eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
470 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
با من بمان💐💐💐 دهان عیسی از تعجب باز ماند سرش را ارام و اهسته به طرف من چرخاند با صدایی لرزان و لا به لای هق هق هایم گفتم ایشالله خدا صداتو. بشنوه. دعات گیرا باشه و چهل روز دیگه تو مراسم چهلمم. بخندی و برقصی. عیسی مبهوت و متحیر به من نگاه میکرد نیما رو به من گفت سوار شو برو خونه در ماشین را باز کردم. حدقه اشک در چشمان عیسی جمع شده بود.‌ نگاهش کردم و گفتم به مامان هیچی نگو نیما مرا داخل هل دادو گفت برو خونه. سوار شدم و حرکت کردم.‌با کشیدن نفس های عمیق سعی داشتم خودم را ارام کنم. به خانه رسیدم. شماره اقای میردامادی را گرفتم کمی بعد گفت بله سلام. نظری هستم.‌ انگار که منتظر تماس من باشد گفت خانم نظری .‌نبودی اینجا ببینی دیاکو چه رفتاری با من کرد؟ متعجب گفتم چه رفتاری ؟ انگار که بیرون‌موسسه شمارو دیده بوده فکر میکرد ما صداش زدیم‌اینجا تا باشما روبرو بشه. بهش ماجرا رو گفتید؟ بله . با عجله گفتم قبول کرد بره آگاهی؟ خیلی خوشحال شد که ماجد دستگیر شد.‌ با مسعود تماس گرفت و قرار گذاشتند همین امروز مدارک ماجد رو ببره تحویل بده.‌اینطور که دیاکو میگفت ماجد از فرماندهان داعشه. تو چه جراتی داری دختر که با این آدم سر شاخ شدی. نفس راحتی کشیدم ولبخندی سراسر ارامش روی صورتم‌ امد.‌ میردامادی ادامه داد دیاکو ثبت نام کرده برای مدافع حرم بره سوریه. لبخندم بلافاصله جمع شدو گفتم چی؟ گفت چه خوب شد که امروز بهم گفتید چون من فردا صبح عازم سوریه هستم.‌مدافع حرم شدم. صدای باز شدن در حیاط باعث شد تیز از اقای میرداماد خداحافظی کنم و شماره را از گوشیم پاک کنم. کنج اتاق خواب روی زمین نشستم.‌اشک به پهنای صورتم از چشمانم میبارید.‌انتظار هر چیزی را داشتم جز این یکی