عسل 🌱
#پارت36 🦋پر از خالی🦋 خانه را مرتب نمودم ، کمی غدا از داخل یخچال برداشتم برای خودم گرم نمودم و خورد
#پارت37
🦋پر از خالی🦋
نم .
ارام و با خجالت گفتم
لباسمو عوض کنم
سرش را پایین انداخت به اتاقم رفتم بلیزم را در اوردم و بلیز دیگری پوشیدم دست و رویم را در روشویی شستم . صدای ارش استرسم را هزار برابر کرد
بیا بیرون
از اتاق خارج شدم صندلی را نشانم دادو گفت
بتمرگ
گفته اش را اطاعت کردم. ضربه ایی به کلیپسم زد و گفت
باز کن اینو
با دلهره گفتم
واسه چی؟
صربه اش را محکم تر تکرار کرد و گفت
بازش کن
موهایم را باز کردم قیچی را از داخل کشو که اورد موهایم را در دستم جمع کردم و گفتم
چیکار میخوای کنی؟
بزنم این بی صاحباتو که اینقدر رو اعصاب منن
دو سه بار بشورم پاک میشه بخدا
جلوتر امدو گفت
دستتو بنداز
لااقل بزار برم ارایشگاه
سیلی محکمی به صورتم کوباندو گفت
دیدمت هفته پیش شال سرت کرده بودی و موهات و ریخته بودی دورت .
دستم را روی صورتم نهادم و با گریه ساکت شدم ارش بیرحمانه موهایی که چند سال بلندشان کرده بودم را تا سرشانه م کوتاه کرد و سپس گفت
از این به بعد یه دونه مو از ابروهات کم شه با من طرفی
قیچی را به کناری پرت کرد و گفت
بلند شو جمع کن این پشم سگ و از رو زمین
برخاستم با دیدن موهای کوتاه شده م اشکم دو برابر شد روی کاناپه نشست و گفت
الان میلاد میاد خونه به اون سگ پدری که باهاش زنگ میزنی و الا به خداوندی خدا خونتو میریزم.
دستانم شروع به لرزیدن کرد. بد جایی گیر افتاده بودم. در باز شد و میلاد هم به جمعمان اضافه شد وارد خانه شد نگاهی به سرو وضع من انداخت ، چشمانش را گرد کرد و گفت
چی شده؟
تمام التماسم را توی چشمانم ریختم و به میلاد خیره ماندم .
#پارت37
خانه کاغذی🪴🪴🪴
رو به سینا گفتم
به اندازه جهیزیه م به من پول بده من یه خانه رهن کنم تا هروقت خواستم ازدواج کنم اون پول و....
سینا اخمی کردو گفت
نخیر. اصلا چنین چیزی نمیشه. با اتفاقاتی که افتاد خونه عمه نمیتونی بری یا با من میای ترکیه و پیش خاله عطیه میمونی یا میری خانه عمو ؟
کدام عمو؟ عمویی که خودش فلجه و ویلچر نشینه؟ به نظرت زنعمو منو میپذیره؟
مادام العمر که نیست کوتاهه تا تکلیفت معلوم بشه
با خواهش وتمناگفتم
تو مگه قرار نیست به من جهیزیه بدی اون پول و ....
من قبول نمیکنم تو خونه مجردی داشته باشی
فریبا گفت
خوب نمیشه که سینا رفتنتو عقب بنداز
اینده و زندگیمو خراب کنم؟ بسنیست چند ساله دارم جور شماها رو میکشم؟
من گفتم
طبق وصیت بابا تو باید تا سرو سامان گرفتن ما این خونه رو نگه داری حق نداری منو اواره کنی به خاطر خودت
بحث بی مورد وسط نکش من واسه باباو مامان خرج کردم اونها در عوض به من خونه دادن.
فریبا گفت
من با این حرفها کار ندارم غیرتت کجا رفته؟ خاله عطیه و عمو باید خواهرتو نگه دارن؟
سینا اخمی کردو گفت
به امیر گفتی کس دیگری رو دوست داری؟
رنگ از رخسارم پرید دست و پایم را گم کردم و گفتم
نه من اونطوری گفتم که بهش بر بخوره بره
#پارت37
خانه کاغذی🪴🪴🪴
رو به سینا گفتم
به اندازه جهیزیه م به من پول بده من یه خانه رهن کنم تا هروقت خواستم ازدواج کنم اون پول و....
سینا اخمی کردو گفت
نخیر. اصلا چنین چیزی نمیشه. با اتفاقاتی که افتاد خونه عمه نمیتونی بری یا با من میای ترکیه و پیش خاله عطیه میمونی یا میری خانه عمو ؟
کدام عمو؟ عمویی که خودش فلجه و ویلچر نشینه؟ به نظرت زنعمو منو میپذیره؟
مادام العمر که نیست کوتاهه تا تکلیفت معلوم بشه
با خواهش وتمناگفتم
تو مگه قرار نیست به من جهیزیه بدی اون پول و ....
من قبول نمیکنم تو خونه مجردی داشته باشی
فریبا گفت
خوب نمیشه که سینا رفتنتو عقب بنداز
اینده و زندگیمو خراب کنم؟ بسنیست چند ساله دارم جور شماها رو میکشم؟
من گفتم
طبق وصیت بابا تو باید تا سرو سامان گرفتن ما این خونه رو نگه داری حق نداری منو اواره کنی به خاطر خودت
بحث بی مورد وسط نکش من واسه باباو مامان خرج کردم اونها در عوض به من خونه دادن.
فریبا گفت
من با این حرفها کار ندارم غیرتت کجا رفته؟ خاله عطیه و عمو باید خواهرتو نگه دارن؟
سینا اخمی کردو گفت
به امیر گفتی کس دیگری رو دوست داری؟
رنگ از رخسارم پرید دست و پایم را گم کردم و گفتم
نه من اونطوری گفتم که بهش بر بخوره بره
#پارت37
رمان زیبای عسل
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
فرهاد از اتاق خارج شد به سختی از روی زمین برخاستم یک قدم که برداشتم نقش زمین شدم تمام صورتم خیس از اشک بود ، کشان کشان خودم را نزدیک در رساندم . با دیدن چهره فرهاد وجودم لرزید.
از زبان فرهاد
ایفن را برداشتم تصویر زن مسن به همراه یک مرد جوان ظاهر شد
_بفرمایید
خانم با عصبانیت گفت
_درو باز کن
متعجب شدم و گفتم
_ با کی کار داری؟
_باز کن بهت بگم
_یعنی چی؟ باید بدونم در خونمو دارم به روی کی باز میکنم.
_تو فکر کن مادر گلجان
دست و پایم سست شد نگاهی به اتاقی که مشغول کتک زدن بی گناه ترین فرد زندگیم بودم ،انداختم.
نیمه جان روی زمین نشسته بود و به من نگاه میکرد.
با صدای ان خانم به خودم امدم
_باز کن درو
_اشتباه اومدید ما همچین کسی رو اینجا نداریم .
خانم با خشم لگدی به در کوبید و گفت
_اینقدر جیغ میزنم که حیثیت نداشتت توی کوچه بره درو باز کن بی همه چیز
ترس یکپارچه وجودم را گرفت اگر در را باز کنم وضعیت کنونی گلجان را چطور پاسخ بدم ، کاش به حرف شهرام گوش داده بودم ،بهم گفت باهاش مهربون باش
مرد جوان خانم را کنار زد و گفت
_ ما به قصد دعوا اینجا نیومدیم اقای محترم، اما اگر درو باز نکنی
مجبور میشم به پلیس زنگ بزنم.
با شنیدن اسم پلیس ناخواسته شاسی ایفن را زدم گوشی ام را از روی اپن برداشتم و روبه عسل گفتم
_بهشون بگو من بر میگردم
وارد اشپزخانه شدم و سراسیمه از انجا خارج شدم و به پشت باغ پناه بردم لبه دیوار را گرفتم و در یک لحظه به کوچه پشتی پریدم.
ترس و شرمندگی تمام وجودم را گرفته بود ناچار گوشی ام را در اوردم و شماره شهرام را گرفتم
بعد از چند بوق با خنده گفت
_باز چه دسته گلی به اب دادی که به من زنگ زدی؟
_اب دستته بزار زمین بیا اینجا
لحنش تند شدو گفت
_ چیشده؟
_شهرام بیچاره شدم عسل زنگ زده به کس و کارش
_مگه کس و کار داره
_نمیدونم یه زنه با یه مرده اومد در زد گفت من مادرشم اگر باز نکنی زنگ میزنم پلیس
_تو الان کجایی؟
_من از در پشتی اومدم بیرون از دیوار پریدم ته کوچه پشتی
_عسل کجاست؟
مکثی کردم نمیدونستم چه جوابی باید بدم
شهرام با فریاد گفت
_ جواب بده فرهاد عسل کجاست؟
_از خونه شما رفتیم فروشگاه براش لباس خریدم تو فروشگاه بحثمون شد فرار کرد بعد نیم ساعت پیداش کردم توی یه فضای سبز نشسته بود اوردمش خونه
شهرام با کلافگی گفت
_بردی زدیش اونم از فرصت استفاده کرده زنگ زده کس و کارش الانم سیاه و کبوده فامیلاش اومدن من باید بیام اونجا ، گندو تو زدی ... خوردمش و گذاشتی مال من
مکثی کردم و گفتم
_ چیکار کنم ؟
_خیلی زدیش ؟
_واسه فرارش زیاد نزدم، اومدم دیدم داره تلفنی به یکی میگه اومد خداحافظ هرچی به شماره زنگ زدم جواب نداد ،ازش پرسیدم با کی حرف میزدی ،نگفت منم زدمش که بگه.
_یه ذره عقل نداری.اخه بیشعور، تلفن و که دستش دیدی باید میفهمیدی به کس و کارش زنگ زده
_این که میگفت فقط یه عمه داره اونم مرده
_حالا که میبینی کس و کارم پیداکرد.
_من چه میدونستم فامیل داره
_با این شخصیتت و رفتارات حالمو بهم زدی فرهاد، حالا گیرم یکی بی کس و کار باید بهش ظلم کرد؟ من و مرجان داشتیم میومدیم خونت الان پشت دریم گوش به زنگ باش زنگ زدم بیا
_مرجان و چرا اوردی؟
داشتیم میومدیم بهت سربزنیم
_ریتا هم هست؟
_نه
#پارت37
با من بمان💐💐💐
در طول مسیر تا مغازه بوکانی همه چیز را برای مامان توضیح دادم. مامان که حسابی ناراحت بود گفت
من دیگه دخالت نمیکنم. تو هم به روی خودت نیار که متوجه این اتفاقات شدی.
به نظرت برمیگرده؟
نمیدونم .من تاحالا میخواستم زندگیشون درست بشه اما حالا که این حرفهارومیزنه و به بچه های من چنین تهمت کثیفی میزنه کاریش ندارم هرکار دوست داره بکنه. شاید حق با بابات باشه این دختره به درد عیسی نمیخوره . پنج شنبه هم اگر ارزو خانم بحث خاستگاری تو و نیما رو وسط بکشه بهش میگم یکم دست نگه دارید.
بدنبال سکوت من مامان گفت
اگر تو با نیما ازدواج کنی عیسی بخواد لیلا رو طلاق بده کارمون سخت میشه.
باشه مامان من رسیدم سرکارم.
مقابل پاساژ پیاده شدم و به طرف مغازه رفتم ساعت یازده بود واردکه شدم سلام کردم بوکانی با لبخند پاسخ سلامم را داد نگاهش روی من باز هم دنباله دار بود.
به طرف شکوفه رفتم با او هم سلام و احوالپرسی کردم و در قسمت خودم ایستادم. بوکانی به طرفم امدو گفت
خانم نظری از صبح که نبودید مشتری داشتید من مشتری هاتونو راه انداختم. لیست فروشمم تو دفتر نوشتم.
ممنون ببخشید که من دیر امدم یه کار خیلی مهمی داشتم.
بالبخندی عمیق به من نگاه کرد و گفت
فدای سرتون
صدای اهنگ پیامکم که بلند شد نگاهش به صفحه گوشی من افتاد. لبهایش را روی هم فشرد و از کنارم رفت.
بلافاصله قفل صفحه را باز کردم. نیما نوشته بود
سلام.
پاسخش را دادم . دلم میخواست بدانم در خانه انها چه خبر است برای همین نوشتم
لیلا از اراک برگشته؟
اره لیلا خونشه
متعجب نوشتم خونه خودش با عیسی؟
اره دیگه اومد سر زندگیش
خیره به گوشی ماندم. چقدر زود برگشت. با کاری که عیسی با او کرد انتظار داشتم حالاحالاها نیاید نیما دوباره پیام داد
البته نمیخواست بیاد اما مامان بابام بااش حرف زدند اوردنش خونه ش. بابام داره میره مغازه عیسی باهاش حرف بزنه
تیز شماره عیسی را گرفتم کمی بعد گفت
بله
سلام . عیسی کجایی؟
مغازه
صدایم را پایین اوردم تا کسی متوجه حرفم نشود
الان نیما بهم پیام داد اقاسعید و ارزو خانم لیلا رو بردن خونه تو
واقعا؟
اره نیما گفت بابام داره میره با عیسی حرف بزنه
داره میاد پیش من ؟
اره الان هاست که برسه
باشه مرسی که گفتی
خداحافظ
رمان با من بمان در کانال وی ای پی پارت ۵۰۵ هست .
علاقه مندان به خواندن این رمان میتونن با پر داخت مبلغ ۶۰۰۰۰ عضو کانال بشن
6219861077506599