#پارت423
با من بمان💐💐💐
درو که باز کرد، قیافهش مثل همان روزهایی که آزارم میداد بود.
یه جوری نگام کرد انگار طلب داره. نه سلامی، نه علیکی. منم چیزی نگفتم. میدونستم دنبال بهونه میگرده. مثل همون موقع ها
کمی نگاهم کرد و رفت تو اتاق، داشتم از همونجا میدیدمش کتشو پرت کرد یه گوشه. میناخانم لباسهایش را پوشیدو خداحافظی کرد و رفت.
نیما چرخی در اتاق زد صداشو انداخت تو گلوش و گفت: این چیه اینجا افتاده؟
یه جور داد زد که دلم هُری ریخت.
نگاه کردم، یه جوراب بود. مال خودش. گفتم: چیزی نیست، جورابته.
اخماش رفت تو هم و گفت
بیا اینجا
وارد اتاق شدمو گفتم:
یه جوراب افتاده زمین، این همه قیافه گرفتن داره؟
توروی من وای نایست مریم ازت عصبانی م یه حرکتی میکنم بعد پشیمون میشم.
واسه چی عصبانی هستی؟ فرح زنگ زد به من باهام دردو دل کرد ازم کمک خواست.من که نتونستم کاری براش انجام بدم . از خونه ش رفته. به منو تو چه مربوطه ناراحتی دیگه جوابشو نمیدم.
یه قدم اومد جلو. چشماش از عصبانیت قرمز شده بود.با دندان قروچه گفت
از اول خیلی غلط کردی که جوابشو دادی . چون هیچی بهت نمیگم فکر کردی کلاه ....رو روی سرم گذاشتم اره؟
از زشتی حرف او لبم را گزیدم. در اینمدتی که دعوا داشتیم تا به حال از این الفاظ استفاده نکرده بود.
دلم میخواست گریه کنم. بغض تو گلوم گیر کرده بود. ولی خودمو نگه داشتم. گفتم:
حق با تو اِ اما حق نداری با من اینجوری حرف بزنی.
یهو دستشو برد بالا. این حرکتشو خوب میشناختم. اشکم دراومد. عقب رفتم وگفتم نیما، من حالمخوب نیست ها
انگار کر شده بود. فقط دنبال یه بهونه میگشت که خشمشو خالی کنه.