#پارت427
بامن بمان💐💐💐
به دنبال او از اتاق خارج شدم و گفتم
این آخریش بهت قول میدم. دیگه نمیگذارم چیزی ناراحتت کنه.
نفس پرصدایی کشیدو گفت
تو میخوای نگذاری چیزی منو ناراحت کنه؟ تو خودت دلیل اصلی ناراحتی منی.
از همانجا که ایستاده بودم گفتم
ما باهم خوب بودیم. هیچ مشکلی هم بینمون نبود تا مادرت اومد اینجا ...
با صدایی لرزان گفتم
منم خدایی دارم. خدای منم صدامو میشنوه . پدر و مادرم مُردن، برادرمم رفته ترکیه، من دیگه کسی رو ندارم. دارم التماست میکنم که زندگی منو نپاشون. منو از خودت نرون و بیرونم نکن اونوقت مامانت میاد توروی من میگه اینو طلاق بده این به درد تو نمیخوره. خدای منم بزرگه. داره حال منو میبینه.
با خونسردی گفت
حال تو چشه که خدات باید ببینه؟
دستانم را باز کردم . خودم را نشانش دادم و گفتم
انگار که تو یه چاه افتادم. از یه طرف اون گندوزدم، از یه طرف سرطان گرفتم، پدر مادرم و از دست دادم. برادرم بهم پشت کرد و تنهام گذاشت. مادر شوهرم داره آتیش بیار معرکه میشه. تو میگی میخوای طلاقم بدی. منم موندم بین زمین و آسمون، نه راه پس دارم نه راه پیش.
پوزخندی زدو گفت
تو روضه خوندن هم که مهارت داری . یکم بیشتر ادامه بده. دوباره بیفت به پام گریه کن شاید دلم برات سوخت.
این همه حقارتم اشکهایم را سرازیر کرد.و گفتم
من. یه غلطی کردم، یه اشتباه بزرگ
از شدت ناراحتی صدایمدورگه شد. ادامه دادم
نمیدونم چی شد، چطور شد، ولی شد. تو فهمیدی و قیامت برپا کردی. باور کن خونه شده بود جهنم. دعوا، داد و بیداد، گریه… انقدر کتکم زده بودی که شبها میخواستم بخوابم سرم و هزار جهت میگردوندم تا یه نقطه که درد نکنه و ورم نداشته باشه رو بگذارمروی بالشت.اینقدر با مشت تو کمرم زده بودی که صاف ایستادن برام سخت بود.
بدن من تکه تکه سیاه و کبودبود. بدترین رفتارها روبا من کردی صبح میزدیم شب کنارم میخوابیدی من هیچی نمیگفتم که دلت باهام صاف بشه اونهمه تحمل نکردم که حالا بگی گورتوگم کن