eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
467 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋پر از خالی🦋 من ماندم و دودست مانتو و شلواراداری و مقداری لباس خانگی. و ابرویی که دیگر تمامش مقابل خانواده م رفته بود. بابا هم رخت سفر بست و به سوی همسر جدیدش رفت. انقدر از خودم و سه برادرم شرمنده بودم که دلم نمیخواست توی صورتشان نگاه کنم. به خصوص اینکه انها متوجه شده بودند که من احمق به خانه سیاوش هم رفته بودم. ای کاش لابه لای انهمه استنطاقی که شدم لااقل از من میپرسیدند چرا به انجا رفتم تا من توضیح دهم که یک دورهمی دوستانه بود. تا بگویم که خواهر سیاوش به همراه همسر و فرزندانشان هم انجا بودند. بگویم غیر از من چند دوست سیاوش هم با نامزدهایشان امده بودند. روزهارا به تنهایی سر میکردم و شب ها طبق دستور ارش حق اینکه تنها در اتاقم بنشینم را نداشتم و در اشپزخانه روی نهار خوری میشستم. و نظاره گر جمع سه نفره شان که فوتبال میدیدند یا باهم صحبت میکردند و میخندیدند میشدم. شب تولد میلاد بود. امیر برایش یک مهمانی خانوادگی گرفته بود. کیک و میوه را از قبل گرفته بود و مشغول به راه کردن بساط جوجه کباب بود. نگاهی به دو جعبه کادویی روی میز انداختم. بغض راه گلویم را بست خوب بی انصافها مرا در خانه زندانی کردید لااقل از طرف من هم کادویی برای میلاد میگرفتید تا من شرمنده نشوم. به اتاقم رفتم نگاهی به وسایلم انداختم تمامش دخترانه بود. و چیزی برای کادو دادن به او نداشتم . لب تختم نشستم اشک از چشمانم جاری شد. ان را پاک کردم و به چاره کارم می اندیشیدم و هرچه فکر میکردم به بی چارگی خودم بیشتر پی میبردم . در باز شد بدون اینکه به در نگاه کنم میدانستم که ارش است و امده دوباره تذکر دهد که من حق ندارم در اتاقم تنها بنشینم. صدایش زخم بر دلم بود. زخمی که خودم مسببش بودم. باز اومدی یه گوشه تنها نشستی؟ برخاستم به او نگاه نمیکردم تا متوجه گریه م نباشد. به طرف خروجی رفتم. دستی به صورتم کشیدو گفت داری گریه میکنی کتی چانه لرزانم را کنترل کردم و خودم را از نوازشش پس کشیدم و گفتم نه گریه نمیکنم چشمات خیسه از کنارش گذشتم وحرفی نزدم. از اتاق بیرون رفتم بدنبالم راهی شد. اخ که چقدر نفهم بود. دست از سرم بردار دلم نمیخواد راجع به غمم به تو توضیح بدهم. وارد اشپزخانه شدم یک لیوان اب نوشیدم و او گفت خوب چته اعصابمو خورد میکنی؟ نگاهی به او انداختم و گفتم چرا اعصابتو خورد کردم؟ من مگه کاری با تو دارم ؟ مگه حرفی بهت زدم؟ همینکه میری تنهایی گریه میکنی بعد هم نمیگی چته؟ دوست ندارم به تو بگم چمه زوره؟ دلم میخواد تنها بشینم گریه کنم ، اینم به تو مربوطه؟ ادم با برادر بزرگترش اینطوری حرف نمیزنه. خیلی خوب، الان به خاطر اینکه با تو بد حرف زدم ازت معذرت میخوام. حالا تنهام بگذار. سپس روی صندلی نشستم و سرم را لای دستهایم گرفتم و اوکمی عصبی گفت خوب چه مرگته بچه من الان چیکار به تو دارم؟ گفتی تو اتاقت تنها نشین گفتم چشم. اومدم تو اشپزخونه نشستم من کار به کجا نشستن تو ندارم، میگم چرا داری گریه میکنی؟ به تو مربوط نمیشه ارش جان. شما برو دنبال کارهایی که بهت ارتباط داره . نگاهش حالت خشم گرفت. نگاهی به حیاط انداختم و با صدای بلندگفتم
خانه کاغذی🪴🪴🪴 مشمئز به او خیره ماندم. وگفتم عمه کی میاد؟ هروقت دوست داشته باشه از او روگرداندم و گفتم کجا رفته؟ خونشه خونشه؟ یعنی چی؟ مگه اینجا خونه عمه نیست ؟ نخیر اینجا خونه خودته درست مثل ادم حرف بزن من بفهمم.... کلامم را با مشت محکی که روی میز کوبید بریدو بااخم رو به من گفت تو به من میگی مثل ادم حرف بزن؟ کمی خودم را جمع کردم و گفتم من نمیخوام پیش تو بمونم. میخوام برم. مگه من ازت پرسیدم نظرت راجع به اینجا موندن چیه که تو میگی نمیخوای بمونی؟ چه بخوای. و چه نخوای از این به بعد اینجا خونته تو نمیتونی منو به زور اینجا نگه داری من یه دختر تحصیلکرده م. به حقوق خودم اشنام خندید و سپس از جایش بلند شد من گفتم من هر‌‌وقت فرصت و مناسب بدونم از اینجا میرم. فکر نکن من ازت میترسم. پله هارا پایین رفت و وارد باغ شد. در لا به لای درختها گم شد و کمی بعد ظاهر شد زنجیری در دستش بودو به ان زنجیر قلاده سگ سیاه بزرگ رنگی وصل بود خودم را جمع کردم . امیر پله ها را بالا امد سگ را هم با خود اورد روی پله دوم که رسید جیغ کشیدم و گفتم اونو اینجا نیار.
رمان عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 تلفن را قطع کردم فکرم در گیر حرفهای شهرام بود،صبحانه را اماده کردم که دوباره تلفنم زنگ خورد باز هم ناشناس صفحه را لمس کردم و گفتم بله صدای مضطرب مرد جوان به من فهماند که او فرهاد است _سلام _سلام و درد وحشیه روانی _میخواستم باهاتون چند کلمه صحبت کنم _من با شما فقط تو دادگاه صحبت میکنم. _دادگاه؟ _بله دادگاه ازت شکایت کردم به جرم تجاوز و ضرب و شتم _میشه من با شما حضوری صحبت کنم؟ _نخیر ، با ادم کثیفی مثل تو من اصلا جرات ندارم قرار بزارم. _اینطوری که شما فکر میکنی نیست _ همه چیز اینجا معلومه ، یه دختری که بهش تجاوز شده و کتک خورده _من عسل و راضیش میکنم ، شما فقط اجازه بده من باهاش حرف بزنم _نمیشه _اصلا تجاوزی در کار نیست خانم، من فقط رو زنم دست بلند کردم اونم دلیل داشتم، اصلا شما کی هستی که اومدی زن من و برداشتی بردی؟ از حرف فرهاد جاخوردم و گفتم _ یعنی چی تجاوزی در کار نیست ؟ نمیتونی زیرش بزنی. _این خانم یک ماه پیش صیغه من شده من برگه دارم ، خودش پای برگه رو امضا زده از حرف فرهاد جا خوردم سعی کردم خود را نبازم و گفتم _براش وکیل گرفتم میبرمش پزشکی قانونی _وکیلت چیکار میخواد بکنه وقتی خودش امضا زده که یک ماه پیش با من ازدواج کرده ؟ _شاهد میارم فرها د تلخ خندیدو گفت _عموی منو میبری واسه شهادت؟ کفری شده بودم فرهاد ادامه داد _سنش قانونی نیست واسه امضا دادن، پدر هم نداره، عموم بزرگ اون خراب شده س اون امضا زده ،شاهد صیغمونه، غیر از عموم سه تا مرد دیگه هم از بزرگهای اونجا شاهدن، من فقط زنمو زدم اونم حقش بوده ، کاراشو تکرار کنه بازم میزنمش، از تو هم شکایت میکنم که دخالت تو زندگی خصوصی مردم یادت بره
با من بمان💐💐💐 مشتری ها تک به تک امدند اصلا متوجه گذشت زمان نبودم . لابه لای مشتری هالحظه ایی عیسی را دیدم لبخندی عمیق زدم و گفتم سلام داداش خوبی؟ سلام عزیزم. میبینم که خدارو شکر سرت خیلی شلوغه اره مشتری زیادمیاد شکر خدا با ورود دیاکو ضربان قلبم بالا رفت با عیسی سلام و احوالپرسی گرمی کرد به او دست دادو شروع به صحبت در مورد مسائل مغازه داری کردند آدرس بوتیک عیسی را هم دوباره گرفت . مشتری ها که رفتند . لیست فروش را به دیاکو تحویل دادم. و با عیسی از مغازه خارج شدیم. پرشیای خاکستری رنگی را نشانم دادو گفت اونهاش مبارکت باشه با ذوق هینی کشیدم و گفتم عیسی . اگر نتونم چک و پاس کنم چی؟ اولا من هستم کمکت میکنم. دوما با نصف در امد هرشبت میتونی پاسش کنی. در ثانی چک و به نیما دادم ها نهایت ازش مهلت میگیرم. مرسی سوییچ و ریموت را به دستم دادو گفت ایشالله مبارکت باشه. ممنونم . سوارش شدم روشنش کردم و حرکت کردم عیسی هم بدنبالم می امد ماشین را داخل حیاط بردم مامان و بابا به ایوان امده بودند و با ذوق به من نگاه میکردند چرخی دور ماشین زدم و گفتم میایید بریم یه دور بزنیم؟ بابا سرش را به علامت نه بالا دادو گفت من خسته م. مامان گفت منم پام درد میکنه رو به عیسی با کلافگی و کمی عصبانیت گفتم اَه...گناه من چیه که اینها پیرن؟ منم دوست دارم الان برم بگردم. عیسی کمی با لبخند به من نگاه کردو گفت خودتو ناراحت نکن باهم میریم. فکری کردم و گفتم نه. تو برو خونه ت زنت ناراحت میشه خوب لیلا رو هم میبریم. به طرف پله ها رفتم و گفتم نه نمیخوام ولش کن وارد خانه شدم. مامان گفت دخترم چرا ناراحت میشی خوب ما سن و سالمون بالاست. نمیتونیم با تو بیاییم بیرون. بابا گفت به خاطر همینه که میگم شوهر کن برو سر زندگیت شام را که خوردم بلافاصله به اتاقم رفتم.‌ چقدر پیام نخوانده داشتم اول دیاکو را باز کردم.‌ سلام. ببخشید من ظهر عصبی شدم اونطوری پیام دادم. راستش نمیدونم چطوری این حرف و به شما بزنم ولی دیگه فکر میکنم نمیتونم طاقت بیارم. از همون ردزی که تو دفتر اقای رصوانی دیدمتون خیلی ازتون خوشم اومد و یه جورایی نمیدونم چطوری بگم مهرشما به دلم نشست. درخواست نامشروع و نامربوط هم ندارم من نیتم با شما ازدواجه . اگر جوابتون منفی باشه یا بخواهید فکر کنید هم هیچ چیز تو محل کارمون تغییر نمیکنه شما همچنان به کارت اونجا ادامه بده. تلفن را روی شکمم گذاشتم و به سقف خیره ماندم. دیاکو نسبت به نیما خیلی جذاب تر و زیبا تر بود اما مامان عمرا اگر اجازه میداد که من با او ازدواج کنم. باید همین حالا تکلیف را مشخص میکردم. برایش نوشتم سلام. شب شما بخیر. پیام هاتونو خوندم و باید بهتون بگم. خواهش میکنم دیگه در مورد این موضوع با من حرف نزنید چون این امر یک امر نشدنیه. زودتر از انچه تصورش را میکردم نوشت چرا نشدنیه؟ به گوشی م خیره ماندم و او نوشت به خاطر مذهب خانواده م میگید؟ تیز تایپ کردم. مگه نگفتید خانوادتون خیلی متعصبن؟ به نظرتون اونها قبول میکنند شما یه دختر شیعه رو بگیری؟ من این مسائل رو حل میکنم. شما اگر با پیشنهادمن موافقت کنی من قول میدم که خودم طوری این موضوع رو حل کنم که اب از اب تکون نخوره فرض بر اینکه من قبول کنم خانواده من با ازدواج کردنم با کسی که پدرمادرش شهرستان زندگی میکنند موافقت نمیکنند من قبلا خاستگار داشتم که خانوادش اصفهان بودند اما پدرمادرم به شدت مخالفت کردند . چرا؟ فکری کردم ونوشتم مادرم میترسه که یه وقت منم ب م و ازش دور شم. من بهش تعهد کتبی میدم که هیچ وقت از تهران نرم. نه مسئله فقط این نیست مادر من موضوع مذهب خانوادتون رو نمیپذیره من اونو حل میکنم. اخم کردم و نوشتم چطور میخوای اینو حل کنی؟ بابای من دوسال پیش خونمون رو فروخت جابجا شدیم فقط به این خاطر که تو کوچشون دوتا خانواده سنی بودند اونها اصلا قبول نمیکنند که هیچ منم دعوا میکنند که چرا چنین فکری کردم. خانواده من خیلی معتقدند و تفاوت ادیان و مذهب ها رو حتی برای یه سلام و علیک ساده هم نمیخوان بپذیرن چه برسه به این موضوع. مریم خانم من خودم با پدرتون صحبت میکنم چی دارید میگید ؟ این حرف و بزنید تو خونه برای من خیلی بد میشه خوب چرا؟ عصبانی شدم و نوشتم چرا؟ واقعا دلیلشو نمیدونید؟ اگر فکر میکنی با صحبت میتونی پدر من و راصی کنی با پدرمادرت حرف بزن بگو لطفا شیعه بشید.