#پارت44
🦋پرازخالی🦋
اگر نمیری خودم برم.
میلاد یک سینی چای اورد و تعرف کرد بابا رو به من گفت
چی شده بابا جریان چیه؟
من به زمین خیره ماندم و ارش ریز به ریز وقایاع را تعریف کرد.و من هر دقیقه بیشتر در خودم فرو میرفتم ، حرفهای ارش که تمام شد بابا ر به امیر گفت
ببینم ، تو هرکی از راه برسه استخدامش میکنی؟
امیر متحیر گفت
الان من مقصر شدم؟
بابا رو به میلاد گفت
برای چی رفتی یه منطقه دور جا اجاره کردی ولسه اسبهات ؟
میلاد هم مانند امیر با تعجب به بابا خیره ماندو بابا رو به ارش گفت
اونروز که بهت گفتم من دارم میرم شمال دخترمم میبرم تو گفتی خودم مواظبشم. اینطوری قرار بود به دختر من از برگ گل نازک تر نگی؟ پاشم بزنم اون دستتو قلم کنم تا دیگه روی خواهرت بلند نشه؟ نگاه تو صورتش بنداز ؟ پای چشم بچه من و زدی کبود کردی، اینقدر فشار عصبی بهش اومده رنگ به صورتش نیست. چشماش باد کرده از بس گریه کرده
ارش با کلافگی برخاست و گفت
بس کن بابا، دخترت بیحیا شده، حیثیت مارو برده اونوقت تو داری طرفداریشم میکنی؟
دختر من خطا کرده، خطاشم فقط به پدرش مربوطه نه شماها .
میلاد دست برکمرش زد و رو به بابا گفت
پس ما این وسط.......
تو خفه شو میلاد که از دستت حسابی شاکی م. لیوان پرت کردی به خواهرت دستش بریده؟ نمیگی اگر میخورد تو صورتش چه بلایی به سرش میومد؟
امیر دستی لای موهایش کشیدو ارام گفت
بابا اینطوری نگو تو دوروز دیگه میری و ما جلو دار کتی نمیشیم. حیثیت ما سه تا رو برده دیگه روم نمیشه تو صورت دوست و اشنا نگاه کنم.
حیثیت و ابروی شما رو کتی نبرده، خودتون با بی اهمیتی هاتون برده ، شش ماهه که این داره خطا میره شما سه تا گردن کلفت کنارشید و نفهمیدید ؟
خاک بر اون سرتون کنند. سراتون کردید تو خشتکهاتون یه موقع حواستون جمع شده که کار از کار گذشته؟
ارش رو به پنجره ایستادو گفت
زیاد به ما نگاه نکن . یکمم به دخترت نگاه کن. یه نگین رو دماعش ، یه نگین رو دندونش، موهاشو من زدم خوب کاری هم کردم دختر مجرد مگه مو شرابی میکنه؟ مگه ابرو بر میداره؟
همش از خوش غیرتیه خودتونه
حرف بهش میزنیم شاکی میشی، بعد رو چه حساب از خوش غیرتیه ما شده؟
من میگم همون اول که داره اشتباه میکنه جلوشو بگیر، تو نشستی این هرکار دلش خواسته کرده، حالا میزنیش؟ زدن چه فایده ایی داره؟ شماها در واقع باید خودتون رو بزنید که حواستون به خواهرتون نبوده .
بابا این را گفت و بلند شد دست من را گرفت برخاستم مرا به طرف حیاط برد که ارش گفت
#پارت44
خانه کاغذی🪴🪴🪴
همینکه شنیدی .
تو حق نداری با من اینکارو کنی
لال شو فروغ . مثل یه بمبم بترکم منفجرت میکنم.
من از امیر حالم بهم میخوره
تو غلط کردی که حالت از اون بهم میخوره.همون برای تو خوبه
چیه زورت بهش نمیرسه بهانه پیدا چطوری کوتاه بیای ترسو؟
دهنتو میبندی یا با سرو صورت خونی ببرم تحویلت بدم.
تو منو ببری اونجا فکر کردی من اونجا میمونم؟ من فرار میکنم.
تلفنش را از جیبش در اورد و شماره ایی را گرفت . لحظاتی بعد گفت
الو امیر خان کجایی؟ .....باشه من تا نیم ساعت دیگه میام کارت دارم.
تلفن را که قطع کرد دستش را گرفتم و ملتمسانه گفتم
سینا ترو خدا اینکارو با من نکن. من بدبخت میشم اینده م خراب میشه.
دستش را از دستم کشیدو گفت
داشتم به مجردی زندگی کردنت فکر میکردم که این گندو زدی.به خاطر پول با فوت نامه بابا رفتی صیغه یه پیرمرد شدی؟
من اینکارو نکردم.
صدایش را بالا برد و گفت
صیغه اون کفتار پیر شدی با پسرش هم ریختی روی هم
سینا به خدا دروغه
اگر دروغه پس صیغه نامه چیه که دستته؟
من نمیدونم.
اگر دروغه کپی فوت نامه بابا دست اون یارو چی میخواست
التماس را در لحنم پاشیدم و گفتم
سینا ترو خدا عاقل باش . به من اعتماد کن . من با اشکان دوست بودم قول و قرار ازدواج داشتیم. باباش انگار مخالف ازدواج ما بود با نقشه اومد جلو هزار تا قصه تعریف کرد که قبلا عاشق مامان بوده من شبیه مامانم....
دهنتو ببند حوصله شنیدن خزعبلاتتو ندارم.
تو خودت فکر کن . کی به تو گفت بیای اونجا؟
مرتیکه ناراحت شده که تو هم صیغه خودشی هم رفیق پسرش زنگ زد به من
به روح مامان بابا دروغه
#پارت44
رمان زیبای عسل
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
میز چیده شد خاتون سرمیز نشست و گفت تو هم بشین دختر ، سرمیز نشستم معذب بودم، ارباب وارد شد نگاهی به من و خاتون انداخت، لبخندی زدو سرمیز نشست و گفت
_ بخور عمو، تعارف نکن
فرهاد لب گشود و گفت
_چشم عمو
مشغول خوردن غذا شدیم.
بعد از صرف نهار، ارباب برای چرت بعد از ظهر به اتاق خودش که در طبقه بالای خانه بود رفت کیانوش دست فرهاد را گرفت و به مهمانخانه برد.من هم به اتاقم رفتم و دراز کشیدم یاد ننه طوبا افتادم برخاستم از اتاق خارج شدم خاتون توی سالن بود با دیدن من کمی دستپاچه شدو گفت
_میشه این ظرف میوه رو ببری برای اقا فرهاد و کیانوش؟
نگاهی به ظرف میوه انداختم و گفتم _چشم
ظرف را برداشتم و به سمت اتاق رفتم در زدم کیانوش گفت
_بیا تو
رفتم توی اتاق بوی الکل می امد ظرف
میوه را مقابل انها نهادم صدای زنگ موبایل کیانوش بلند شد برخاست و گفت
_ گلجان این پوست تخمه هارو جمع کن.
در رابست ظرف های اضافه را جمع کردم نگاهم به فرهاد افتاد خیره به من بود،
برخاستم به سمت در رفتم دستگیره را پایین کشیدم در چرا باز نمیشه
فرهاد برخاست........
#پارت44
با من بمان💐💐💐
لطفا زاجع به این مسائلی که امروز صحبت کردیم به خانم صمدی چیزی نگید
تیز نوشتم
خیالتون راحت باشه.
برایم پیام امد
راجع به خانم و اقای حضرتی قبلا سفارش کردممنظورم تغییر مذهب منه.
باشه چیزی نمیگم
هفته اینده برادرم هیمن با خانمش میخوان بیان تهران شاید یه سر بیاد مغازه میترسم یه وقت متوجه بشن.
چشم چیزی نمیگم.
ممنون . راستی من امشب غذا درست کردم زیاده فردا نهار نیارید.
کمی فکر کردم . هم سفره شدن با دیاکو ؟ جواب شکوفه را چه میدادم نوشتم
نه ممنون من شاید فردا ساعت نهاری نباشم.
کمی به صفحه خیره ماندم و او نوشت
باشه شبتون بخیر
شب بخیر.
تلفنم را کنار گذاشتم و دوباره به پیج اینستاگرام او سر زدم باردیگر عکس های خانوادگیشان را دیدم.
صبح شد صبحانه راکه خوردم رو به مامان گفتم
ختم انعامت ساعت چنده؟
دو تا چهار چطور مگه؟
باید مرخصی ساعتی بگیرم.
هرروز میخوای تا ساعت نه شب کار کنی؟
بحثی که میرفت تا به ضررم تمام شود را ادامه ندادم و گفتم
ای وای داره دیرم میشه.
بابا گفت
عیسی هنوز نرفته ماشینش توی حیاطه بگو تورو هم ببره
مامان گفت
نه عیسی رو ولش کنید خودت برو
بابا با اخم گفت
چرا؟
زنش ناراحت میشه
زنش بی خود کرده که ناراحت میشه.
مامان تچی کردو گفت
لاالله الا الله برو دخترم.
کیفم را برداشتم و از خانه خارج شدم. سوار اتوبوس شدم از جانب نیما برایم پیام امد
صبح بخیر. التماس تفکر
لبخند کنج لبم امد.هرچه فکر کردم به نتیجه ایی نرسیدم. چون هر حرفی که من میخواستم بزنم نیما قبل تر با ان موافقت کرده بود در قسمت جستجوهای گوگل سرچ کردم آنچه یک زن از یک مرد میخواهد. اما نتیجه ایی نگرفتم. وارد پاساژ شدم و سپس به مغازه رفتم شکوفه هنوز نیامده بود سلام کردم و صبح بخیر گفتم
پاسخم را با خوشرویی داد.سراپایشرا کمی ورانداز کردم. در لباس پوشیدن مهارت خاصی داشت. از نظر ست کردن رنگها و انتخاب مدل لباس هایشواقعا بی نظیر بود بلیز سفید و شلوار شتری خیلی جذابش کرده بود کفش های چرمش هم که برق میزد.دستی لای موهای خرمایی اش که توی صورتش ریخته بود کشید انها را به عقب هل داد عینک دودی اش را از جیبش در اورد وروی سرش گذاشت. موهایش را با ان عقب نگه داشت.
ریش زیبا و مردانه ایی هم داشت. از داخل کیفش ساعت و انگشترهایش را هم در اورد انهارا به خود اویخت و گفت
با اجازتون من میرم. از خانم صمدی سوال کنید که اگر ظهر تشریف میبره بیام مغازه رو ببندم شما که گفتی کار مهمی داری درسته؟
بله من ظهر نیستم.
منتظر پیامکتون میمونم.
حتما میپرسم خبر میدم.
خداحافظی کردو رفت. کمی بعد شکوفه امد بعد از چاق سلامتی گفتم
امروز نهار میمونی؟
اره چطور؟
من یه کاری دارم ظهر باید برم.
لبش را گزیدو گفت
من باید اینجا باهاش تنها باشم؟
فکر کنم نمیاد.
چطور مگه
اینطور که حرف میزد انگار نمیاد
دستش را زیر چانه اش نهادو گفت
مری....
جونم
کمی لحنش را خنده دار کردو گفت
ماالان باید دیاکو صداش کنیم یا دیاکو آقا. شایدهم آقا دیاکو .
به چه چیزهایی فکر میکنی ها