#پارت41
🦋 پراز خالی🦋
رو به او با دلواپسی گفتم
چیکار کنم؟
سری تکان دادو گفت
درست که دیگه عمرا نمیشه. ولی انگار کار خوبی نکردی به بابا زنگ زدی، تو بابارو بر علیه ما شوروندی و وقتی بابا بیاد بفهمه چیکار کردی ابروی خودت میره .
خیره به دستانم ماندم . هرچه می اندیشیدم راه به جایی نمیبردم.
دوباره صدای زنگ موبایل میلاد بلند شدو اینبار ارش بود.
جانم داداش
ارش با عصبانیت گفت
میلاد اینکارت درسته به نظرت؟
میلاد متعجب گفت
کدوم کار؟
تو قضیه رو میدونستی
در پی سکوت میلاد گفت
الان کتی پیشته؟
اره
بردار بیارش باشگاه صحبت میکنیم باهم.
چشمانم از ترس در حالت انفجار بود رو به میلاد گفتم
بگو نمیاد
میلاد گوشه لبش را گزید و گفت
ول کن داداش بیخیال شو، هرچی بوده گذشته.
با امیر حرف زدی تو؟
اره من همه چیز و میدونم، دیشب نصفه شب، کتی بهم گفت
تلفنت که روی ایفن نیست
چرا اتفاقا هست
یه لحظه درش بیار
میلاد گفته او را اطاعت کرد . کمی به ارش گوش دادو گفت
باشه ، باشه.
ارتباط را قطع کرد با احتیاط گفتم
کجا میری میلاد
گوشه لبش را گزید و گفت
باشگاه
منو میبری تحویل ارش بدی؟
نفس پرصدایی کشیدو گفت
نمیزارم اذیتت کنه خیالت راحت.
اون منو میکشه، تو داری منو میبری پیشش؟
منم چاره ایی ندارم کتی ، تو قابل
#پارت41
🦋پر از خالی🦋
سرم را پایین انداختم ، ترسم را کنار گذاشتم و گفتم
نمیخواستم ابروم جلوی شماها بره،تمام تلاشمو کردم که خودم درستش کنم اما نشد.
سیل اشک از چشمانم روان شدو گفتم
اگر یکم اخلاق و برخوردتون و با من خوب میکردید شاید اینطوری ابروی هممون نمیرفت
ارش که انگار کفری شده بود گفت
ابروی هممون نمیرفت نه بفرمایید ابروی همتون و نمیبردم.
سپس جلوتر امدو گفت
ازما انتظار داری باهات همکاری کنیم تا تو دوست پسر بازی کنی؟ تو وقتی قد یه نخود تو کله ت عقل نیست و میری با خواننده باغچه داداشت رفیق میشی چه انتظاری از من داری؟
اشکهایم را پاک کردم و پاسخی نداشتم که به او بدهم.
در باز شد. سرم را بالا گرفتم با دیدن امیر لبم را گزیدم و دوباره سرم را پایین انداختم که امیرباعصبانیت گفت
ما با تو چیکار باید بکنیم؟
از خجالت در حال اب شدن بودم دلم میخواست زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. ارش رو به امیر گفت
تو چرا شش ماهه کتی کنارت داره این گه و میخوره و نفهمیدی؟
امیر مکثی کرد و سپس رو به من گفت
تو گدای یه سرویس نقره و یه اکواریوم بودی که من جلوی سی تا زیر دست اون حرفها رو از یه اسمون جل یک لاقبا بشنوم؟
ارش رو به من گفت
خاک بر اون سرت کنند ، بی ارزش بی مقدار .
امیر لیوان را از مشمای در دستش در اورد و گفت
تو توی خونه سیاوش چه علطی میکردی؟
میلاد از لب میز پایین پرید و تیز لیوان را از دست امیر گرفت و گفت
چی؟
نگاهی به عکس من و سیاوش که کنار یک تابلوی ببر انداخته بودیم انداخت . سپس نگاهی به من انداخت نگاهش تمام وجودم را لرزاند بریده بریده گفتم
ببب...خخخخدا مممهمونی بود . فقط من نننبودم زززیاد بودیم.
میلاد لیوان را به طرف صورت من پرت کرد دستم را مقابل صورتم گرفتم لیوان چینی با اصابت به ساق دستم خورد شدو ساعد دستم را برید . امیر یورش او به طرفم را کنترل کرد میلاد یقه امیر را گرفت و با عربده گفت
چرا جلومو میگیری؟ چرا نمیزاری بکشمش؟
سپس با پیشانی اش توی صورت امیر کوبید و گفت
تو باعث شدی . تو کردی امیر صدهزار بار بهت گفتیم اینو نبر تو باغچه ، اونجا جای این نیست.
من با هق هق گریه نظاره گرشان بودم ارش انها را از هم سوا کرد و گفت
به هم نپرید، بسپریدش به من، مداخله نکنید، من درستش میکنم. سر همون خرس کوفتی که تو ماشینش بود اگر امیر دخالت نکرده بود من ته این ماجرا رو همونجا در می اوردم.
سپس رو به میلادبا کنایه گفت
اقایی که امروز برداشتی گوشی خواهرتو کلا پاک کردی میدی دست من. اقایی که میگفتی دیروز با پریسا بوده و روز قبلش هم من میدونستم تولد فاطمه قراره بره ، یه نگاه به خواهرت بنداز
سپس اشاره ایی به من کرد و گفت
ساپورت پوشیده . مچ پاش بیرونه کفش هاشو ببین. یه مانتوی جلو باز تنشه، و یه شال نازک که همه موهاش معلومه . حالا بماند که از سرتاپاش و هزار رنگ کرده . الان رگ غیرتت زده بیرون و داری خودتو جر میدی این خانم و با این سرو وضع کی از خونه اورده بیرون؟
سپس رو به میلاد چرخیدو گفت
میمردی یه نگاه بهش می انداختی و میگفتی برگرد برو تو یه چیز مرتب تنت کن؟
در کنار دیوار روی زمین نشستم ، لیوان ساعد دستم را پاره کرده بود و خون از دستم میچکید.
#پارت41
خانه کاغذی🪴🪴🪴
سینا وارد باغ شد نگاهی به من انداخت و هاج و واج گفت
اینجا چه غلطی میکنی؟
با صدایی لرزان و چشمانی اشکبار گفتم
سینا اون منو ....
خفه شو دهنتو ببند . تو بعد از ساعت کارت اینجا چه غلطی میکنی؟
ایرج گفت
شما اقا سینا برادر فروغی؟
سینا با غیض رو به او گفت
خفه شو اسم خواهر منو به دهنت نیار
خواهرت زن منه. چرا نباید اسمشو بیارم؟
کفری شدم و با جیغ گفتم
چی داری ضر میزنی مرتیکه ؟
صدای اشکان بند دلم را پاره کرد
اینجا چه خبره؟
با دیدن اشکان هق هقم شدت پیدا کرد به طرفش رفتم و گفتم
اشکان بابات منو گول زد
اشکان مبهوت به من گفت
تو تو خونه باغ بابای من چی کار داری؟
ایرج گفت
پسرم . منو ببخش. ولی کسی که میگی دوستش داری زن منه تو نمیتونی باهاش ازدواج کنی
اشکان که چشمانش گرد شده بود گفت
چی؟
این که میخوای بگیریش زن صیغه ایی منه و نامادریت میشه از نظر شرعی ازدواج باهاش ممکن نیست
#پارت41
رمان زیبای عسل
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
از ماشین پیاده م کردند خان پارچه سفیدی روی سرم انداخت تا اشکهایم را کسی نبیند .جلوی امارت که رسیدیم ارام روبندم را کنار زدم که باچهره عصبی و سراسرخشم خاتون همسر ارباب مواجه شدم. ازنگاهش ترسیدم خاتون روبرگرداند و خواست برود که ارباب در حالی که صدایش را میکشید گفت _خاتون،
خاتون ایستاد
_عروس و ببر تو اتاقش
خاتون دست مرا محکم گرفت مرا به طبقه بالابرد در را باز کردو پرتم کرد داخل خودش هم وارد شدو گفت
_خوب گوشهاتو باز کن بچه جغله ، من شر اون مادر هرزتو هجده نوزده سال پیش از سر خودم باز کردم و انداختمش تو بغل نصرت ، اینقدرهم ننت بد یمن بود که نصرت جوون مرگ شد ، تو که واسه من عددی نیستی.
در باز شدو ارباب وارد شد بلند و باهمان لحن قبلی صدایش را میکشید و صحبت میکرد
_خاتون
_بله اقا
_این خانم اسمش چیه ؟
_گلجان
_نه دیگه نشد، این خانم اسمش چیه؟
_گلجانه دیگه اقا
ارباب به سمت او چرخید و گفت
_گل جان خانم، یه تار گندیده موش رو با کل هیکلت عوض نمیکنم. الان برو به همه بگو از این به بعد گلجان ، خانم این خونه و این روستاست.
خاتون با گریه گفت
_ دستت درد نکنه خوب جواب این همه سال زندگی کردنم رو دادی.
_هجده سال پیشش میخواستم مادرشو بگیرم نذاشتی
سپس قهقهه ایی زدو گفت
_ حالا دخترشو میگیرم . میخواستم بادوم بخورم حالا مغز بادوم میخورم.
خاتون اتاق را ترک کرد . با رفتن او ارباب نزدیکم شدو گفت
_ عروسکم برات بهترین عروسی رو میگیرم ، میبرمت شهر از سرتاپاتوبا طلا میپوشونم.
_تروخدا بزار من برم.
_بری؟ کاری میکنم همه حسرت بخورن کاش جای گل جان بودند.
از اتاق خارج شدو من را با گریه هایم تنها گذاشت
لحظاتی بعد برخاستم و از اتاقم خارج شدم به دستشویی رفتم صورتم راشستم و خواستم به اتاقم بروم که پچ پچ صدایی مرا به سمت خود کشاند صدای ننه طوبا بود
_والا بخدا نمیشه.
_اگر این حرفت جایی درز کنه پوستتو میکنم پیرزن
_اخه اقا، بلاخره خدایی هست ، ایینی هست، مگه تو مسلمون نیستی ؟ مگه تو واسه امام حسین غذا نمیدی؟ این ازدواج حرومه
_حروم نیست
_هیچ کس ندونه ،خودت که میدونی، تو گلاب وصیغه کرده بودی، الان دخترش حکم دختر خوندتو داره .
_این چرت و پرتها رو جای دیگه نگی ها
ارباب از خر شیطون بیا پایین، به خدا گناه داره ، گناهش سنگینه.
_خوب گوشهاتو باز کن طوبا اگر این حرف زمزمه بشه واسه این زن زولکهای ده، از چشم تو میبینم ، اگر خدا هم بیاد پایین بگه اینو نگیر ،من خدارو پس میزنم میگیرمش .
_استغفرالله چرا کفر میگی ارباب، سنی ازت گذشته
ارباب با فریاد گفت
_ برو بیرون
دوان دوان به اتاقم برگشتم و در را بستم
_یعنی مادر من یه زمان صیغه ارباب بوده؟عمه هیچ وقت از مادرم حرفی نمیزد حتی یک عکس هم از او نشانم نمیداد
#پارت41
با من بمان💐💐💐
کمی سکوت کردم . حالا که او به خودش جرات دادو سوال بی ربطش را پرسیدو رفع کنجکاوی کرد من هم بپرسم که چرا نام برادرش عثمان است. سرفه ایی کردم و گفتم
ببخشید میشه منم یه سوال بی ربط ازتون بپرسم؟
سرش را بالا اوردو گفت
بفرمایید
البته عذرمیخوام . منم خیلی کنجکاوم.
درخدمتتون هستم.
چرا اسم برادرتون عثمانه؟
کمی به من نگاه کردو گفت
خوب پدر مادرم اینو براش انتخاب کردند
مگه شما سنی هستید؟
گوشه لبش را گزید و گفت
من نه. ولی خانوادم بله
کمی مکث کردم و گفتم
یعنی مذهب شما با خانوادتون فرق داره؟
منم تا پارسال سنی بودم. اما یه مشتری بهم خورد یه باری رو قرار بود براش ببرم قم. اونجا یه صحبت ها و حرفهایی شد. من یکم تحقیق کردم و شیعه شدم.
متعجب گفتم
خانوادتون با این مسئله مشکل ندارن
نفس پرصدایی کشیدو گفت
نمیدونن.
کمی نگاهش کردم و گفتم
با اونها صحبت نکردید اونهاهم شیعه بشن
ابروهایش را بالا دادو گفت
نه اونها خیلی متعصبن اگر بفهمن من مذهب عوض کردم خدا میدونه که چیکارم میکنند.
در باز شد شکوفه وارد شدو سلام کرد. از چهره خندانش پیدا بود که حال شوهرس خوب است. اقای بوکانی برخاست و گفت
یه مطلبی رو من میخوام به هر دوتون بگم .
من و شکوفه مضطرب نگاهش کردیم.شیشه نمای مغازه را نشان دادو گفت
من اونجا نوشتم پخش لوازم ارایشی و بهداشتی دیاکو . روی کارت مغازه هم دادم نوشتن دیاکو. روی مشماهایی که کار میره دست مشتری هم دیاکونوشتم. حتی سربرگ مغازه و اشانتیون خودکار هم روش دیاکو نوشته شده خواهش میکنم منو بوکانی صدا نکنید. چون من میخوام مشتری هام منو به اسمم بشناسند.
نفس راحتی کشیدم.و سرتایید تکان دادم.
دوباره مغازه پراز مشتری شد کم کم یاد گرفته بودم که چطور چند نفر را همزمان باهم راه بیاندازم. دیاکو کیفش را برداشت و مغازه را ترک کرد. مغازه کمی خلوت شد شکوفه دوعدد چای اورد و گفت
من نبودم چه خبر بود؟
نباید از حرفهایی که بین من و دیاکو ردو بدل شده بود چیزی به شکوفه میگفتم .هم اینکه شاید او دلش نمیخواست سر زندگیش را همه بدانند و هم اینکه اگر شکوفه بروز میداد در نظر او من فردی فضول میبودم.
لرزش گوشی در جیبم باعث شد ان را در بیاورم. با دیدن نام عیسی روی صفحه ارتباط را وصل کردم و گفتم
جانم داداش
سلام خسته نباشی
سلام عزیزم تو هم خسته نباشی
در پی سکوت عیسی گفتم
پدر خانمت اومد پیشت؟
اره . باهم صحبت کردیم.
ختم بخیر شد؟
لیلا یه سری چرندیات راجع به تو بهشون گفته که خدارو شکر همه دعواش کردند.
سکوت کردم . نخواستم عیسی حرفهای زشت لیلا را بازگو کند عیسی گفت
پدر خانمم از من خواست که با لیلا بریم مشاوره
من یه تصمیمی گرفتم
جونم
حالا که لیلا برگشته و همه هم بهش میگنکه حرفش درست نیست. تو هم دیگه پایین نیا یا اگر میای کمتر بیا . دیگه هم نمیخواد منو برسونی . یکم پیش لیلا ارتباط و با من کمرنگ کن
عیسی که اصلا حرفم را قبول نداشت گفت
نه. واسه چی؟
ببین داداش . به نظرم درستش اینه که تو یکم احساس زنت رو در نظر بگیری . مامان به من گفت از امشب با آژانس برم خونه طلاهامون رو بفروشیم یه ماشین بخریم من قرعه کشی هامو بدم به مامان به جای پول طلاهاش.
من دارم این مسیر رو میرم تو رو نرسونم چون لیلا ناراحت میشه؟ بعد تو هر شب کرایه آژانس بدی؟
اره. امشب طلاهای مامان و من و ببر بفروش . یه ماشین برای ما بخر اگر هم روش گذاشتی من هرشب هرچقدر کار کنم بهت پس میدم.
عیسی با مهربانی گفت
مریم؟ من به تو پول بدم ازت پس بگیرم.
اره عزیزم. تو خودت زن و زندگی داری
تو رو خودم بزرگت کردم ها
نه داداش ممنون. من میخوام ماشین برای خودم باشه تمام پولشم خودم بدم. رانندگی هم که بلدم اینطوری برای تو هم بهتره مامان بابا هم بخوان جایی برن من میبرمشون.