#پارت429
بامن بمان💐💐💐
نزدیکم امد دستم را گرفت به طرف در کشاند پاسفت کردم ایستادم با دست دیگرم دستش را گرفتم و با هق هق گریه گفتم.
میدونی این شرایط چقدر برام سخته؟دارم التماس می کنم که طلاقم ندی. دارم التماس میکنم که منو از خانه ت بیرون نکنی .
مقابلش ایستادم و گفتم
تو چرا اینجوری شدی ؟ ما که خیلی باهم خوب بودیم. چراحالا که مریض شدم، داری پشتمو خالی میکنی. من فکر میکردم تو با عیسی فرق داری ، فکر میکردم تو هیچوقت تنهام نمیذاری. ولی الان، انگار همه چی داره از دست میره.
روی زمین مقابل پایش نشستم های های گریه میکردم و گفتم.
کاش میتونستم زمان رو برگردونم. کاش میتونستم این اشتباه رو نکنم. که یه این روز نیفتم.اما حالا، فقط میتونم التماس کنم… فقط اینکار ازم بر میاد که خواهش کنم که قسمت بدم.بیرونم نکن نیما من نه کسی و دارم نه جایی و دارم که برم.
با لگد به ران پایم زدو گفت
نمیخوام باهات بحث کنم والا واسه تک تک حرفهات جواب دارم. فقط میخوام دیگه نبینمت. و صداتو نشنوم.
با صدای لرزان و چشمانی اشکآلود سرم را بالا اوردمخیره در چشمانش گفتم.
نیما… تو رو خدا، یه بار دیگه بهم گوش کن. بذار حرف بزنم.
با لحنی سرد و بیتفاوت گفت
دیگه چی میخوای بگی مریم؟ مگه چیزی مونده که نگفته باشی؟
با بغض گفتم
یه فرصت دیگه بهم بده.
با خشم و فریاد گفت
فرصت؟ مریم! تو چجوری میتونی این حرفو بزنی؟ بعد از اون کاری که کردی،و به قول خودت دعوا ها و جنگ ها وقتی به ارامش رسیدیم. تو باز رفتی سراغ خانواده اون پسره . باز داری از فرصت حرف میزنی؟ تو زندگی منو خراب کردی. من که همه چیز وفراموش کردم و داشتم مثل پروانه دورت میگشتم بهترین بیمارستان بردمت.زیر نظر بهترین دکترها داشتم درمانت میکردم. توداروخانه سه مدل داروی شیمی درمانی کذاشتن جلوم من گرون ترینشو برداشتم چون میخواستم سلامتیت برگرده که باهات زندگی کنم. اما دیشب دیدم تو نمیخوای اون خانواده رو فراموش کنی از صبحه که دارم فکر میکنم به این نتیجه رسیدم که تو به درد من نمیخوری .
میدونم، میدونم. تقصیر منه . ولی من پشیمونم. به خدا پشیمونم. دیگه تکرار نمیشه. من خیلی دوست دارم. نیما، تو همه زندگی منی، باور کن…من نمیدونستم حرف زدنم با فرح اینقدر تورو بهم میریزه والا غلط میکردم که اینکارو کنم