیر تواِ. سکوت عیسی که طولانی شد برخاستم و با ناراحتی گفتم شبت بخیر پاسخم را بر سرش داد . روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم. با صدای مامان بیدار شدم پاشو دخترم. سرجایم نشستم مامان گفت بعد از نماز سجادتو جمع کن . دیشب دیر خوابیدم موقع نماز صبح خیلی خوابم می اومد. ببخشید. با عیسی حرف زدم لیلا نیم ساعت دیگه میرسه. به عیسی گفتم تو با ما میای خونه عمو بعد صبحانه میری مغازه مراقب باش یه وقت دعواشون بالا نگیره چشم خیالت راحت مامان و بابا رفتند در حین خوردن صبحانه بودم که صدای قدم های تند عیسی را در راه پله شنیدم برخاستم گوشه پرده اشپزخانه را کنارزدم .‌لیلا وارد شد و در را بست لای پنجره را باز کردم تا صداهایشان را به وضوح بشنوم. عیسی پله های حیاط را پایین رفت مقابل لیلا ایستادصدایش را کلفت کردو گفت تو با اجازه کی رفتی اراک؟ لیلا با پررویی گفت با اجازه خودم. پس نقش من تو زندگیت چیه؟ نقش تو ؟سوهان مغزه من اگر سوهان مغزتم پس واسه چی اومدی اینجا؟ چرا نرفتی خونه بابات ؟ لیلا یک قدم به طرف عیسی رفت و گفت چون اونها از دل من خبر ندارن. همه هم مریم نیستن که پدرو مادر و برادر براش سینه چاک کنند. عیسی به او نگاه کردو لیلا بعد از مکث گفت اونروز مریم تو خونه ما چیکار داشت؟ لبم را گزیدم و گوشم را تیزتر کردم عیسی گفت کور که نبودی کاسه سوپ رو دستش ندیدی؟ من وقتی از در اومدم تو مریم روی پای تو نشسته بود تو هم داشتی میبوسیدیش. خودم دیدم. صدای عیسی پراز خشم شدو بلند گفت میفهمی چی داری میگی؟ اره خیلی خوب میفهمم. علت اینهمه علاقه بین شما دوتا چیه؟ چیه؟ 🥰وی ای پی رمان با من بمان ۶۰۰۰۰