eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
468 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت3 #پرازخالی کتی .......کتی ....... مگه با تو نیستم . سپس لگدی به در زد ، در باز شد و محکم ب
🦋پرازخالی 🦋 تو باعث شدی که کتی روز به روز داره پر رو تر میشه، همونسری هم که ابرومونو جلو همه برد تو بودی که همش بهش بها میدادی بحث گذشته رو وسط نکش میلاد . امروز به من میگه خفه شو تو حمایتش میکنی فردا به تو میگه گه اصافه نخور پس فردا هم میزنه تو دهن ارش . امیر نگاهی به من انداخت و گفت ازش معذرت خواهی کن بگذار قال قضیه کنده شه نگاه چندش اوری به میلاد انداختم و گفتم اون خودش بابت این بیست و شش سالگی که زندگی کرده یه عدر خواهی به همه بده کاره، من اگر یه اشتباه تو زندگیم کردم که تو همون اشتباه و ده بار تا حالا کردی صدای ارش بالا رفت و گفت کتایون دهنتو ببند مگه دروغ میگم داداش، اون از خدا بیخبر به من پیشنهاد ازدواج داد و خدا خودش شاهده که من گول خورده بودم. و اون افتضاح به بار اومد . میلاد خودش چند تا دوست دختر تا حالا داشته ، چطور ابروتون امیر به طرف من چرخید و گفت ساکت شو دیگه اخه این دوزاری چه فکری پیش خودش کرده که.. ارش کلامم را بریدو گفت برو حاضر شو تو رو من میرسونم. از پیشنهاد عجیب او کمی سر در گم‌شدم و گفتم چرا؟ میرسونمت رستوران دیگه تو اصلا مسیرت اونطرفی نیست مگه نمیری پیست و اماده کنی من با امیر میرم دیگه میخوام ببینم این خرس و از کجا خریدی الان منو میبری اون مغازه ایی که اینو خریدی میخوام یدونه از همین برای رویا بخرم. عرق سردی روی تمام بدنم نشست فکری به ذهنم خطور کرد و با مظلومیت گفتم من اینو از یه وانتی خریدم. خوب شاید رفته باشه هر سه نفر خیره به من ماندندکه میلاد گفت تو دیگه حق نداری پاتو از این در خونه بیرون بگذاری . سپس کتش را برداشت و از خانه خارج شد. ارش نزدیکتر امد دستم را گرفت و گفت یه لحظه بیا پایم را سفت کردم و گفتم چیکارم داری؟ میخوام باهات حرف بزنم ، یه لحطه بیا خوب همینجا بگو امیره دیگه غریبه نیست که ارش گوشه لبش را گزید و گفت این طرز برخوردت با میلاد اصلا درست نیست طرز برخورد اون درسته؟ یه زمان من یه نفهمی کردم یه نفر بهم ابراز علاقه کرد به من گفت میخواد با من ازدواج کنه من از کجا باید میدونستم اون متاهله و زن داره ، سرو صدایی که زن اون جلوی خونه ما راه انداخت........ هیس.... چیزی نمیخوام در این باره بشنوم، فقط یکم مواظب کارها و رفتارهات باش مکثی کردم و گفتم چشم ارش که خانه را ترک کرد نوبت نصیحت های امیر بود. از حرفهای او چیزی متوجه نشدم. و فقط استرس شهروز و عکسم را داشتم . به همراه امیر وارد رستوران شدم. باغبان همه جا را تمیز و مرتب کرده بود. با همراهی امیراز زیر بید های مجنون گذشتیم و به دفتر باغچه رستوران رسیدیم ، امیر در را باز کرد و وارد شدیم. سرجایم نشستم و گوشیم را به لپ تاب وصل نمودم فلش مموری م را هم جا زدم و تمام عکسهای گوشی م را به فلش منتقل کردم و فلش را درون کیفم گذاشتم نیم بیشتر استرس امروزم از این بود که مبادا میلاد دوباره قصد داشته باشد گوشیم را وارسی کند. به روبرو خیره ماندم اواخر بهار بود و باغ سرسبز و دل انگیز. سیاوش را دیدم که از دور به سمت ما می امد رو به امیر گفتم سیاوش داره میاد نگاهش را به طرف سیاوش چرخاند اخ که چقدر دلم برایش قنج میرفت. دستی به موهایش کشید و در را گشود امیر هم برخاست سیاوش تا سر شانه های امیر بود و هیکلش تقریبا نصف او بود. وارد شدو گفت سلام هر دو پاسخ او را گفتیم. امیر از پشت میزش برخاست و گفت کجایی تو پسر؟ از دیشب هزار بار شمارتو گرفتم راستش دیروز غروب جلوی در خونمون یه موتوری گوشیمو ازم زد . متعجب به سیاوش خیره ماندم عکسی که از من دست شهروز بود پس در واقع........ یعنی دزد گوشی سیاوش شهروزه؟ امیر گفت ای بابا حالا شکایت کردی؟ اول تصمیم داشتم شکایت کنم اما بعد به گوشیم زنگ زدم و دزده گفت اگر دویست تومن بهم بدی گوشیتو پس میدم ، یکم دوبه شک شدم که خدایا چیکار کنم و چیکار نکنم تا امروز صبح با دزده قرار گذاشتم گوشیمو اورد داد و دویست تومن هم گرفت سرم را پایین انداختم کمی قضیه مشکوک بود. امیر گفت تو احمقی؟ چرا به پلیس زنگ نزدی؟ سیاوش با بی حوصلگی گفت ای بابا زنگ بزنم به پلیس تا شکایت کنم و پیگیری کنم خیلی طول میکشه دویست تومن که این حرفها رو نداره ، پول یه روز کارکرد منه منم فکر میکنم یه روز کار نکردم خیلی خوب حالا که به خیر گذشته. امروز تولد داریم ، یه دختر چهار ساله س حدود دویست نفر هم مهمون دعوت کردند کلا باغچه رزو شدس، میخوام امروز عالی باشی و بترکونی ها ، از اون خانواده هان که اهل مراسم و جشنن، اگر خوششون بیاد اینجا هرروز مراسم دارن باشه امیر خان خیالت راحت امیر و سیاوش از دفتر خارج شدند ، مغزم هنگ کرده بود یعنی چطور میشه یکی گوشی سیاوش و بدزده بعد عکس من برسه به دست شهروز بعد گوشی و به راحتی به سیاوش پس بدن ؟ اینها همش نقشه های شهروزه؟ اخه چرا باید اینکارو با من بکنه
خانه کاغذی🪴🪴🪴 موضوع برایم جالب شدو گفتم شما مادرمم دیده بودید؟ بله. میشه بیشتر توضیح بدید من بدونم سبب اشنایی شما با خانواده من چی بوده؟ میتونم شمارو دعوت کنم به کافه؟ متعجب گفتم الان؟ بله. یه گپ و گفت مختصرباهم داشته باشیم. امدن سینا و فریبا دوساعتی حداقل طول میکشید. برای همین گفتم اگر زیاد طول نمیکشه بریم. وارد خیابان فرعی شدو مرا به کافه ایی برد. مقابلش نشستم و گفتم خوب اقای صادقی تعریف کنید من دوست دارم بشنوم چطور خانواده منو میشناسید؟ نفس پر صدایی کشیدو گفت قصه ش طولانیه. مسئله برمیگرده به چهل سال پیش. اون زمان که من و پدرت جوون بودیم. من برای شاگردی وارد حجره فرش فروشی شدم. یه حجره خیلی بزرگ بود که دست سه تا چهار تا بازاری بود.‌
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 سپس ریزو ارام گفت _اگر ستاره بفهمه سپس محکمتر گفت کارخونه فرهاد فرهاد با فریاد گفت _ من زندگیم رو هواست یه زن عقد کرده دارم یه غلطی کردم. عمو صیغه نامه رو بهم نداده دارم میمیرم از استرس تو حرف از کارخونه میزنی صدایش را پایین اورد و گفت _ستاره ترکم میکنه؟ مرد غریبه تلخ خندید و گفت _ نه چرا ترکت کنه؟ سپس با تمسخر گفت _یکی یدونه اقای تهرانی میبخشت فرهاد با فریاد گفت _خفه شو شهرام ان مرد بلند تر فریاد زد و گفت _ تو خفه شو رفتی بدمستی کردی گند زدی بدم غلطی که خوردی و اوردی اینجا تو خونت زنتم اوردی که خدارو شکر نفهمیده و رفته اونوقت حرف زیادی هم میزنی؟ صدایش لحن جدی ایی گرفت و گفت _ فردا صبح میری سراغ پدر زنت سهمت رو از کارخونه مشخص میکنی میبریش محضر و قولنامه مینویسی و ازش امضا میگیری زندگی تو با ستاره فاتحش خوندس بچسب به مالت مکثی کرد و گفت _ شنیدی چی گفتم یا نه؟ فرهاد ارام گفت _من بی ستاره میمیرم شهرام خفه شو اشغال اگر بی ستاره میمیری پس این کثافت چیه؟ _میگم نفهمیدم چیشد حالیته ؟اون نکبت بی پدر مادر یه شیشه مشروب اورد گفت بیا خوش باشیم هی ریخت هی به خورد من داد یه دفعه در باز شد این دختره با یه ظرف میوه اومد تو کیانوش گفت این ات اشغالهارو جمع کن بعد خودش رفت بیرون گفت یه تلفن بزنم درو بست در قفل شد دختره اومد بره در باز نمیشد خواستم کمکش کنم دستم خورد به دستش شهرام ! سپس مکثی کرد و با صدای گرفته گفت _نمیدونی دختره چه قیافه ایی داره . چشماش خیلی گیراست. یه لحظه سپس مکثی کرد و گفت _نفهمیدم چیشد فقط یادمه عمو درو با لگد باز کرد۰۰۰۰۰ نفسم گرفت، قلبم گروپ گروپ میزد .دیگر صدای فرهاد و نشنیدم یاد شب گذشته افتادم عمو کمر بندش را کشید و گفت _ارباب زاده این بی ناموسی ها تو خونه من سپس بافریاد گفت _گل جان تو اینجا چه غلطی میکردی؟ باهق هق گریه گفتم _ اااقا به خخخخدا اااقا دست اقا بالا رفت کیانوش از پشت ارباب را گرفت خاتون وارد اتاق شدو گفت _صدبار نگفتم این پتیاره لنگه اون ننه هرزشه کمر بند ارباب توی صورت خاتون فرود امد _ تو خفه شو سپس تمام دقدلی اش را سر خاتون خالی کرد خدمه جمع شدن خدا خیرش بده ننه طوبارو که منو از اون مخمصه فراری داد
با‌من بمان💐💐💐 پرشیای سفید رنگی جلوی پایم ایستاد. در این شرایط بدم همین مزاحم خیابانی م کم بود کمی به عقب رفتم ماشین هم دنده عقب امدو گفت خانم نظری سرم را بلند کردم . با دیدن همان اقای خوش تیپ که در شرکت با نامی که تا به حال نشنیده بودم دیاکو . اشکم را پاک کردم. میشه خواهش کنم سوار بشید. کمی نگاهش کردم و گفتم به چه علت کارتون دارم. من که نگاهم در ان لحظه به اقایان منفی شده بود اخم کردم و گفتم شما با من چیکار داری؟ ماشینش را پارک کرد از ان پیاده شد به طرفم امد و گفتم مگه اقای رضوانی اخراجت نکرد؟ با اخم به او نگاه کردم و گفتم قبل از اینکه اون نجاست منو اخراج کنه من خودم داشتم از شرکت می امدم بیرون حالا در هرصورت الان بیکار شدید دیگه بله . یه پیشنهاد کاری خوب براتون دارم. مردد بودم که چه کنم. یاد قسطهای قرعه کشی هایی که نوشته بودم افتادم. نمیدانستم قبول کنم یا نه . من این پسرجوان را نمی شناختم. اما به نظرم ادم بدی نمی امد. چون در شرکت به رضوانی گفت من با آدم هایی مثل تو کار نمیکنم. اقای رضوانی سعی در نگه داشتن او داشت اما او نماند. پسر جوان در صندلی عقب را باز کردو گفت یه لحظه سوار بشید کنار خیابون خوب نیست صحبت کنیم. از طرفی میترسیدم کسی مرا در ماشین او ببیند آبرویم برود از طرفی هم کنار خیابانی که در انتهایش عیسی مغازه داشت جای ایستادن و صحبت کردن با پسری جوان نبود. نگاهش را از من گرفت و گفت چرا ترسیدی خانم نظری. شما جای خواهر منی . من میخوام یه کار بهتر از اینجا بهت پیشنهاد بدم بخدا منظور بدی ندارم. دل به دریا زدم و سوار شدم . خودش هم ماشینش را دور زد و پشت فرمان نشست . حرکت کرد و کمی بعد گفت شما خیلی وقته تو شرکت آقای رضوانی کار میکردید؟ بله من تو قسمت ارسال بودم . هفته پیش از طریق یه اشنایی با من تماس گرفتند قرار بود من تو زمینه لوازم ارایش باهاشون همکاری کنم. اما من با اینجور ادم ها کار نمیکنم. من که ان لحظه فقط بدنبال کار بودم گفتم شما خودتون شرکت دارید؟ نه من.... صدای زنگ تلفنش بلند شد. از من عذرخواهی کرد ارتباط. را وصل کرد و گفت الو ....عثمان.... سپس با زبانی که من متوجه نمیشدم شروع به صحبت کرد.متعجب از شنیدن نام عثمان و زبان او بودم. هرچه دقت کردم از حرفهایش چیزی متوجه نشدم. ارتباط را که قطع کرد گفت عذرخواهی میکنم من نه شرکت ندارم. پیشنهاد کاریتون رو میشنوم بفرمایید