eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
459 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
بامن بمان💐💐💐 دیگه از اون بیشتر چه اوجی میخواد بگیره شاید تلفن هاشون سایلنته. شماره خاله ت رو نداری؟ نه . نیما ترو خدا یه کاری کن نگرانم.‌ با درماندگی گفت چیکار کنم ؟ کمی که راند مقابل خانه مامان متوقف شد پیاده شدو زنگ در خانه شان را زد این باز نکردن در نشان خوبی نداشت. سوار ماشین شدو گفت ناراحت نباش هرجا باشن نیم ساعت دیگه باید بیان تالار صدای زنگ تلفنش بلند شد. ان را از جیبش در اورد نام عیسی روی صفحه بود ارتباط را وصل کردو گفت کجایید شما؟ صدلی عیسی را به وضوح میشنیدم. مامانم فشارش بالاست اوردمش بیمارستان.‌ هینی کشیدم و گفتم کدوم بیمارستان. عیسی که انگار صدای من را شنیده باشد مکثی کردو گفت تو و مریم برید تالار منم میام. فامیل و دعوت کردم زشته هیچ کداممان نباشیم. من میخواستم مریم و تالار نیارم. واسه چی؟ میترسم مامان بابام بیان اونجا و دعوا بشه باز نه . پدر مادرت یه خورده دیگه حرف بار ما کردند و گفتند. ما تو مراسمات شما شرکت نمیکنیم. شماهم چهلم لیلا هم حق ندارید هیچ کدامتان بیایید.‌ رفتند خونه؟ اره من دوباره گفتم کدوم بیمارستانی؟ به اون بگو نمیخوای خفه شی ؟ با لحن معترضانه گفتم من کاری با تو ندارم نگران حال مامانم مگه دیگران برات اهمیت دارندکه نگران میشی؟ گوشی را از دست نیما گرفتم و گفتم چی میگی عیسی بگو کدوم بیمارستانی؟ اونروز که معلوم نبود کدوم گوری بودی یادته بهت گفتم باعث ابروریزی من و خانواده نشو صدایم را بالا بردم و گفتم بس کن عیسی. میگم کدوم بیمارستانی