#پارت357
با من بمان💐💐💐
سرم را که گرداندم عیسی با خشم نگاهم میکرد لحظه ایی انگار که از کوره در رفته باشد بازویم را گرفت مرا به طرف ماشینم هل دادو گفت
برو گمشو خونه ت
نیما متعجب گفت
عیسی ولش کن
خودم را رهانیدم. در دلم ذکر میگفتم که مبادا عیسی دهان باز کند و حرفی به نیما بزند. اینبار قطعا خونم را میریخت. بعد از عبور از انهمه شکنجه و عذاب نمیخواستم دوباره به شرایط قبل باز گردم.
ریموت را از جیبم در اوردم و در ماشین را باز کردم. عیسی رو به نیما گفت
واسه چی گذاشتی از خونه بیاد بیرون. غلطی که کرده بود و یادت رفته؟
نیما به او خیره ماندو حرفی نزد. عیسی گفت
این همون ادمه ها گول چهره مظلومانش رو نخور. این یه مار هفت خطیه که چهل تا مثل من و توروروسر انگشتش میچرخونه.
نیما بازوی عیسی را گرفت او را از من دور کردو گفت
برو تو ماشین.
اشک روی گونه م غلطید. عیسی نگاهش روی من قفل شدو گفت
خاک بر سر من که به خاطر تو چقدر توروی بابا وایسادم. خاک بر سر من که به خاطر تو چقدر لیلا رو ناراحت کردم. الهی بمیری مریم.
پلک زدم اشک مانند باران از چشمانم جاری شد.دراین شرایط که من استرس مردنم را داشتم این حرف عیسی از هرچه تلخی که در این عالم بود تلخ تر بود.
نفس عمیقی کشیدم عیسی با خشم گفت
الهی زیر جنازتو بگیرم بزارمت تو گور تاخیالم یه عمر بابت وجود و حضور نحس و کثیفت راحت بشه.
هم دلم میخواست بروم و انجا نمانم .هم مغزم از دیدن این همه نفرت عیسی به خودم هنگ کرده بود.
نیما به لحن اعتراض گفت
بسه عیسی. حرف دهنتو بفهم.
عیسی رو به او گفت
اخه تو چرا اینقدر احمقی ؟ واسه چی اجازه دادی از خونه بیاد بیرون. این ماشین چیه انداختی زیر پای این بیلیاقت
تو دخالت نکن. زنمه زندگی خودمه....
سر تاسفی به او تکان دادو گفت
خاک برسرت نیما . ادعای زرنگیت میشه ولی هیچی حالیت نیست. این و ببر بندازش تو خونه دروروش قفل کن این لیاقت ...
نیما با کلافگی گفت
خفه شو عیسی . تو زندگی من دخالت نکن این هزار بار. من هرکار صلاح زندگیم باشه انجام میدم.
عیسی پوزخندی زدو رو به من گفت
چطوری گولش زدی؟ چطوری دوباره مخشو زدی که اینطوری پشتت وایساده. بگو ماهم یاد بگیریم. یه طوری حمایتت میکنه و پشتته انگار این به تو خیانت کرده. انگار این سرتا پا دروغ بوده. انگار این...
نیما کلامش را بریدو گفت
بس میکنی یا نه؟
جادو جمبلش کردی؟
اشکهایم دیدم را کور کرده بودند. عیسی گفت
ایشالله چهل روز دیگه در تدارک مراسم چهلم تو لکه ننگ باشم. که داغ بابا و لیلا رو تو به جیگر من گذاشتی .
نیما او را هل دادو با خشم گفت
میری یا نه؟
عیسی صدایش را بالا برد. یک گام به طرف نیما رفت و گفت
واسه چی پشتش وایسادی؟
نیما که معلوم بود از کوره در رفته گفت
چون مریضه
عیسی پوزخندی زدو گفت
این هیچ مرگش نیست داره سیات میکنه بدبخت.
نیما با کلافگی گفت
سرطان داره. فردا باید ببرمش عمل