eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت34 🦋پر از خالی🦋 روی صندلی نشست و گفت به ابروهاتم دیگه حق نداری دست بزنی، اگر خیلی دوست داری
🦋پراز خالی🦋 ا زنگ زد. چشمانش رنگ تهدید گرفت و گفت یعنی تو زنگ نزدی به اقا رضا و بگی که دیشب میلاد و امیر شمال نبودن و خونه بودند؟ چرا باید اینکارو کنم؟ مگه من خودم با رها هماهنگ نکردم که خونه کسی نیست ارش خیره به من ساکت ماند و من ادامه دادم صیغه و عقد چیه داداش میگفتی؟ هیچی، باباش گفته اگر بناست که شب تو رو ببره خونه ش کارهاش و سریع انجام بده عقدت کنه الان مشکلشون با میلاد و امیره؟ یا با عقد شدن دخترشون؟ تا تقی به توقی میخوره میگن سریع عقد بشید یعنی به تو اطمینان ندارن؟ میخوان عقد بشه که چی بشه بابا که از اول بهشون گفت هروقت جهیزیه رویا جور شد عقد و عروسی و باهم میگیریم دیگه دردشون چیه؟ داداش تو هم خودتو نباز پافشاری کن بگو میخوام زنمو ببرم . تو خونه ت اماده س ، واسه عروسی گرفتن هم خدارو شکر مشکل مالی نداریم . بگو جهیزیه شو جور کنند میخوام زنمو ببرم از اول هم قرار روی شش ماه بود الان هشت ماه شده . ارش سرجایش نشست . از ان روی خواهر شوهر بازی م در امدم و گفتم مدام میگن عقد کنیم عقد کنیم خوب تو هم یه بار بگو پس چی شد این جهیزیه؟ دخترشونو نامزد نگه داشتن، هر روز هم میگن عیده، یلداست، ولنتاینه ، کوفته زهرماره و تورو مجبور میکنند ملیون ملیون طلا بخری برای رویا و کادو ببری خوب یه بار عروسی تو بگیر هم خودت راحت شی و هم تمام این هزینه هات تموم شه . تو هم دوست داری بری سر خونه زندگیت. به ارامش برسی دختر اونها رو نگرفتی که همش براش کادو بخری و یه شب هم که اومده پیشت استنطاقت کنند. ساده نباش ارش ، اینها همش نقشه های رویاست الان قهر میکنه و تو باید یه تیکه طلا براش بخری تا اشتی کنه، ماشالا هزار ماشالا راه به راه هم که داره طلا گم میکنه. ارش به فکر فرو رفت، روی کاناپه نشست ، حالا وقتش بود که کمی روی حساسیت های مردانه ش دست بگذارم ارامتر گفتم تو گیر میدی به ابروهای من ، این ده سانت پایین موی من که شرابی کردم و کوتاه کنم. کسی که موهای منو نمیبینه من واسه دل خودم رنگ کردم، خوب یه چیزی هم به رویا بگو . سرش را بالا اورد و گفت چی کار کرده؟ ارام و با احتیاط گفتم اول فکر کردم از اینجا داره میره تولدی چیزی ، الان از خونشون زنگ زد ارش همچنان که به من خیره بود سر تایید تکان دادو گفت اره خونه س پس چرا اینهمه ارایش کرد بعد رفت ؟ ارش از جایش برخاست و خانه را ترک کرد لبخند روی لبم امدو دلم خنک شده بود ، رویا به موقع زنگ زد و مرا از دست ارش نجات داد.
خانه کاغذی🪴🪴🪴 خوشحال و مسرور ازاینکه پرونده امیر را برای همیشه بسته بودم از اتاقم خارج شدم. سینا و فریبا در پذیرایی نشسته بودند سینا با دیدن من گفت این چرندیات و که من یکی دیگه رو دوست دارم چرا گفتی؟ خیره به سینا ماندم هم حیا و هم ترس مانع شد که بگویم چرند نیست و واقعا او را دوست دارم. صدای زنگ در خانه بلند شد. فریبا برخاست در را گشود با شنیدن صدای عمه ضربان قلبم بالا رفت . سینا متعجب گفت عمه زهراست؟ سرتایید تکان دادم. عمه وارد شد به او سلام دادم. سینا به پایش برخاست عمه رو به سینا گفت تو چرا به من گفتی فروغ با مسئله خاستگاری مخالفت نداره؟ سینا گفت من نمیدونستم اینطوری میشه. من الان چه خاکی به سرم بریزم؟ از اونموقع که از اینجا رفتیم دارم التماسش میکنم که فروغ به درد تو نمیخوره گوشش بدهکار نیست که نیست میگه الا و بلا باید اون و بگیرم. رو به سینا گفتم تو از طرف من اعلام موافقت کردی؟ من گفتم بیایین صحبت کنیم. عمه به طرفم امد مرا در اغوش گرفت و گفت الهی من دورت بگردم خوب جسارت کردی و جواب امیرو دادی ولی چه کنم که اون بدپیله تر از این حرفهاست.‌ من زن اون نمیشم به خاک بابات قسم من اگر میدونستم تو دلت با امیر نیست از اول قبول نمیکردم پا پیش بگذارم. الانم به امیر گفتم واسه زندگی عشق و علاقه خیلی مهمه فروغ دلش با تو نیست توهم براش وقت نگذار یه عمر با اکراه زندگی کردن نه واسه تو خوبه نه واسه فروغ ولی امیر مرغش یه پا داره با خودم گفتم مرغ امیر بی پا هم بشه من زن اون نمیشم.
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 _ببخشید خانم خانم جوان عینک افتابی اش را برداشت و گفت _جانم _شما موبایل دارید ؟ خانم مکثی کردو گفت _ بله چطور اشک در چشمانم حدقه زد و گفت _ به یه شماره زنگ میزنی؟ خانم کمی تعلل کرد و گفت _به کی؟ _به خاله م ، تروخدا با شوهرم دعوام شده بگو گل جان روبروی این فروشگاهه ادرس بده بگو بیاد دنبالم خواهش میکنم خانم جوان شماره را گرفت ومدتی بعد گفت _ الو سلام گوشی خدمتتان گوشی را مقابل من گرفت من سراسیمه گفتم _ سلام مهناز هیجان زده گفت _ خبری ازت نیست؟کجایی _من فرار کردم داره دنبالم میگرده الان روبروی یه فروشگاهم _ادرس بپرس بهم بگو، اسم فروشگاه و بخون نگاهی به فروشگاه انداختم و گفتم _فروشگاهه... خانم جوان ارام گفت _ تیراژه بلند گفتم _ خاله تیراژه یه فضای سبزه من توشم باشه الان راه میفتم _گلجان خاله صبر کن من تا بیام اونجا یک ساعت ونیم طول میکشه _باشه خداحافظ گوشی را به صاحبش دادم و تشکر کردم خانم جوان رفت روی نیم کت نشستم قلبم تاپ تاپ میکرد یک ربع گذشت با کشیده شدن موهایم جیغی کشیدم و سرم را چرخاندم با دیدن فرهادی که یکپارچه صورتش سیاه شده بود جیغ زدم دهانم را گرفت و گفت _ خفه شو، سپس دستم را گرفت وگفت _راه بیفت _ایستادم و گفتم نمیام _نمیای؟ مگه دست خودته ؟ _ولم کن بزار برم ،چی از جونم میخوای؟ _کجا میخوای بری ؟ کشیده محکمش مرا روی نیم کت کوباند دستم را به سرم گرفتم فرهاد ادامه داد _میخوای کجابری بی پدر؟ شب کجابری بخوابی؟ میخوای بری هرزه گری؟ سپس دستم را گرفت و گفت بلند شو به ناچار برخاستم وارد ماشین شدم و از ترس به در چسبیدم فرهاد پشت فرمان نشست و گفت _ گور خودتو با این کار کندی الان میریم خونه ادمت میکنم. برای اینکه ارامش کنم ارام گفتم _ببخشید. _لال شو عسل صداتو نشنوم. _غلط کردم با پشت دست محکم به دهانم کوباند دستم را روی دهانم گذاشتم با حس داغی دستم را کشیدم .با دیدن خون ترس وجودم را گرفت سرگیجه به سراغم امد از فکر اینکه وقتی به خانه برسیم به شدت مرا تنبیه میکند و اینکه کسی نیست که حمایتم کند بند بند وجودم لرزید دستش را گرفتم و گفتم _ اقا فرهاد ....من گه خوردم فرار کردم. فرهاد با عربده گفت _خفه شو صدات رو اعصابمه.خفه شو حروم *زاده. وارد حیاط که شدیم اشهدم را خواندم. از ماشین پیاده شد در سمت من را باز کرد مرا کشان کشان وارد خانه کرد .دستش را گرفتم وملتمسانه گفتم _ببخشید. غلط کردم. اشتباه کردم. _چرا فرار کردی؟ _ببخشید دیگه فرار نمیکنم. سیلی محکمی به صورتم زدو گفت _به این فکر کردی شب کجا میخواستی بری؟ سپس موهایم را گرفتوبا فریاد گفت _میخواستی بری هرزه گری کنی؟ به خوشگلیت مینازی؟ من از ترس حتی ناله هم نمیکردم فقط به چشمان درشت سیاهش خیره بودم صدایش را پایین اورد رهایم کردوگفت _برنامه ت چی بود؟ در پی سکوت من ادامه داد _حرف بزن سگ شدم ،به خدا میکشمت.جواب منو بده با ان و من گفتم _میخواستم برگردم خونه عمه م با فریاد فرهاد چشمانم را بستم _ با چه پولی؟ در پی سکوت من بازوهایم را محکم گرفت تکانم دادو گفت _چطوری میخواستی تا شمال بری؟ _میخواستم موهامو بفروشم به اون دختره
با من بمان💐💐💐 هی داداش داداش میکنه میاد خودشو به تو نزدیک میکنه. انچه دیدم برق را از سرم پراند عیسی انچنان سیلی ایی به لیلا زد که با تکیه برماشین ایستادو با جیغ هینی کشیدوگفت تو روی من دست بلند کردی عیسی؟ عیسی گوشه مانتوی لیلا از سرشانه را در چنگالش گرفت و با فریاد گفت اره زدم تا حرف دهنتو بفهمی مگه دروغ میگم ؟ یکبار دیگه این حرف و از دهنت بشنوم دندونهاتو خورد میکنم غلط میکنی. الان زنگ میزنم نیما بیاد اینجا اره زنگ بزن. سریع زنگ بزن کس و کارت بیان اینجا ببینم اونها در مقابل این ضر مفتی که زدی واکنششون چیه؟ مگه من برادر ندارم؟ پس چرا تا حالا نشده یکبار اون بیاد موهای منو ببافه؟ چرا تو دوران مجردی اینطوری مسئول ببر. بیار من نبود؟ حتما یه رابطه پنهانی بینتون هست که تا چشم منو دور میبینه میاد خونه م. این را که گفت عیسی به جان لیلاافتاد. از ترس زانوانم شل شده بود. هم دلم میخواست جلوی عیسی را بگیرم هم در این وضعیت و با این اوصاف پیش امده اگر جلو میرفتم داغ دل هردویشان بیشتر میشد هم از ترس عیسی جرات نداشتم قدم از قدم بردارم . تلفنم در دستم لرزید با دیدن نام مامان ارام و کم صدا گفتم الو مامان چی شد لیلا اومد؟ تمام ماجرا را برای مامان گفتم . مامان بلافاصله گفت اصلا خودتو بهشون نشون نده وقتی رفتن خونشون اروم و بی سر صدا برو سر کارت. اگر لیلا بفهمه تو دیدی عیسی روش دست بلند کرده دیگه عیسی رو ول نمیکنه. دو سه قدمی از عیسی فاصله گرفت و با جیغ و گریه گفت منو میزنی؟ یه بلایی به سرت بیارم که مرغ های اسمون به حالت گریه کنند. فکر کردی من بی کس و کارم الان زنگ میزنم به نیما بیاد اینجا جواب حرفت و بده اتفاقا بهترین کارو میخوای انجام بدی بهش زنگ بزن بیاد .میخوام ببینم واکنشش چیه وقتی بفهمه اون ضر و زدی لیلا گوشی اش را در اورد شماره نیما را گرفت و با گریه گفت الو نیما ....میای خونه من....اره دعوامون شده....بیا منتظرتم. ارتباط را قطع کردو گفت من دیگه با تو زندگی نمیکنم. مهریمو میزارم اجرا تا قرون اخرش رو از حلقومت در میارم. طلاقمم میگیرم تو هم برو بچسب به خواهرت.