#پارت367
بامن بمان💐💐💐
تو خودت مراعات حال کی و کردی که اینو میگی؟ تو خودت دلت به حال کدوم ماها سوخت؟ اونموقع که داشتی به پسرم خیانت میکردی فکر سلامتی مادرت بودی؟ امروز که رفته بودی اونجا چی؟
نیما گفت
ماجرای امروز یه سو تفاهم بوده مامان
ارزو خانم با پوزخندگفت
از مسجد تا قبرستون مختو زد؟ دختر تو جادو گری یا افسونگری که پسرمنو اینجوری داری دنبال خودت میکشونی
نیما دستم را گرفت و گفت
بیا بریم.
اینبار مرا کشید و با خودش برد. کمی که از انها دور شدیم ایستادم و گفتم
نیما
نگاهی به من انداخت که نمیتوانستم بفهمم در آن چیست.
گوشه لبم را گزیدم و گفتم
مامانم حالش خوب نیست. من اینطوری از پیشش برم....
پدرمادرمنم حالشون بد بود مریم. اما اگر اونجا میموندیم اوضاع بدتر از بدتر میشد. بیا بریم.
سوار ماشین شدم اتومبیلش را که به حرکت در اورد گفتم
منو میبری پیشش؟
با کلافگی سری تکان دادو گفت
تمومش نمیکنی نه؟
اشک از چشمانم جاری شدو گفتم
اخه حالش خوب نبود. یه وقت سکته میکنه.
منو مقصر مریضیه تو میدونه .
دستم را روی صورتم نهادم کمی که رانندگی کرد گفت
خیلی خوب زنگ بزن ببین کجان بریم پیششون
از خدا خواسته گوشی م را در اوردم و شماره مامان را گرفتم هرچه منتظر ماندم پاسخم را نداد. علارغم میل باطنی م شماره عیسی را گرفتم او هم که پاسخم را نداد با نگرانی گفتم
چرا جواب نمیدن.
نیما گوشی اش را در اورد شماره عیسی را گرفت و مدتی بعد گفت
نمیدونم.
نکنه ما که اومدیم دعواشون اوج گرفته