eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
467 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋پراز خالی🦋 مه مگه؟ من بی حیام یا تو که جلوی دو تا پسر مجرد دست نامزدتو میگیری میبری تو اتاق درو میبندی این را که گفتم ارش انگار که ضامن نارجنکش کشیده شده باشد با طرف من حمله ور شد امیر سد راه او شدو گفت چیکار میکنی دیوونه شدی ؟ ارش با فریاد گفت امیر برو کنار من دهن این سلیته رو پاره کنم هم ترس از اینکه مبادا امیر نتواند جلو دارش بشود را داشتم هم دلم از بابت تمام حرفهایی که به او زده بودم خنک شده بود. امیر گفت ولش کن دیگه چرا اینقدر باهاش کل کل میکنی با حرص از امیری که ورودی اشپزخانه را بسته بود فاصله گرفت و رو به امیر گفت نه شرف داره، نه حیا داره ، نه ...... کلامش را بریدم من هم صدایم را بالا بردم و گفتم هرچی به من میگی زنته. بی شرف زنته، سلیته زنته، بی حیا زنته....... ارش به طرفم یورش اورد با صدای باز شدن در امیر اورا که قصد بالا امدن از سنگ اپن را داشت متوقف کرد و گفت میلاد اومد. اینهمه زحمت کشیدیم سورپرایزش کنیم ، تولدشو خراب نکنید . ارش نگاه عصبی ایی به من انداخت و من رو به او گفتم حیف که امشب تولد میلاده اگر تولد تو بودم کوفت همه میکردم‌. تا یاد بگیری دیگه به من سرکوفت نزنی امیر رو به من گفت تو هم خفه شو دیگه ، ول میکنم جلوشو بزنه لت و پارت کنه ها سکوت کردم ان دو به استقبال میلاد رفتند. امیر اهنگی که از قبل اماده کرده بود را پلی کرد و به همراه برف شادی به استقبال میلاد رفتند از دور نظاره گر تولد مسخره شان بودم. نگاهی به چند بادکنکی که امیر به درو دیوار خانه زده بود انداختم و میلاد را که چه ذوق احمقانه ایی کرده بود را نظاره کردم. سر جایم نشستم . امیر وارد خانه شدو گفت پاشو بیا بیرون دیگه از اون وحشی میترسم خندیدو گفت پاشو بیا اون کاریت نداره برخاستم به حیاط رفتم و رو به میلاد گفتم سلام سپس لبخند زورکی ایی زدم و گفتم تولدت مبارک به گرمی به من لبخند زد و گفت مرسی انگار که متوجه غم من باشد دستی به موهایم کشید ان کج و کوله هایی که ارش کوتاهش کرده بود را کمی به هم ریخت و گفت چرا ناراحتی؟ موهایم را مرتب کردم و گفتم نه ناراحت نیستم دستم را گرفت و گفت بیا کارت دارم. مرا به دنبال خودش کشاندو به اتاقش برد. در را بست و گفت هیچی نگو بهشون. من میدونستم امشب میخوان منو سورپرایز کنند. ناخواسته خندیدم و گفتم از کجا میدونستی؟ شیرینی فروشی سر خیابون واسه کیک به من زنگ زد گفت اماده س. منم دوزاریم افتاد و حالیش کردم قضیه سورپرایزی بوده اونم ازم قول گرفت به کسی نگم. تو هم که نگفتی خندید و گفت
خانه کاغذی🪴🪴🪴 ترسیده گفتم چیکار کنم؟ گفتم مانتو مقنعتو در بیار اشکهایم را پاک کردم گفته اش را اطاعت کردم و سرم را پایین انداختم متوجه قدم هایش به طرف خودم شدم . جلو امد دستش را به موهایم کشید از نوازش و نزدیکی او هم ترس داشتم هم مشمیز شده بودم. چشمانم را بستم امیر پیشانی م را بوسید و گفت من خیلی دوستت دارم. چشمانم را باز کردم به او نگاه کردم و گفتم اما من دوستت ندارم ازت بدم میاد اشکهایم مانند باران جاری شدو گفتم اگر واقعا دوسم داری ولم کن برم. یه زندگی برات میسازم همه حسرتت و بخورن. تو پول و طلا غرقت میکنم. سرم را تکان دادم و گفتم دنیای من و تو باهم خیلی فرق داره امیر. من اونطوری که تو میگی خوشبخت نمیشم. هرطوری که تو بگی خوشبختت میکنم من اصلا تو رو دوست ندارم. زندگی در کنار زنی که دوستت نداره چه لذتی برات داره؟ اصلا میدونی چیه فروغ یه چیزی اگر راحت بدست بیاد واسه من جذاب نیست همه جذابیت و لذتش تو اینه که تو منو نخوای و من به زور تصاحبت کنم. اگر از روز اول میگفتی اره امیرو میخوام دوسش دارم عاشقشم من دیگه پا پیش نمیزاشتم. اما اینکه میگی نمیخوامت نمیدونی با قلب من چیکار میکنه تو جنون داری امیر اره من دیوانهدم حواست باشه با دیوانه چطوری حرف میزنی صدای زنگ موبایلم از جیبم در امد. به طرف مانتویم رفت . قلبم در شینه م در حال جابجا شدن بود. امیر تلفنم را سایلنت کرد و گفت فریباست بده جوابشو بدم لازم نکرده نگاهی به من انداخت و کمی خیره ماندو گفت ببینم تو دوست پسری زیدی چیزی نداشتی؟ از سوال نابجای او شکه شدم. اگر راستش را میگفتم نمیدانستم واکنشش چیست اگر هم دروغ میگفتم ممکن بود گوشی م را وارسی کند. بدنبال سکوت من گفت زید داری ؟ اخرین تیرم را برای کنده شدن دل امیر از خودم رها کردم و گفتم اره دارم. پوزخندی زدو گفت ضر میزنی منو عصبانی کنی
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 از زبان فرهاد مگر اینکه دستم بهت نرسه دختره ی چموش ، تمام ترس و دلهره دیشب تا صبح و سرت خالی میکنم، اگر من به ذهنم نمیرسید که ماجرا رو برای کیانوش تعریف کنم الان این دختره ازم شکایت هم کرده بود، عمو فکر همه جارو کرده بوده که صیغه نامه مارو مال قبل نوشته؟نه اینها باید تدبیر های زن عمو باشه. به هرجهت خدارو شکر که رفع شد .من باید دست دخالت شهرام و مرجان و از زندگیم کوتاه کنم ، با همینم زندگی میکنم ، خوشگل که هست، پاک و معصوم که هست،کم سن و ساله ،واز همه مهمتر ازم حساب میبره ، یه تار موش به کل هیکل ستاره می ارزه اما باید ادب بشه ، الان میبرمش خونه چنان کتکی بهش بزنم که فکر فرار از سرش بره ، بعد هم بشینم براش قانون بزارم. کاری باهات میکنم عسل خانم گفتم بمیر بمیری ، یه مدت دیگه یه عروسی کوچیک میگیرم به فامیل معرفیش میکنم تا چشم های ستاره از کاسه در بیاد. به ادرس رسیدم تک زنگی به زنک فضول زدم بلافاصله در باز شد و عسل از خانه خارج شد نزدیک ماشین که شد نگاهی به چهره اش انداختم انهمه زیبایی اش کو؟ گونه سمت چپش کبود بود لبش از دو جا پارگی داشت سمت راست پیشانی اش هم سیاه بود نزدیک ماشین شد در صندلی عقب را باز کرد بااخمم گفتم -بشین جلو کمی تعلل کرد ترس به وضوح در صورتش مشاهده میشد. سرم را چرخاندم صدایم رابالا بردم و گفتم _ با تو بودم میشینی جلو یا پیاده شم بنشونمت در رابست و سریع سوار شد تا انجا که میشد از من دور نشسته بود .دست چپش را بالا اورد ناخنش را میجوید کاری که من ازش متنفر بودم ، چشمانم را بستم و با خشم گفتم _ دستتو از دهنت در بیار سریع دستش را انداخت یاد استرس دیشبم افتادم ،ماشین را به حرکت در اوردم و گفتم _چرا به این زنیکه زنگ زدی؟ اشکهایش روان شد با فریاد من از ترس از جایش پرید گریه نکن اشکهایش را پاک کردو گفت _ با توام سوالمو جواب بده. _بببخشید _جواب سوالمو بده نفهمی کردم، میخواستم برگردم خونه عمه م با شنیدن این حرف با پشت دست و کنترل شده به دهانش کوبیدم جیغی کشیدو دستش را روی دهانش گذاشت تند و سریع اشکهایش را پاک کرد و دستش را انداخت. دوباره یاد استرس شب گذشته خودم افتادم و گفتم _بری خونه عمه ت یا بری از من شکایت کنی؟ _هاج و واج گفت _شکایت؟ _همین زن فضوله گفت داریم میریم شکایت کنیم _من این قصدو نداشتم خفه شو حروم*زاده دروغ گو با حرفهای من دیدی راه به جایی نداری تو اگر راه داشتی اعدام منم میگرفتی. _من از دیشب که رسیدم اینجا، تا الان خواب بودم اونموقع که شما زنگ زدی تازه بیدار شده بودم کی وقت کردم برم شکایت کنم؟ _ دیشب وقتی به شهرام زنگ زدی من خونشون بودم. _چشمانش گرد شدو گفت من؟ _اره تو، داشتی میگفتی پیش وکیل بودم، میرم شکایت میکنم.پدرشو در میارم ، یادت رفته؟ _من به شهرام زنگ نزدم دستم ناخوداگاه توی صورتش کوبیده شدو گفتم _اقاشهرام دستش را روی صورتش گذاشت و ساکت به صندلی تکیه داد زیر نظرش داشتم ریز ریز گریه میکرد.
با من بمان 💐💐💐 لحنش طوری ارام‌شد که انگار به هدفش رسیده آفرین و احسنت بر شما. چون دقیقا منم همینکار رو کردم.‌ امروز رفتم مسجد امام هادی. یکی از اعضای هیئت مدیره موسسه رو دیدم و مشکلمو بهشون گفتم ازشون راهکار خواستم و ایشون گفتند شما باید بری صادقانه این مسائل و به خانواده دختری که میخوای باهاشون وصلت کنی توضیح بدی حتی گفت اگر من بخوام حاضره خودش هم باهام بیاد و با پدرت صحبت کنه نه اقا دیاکو نمیشه شما اجازه بده من بیام حرفهامو به ایشون بزنم اگر قبول نکرد .... به لحن تمسخر گفتم اهان...اگر قبول نکرد. دیگه کلا نگذارند من بیام سر کار و یه عمر سرکوفتش روی سر من باشه که اونم‌وضع کار کردنت بود با برادرت حرف میزنم. چرا متوجه نیستید؟ برادر من از پدر مادرم معتقد تره میشه یکم راجع به این مسئله فکر کنید؟ نه من هیچ فکری ندارم که در این باره کنم. میشه لطفا برید و یه داستان مشابه برای پدر مادرتون تعریف کنید مثلا بگید یکی از مشتری های مغازه چنین مسئله ایی براش پیش اومده؟ نخیر. چون ریسکش خیلی بالاست. اگر به گوش عیسی برسه صد درصد اصل ماجرا رو متوجه میشه چطور میخواد متوجه بشه فامیلی شما بوکانیه و بوکان جزو استان کردستانه اونجا هم که اکثریت سنی هستند.عیسی میفهمه که منظورم شمایید.‌ دیاکو سکوت کرد و کمی بعد گفت پس من چیکار کنم؟ من نمیدونم. جواب دلم و چی بدم؟ به دلت بگو من تلاشمو کردم اما نشد. نمیتونم به دلم دروغ بگم. من هنوز تلاش نکردم. تلاش شما و صحبتتون دراین باره فقط و فقط زندگی من و زیر و رو میکنه انتخابت از اول اشتباهه . هنوز چیزی از اشنایی ما نگذشته که نتونی فراموشش کنی. میشه یه خواهشی ازتون کنم؟ بله بفرمایید فقط تورو خدا بهم نه نگید کمی فکر کردم و گفتم اگر بتونم نه نمیگم. چیز سختی ازتون نمیخوام. فقط خواهش میکنم یکم به این موضوع فکر کنید شاید تونستید یه راهی پیدا کنید.‌ صدای بوق پشت خطیم امد با دیدن نام نیما تیز به ساعت نگاه ‌کردم. ساعت یازده شب بود .‌به دیاکو گفتم باشه حتما فکر میکنم. ازتون ممنونم. ببخشید وقتتون رو گرفتم. خواهش میکنم. ارتباط را قطع کردم .‌ حالا جواب نیما را چه میدادم دوباره تلفنم زنگ خورد ارتباط را وصل کردم و گفتم بله سلام. سلام. شبتون بخیر ببخشید میشه بپرسم این وقت شب با کی داشتید حرف میزدید؟ ساکت ماندم و او ادامه داد احیانا بانک که بهت زنگ نزده؟ متوجه کنایه اش شدم و گفتم ببخشید اقا نیما به شما چه مربوطه که من با کی حرف میزدم؟ متعجب گفت بله ؟ ما قرار شد باهم صحبت کنیم و واسه ازدواج اشنا بشیم نه اینکه تو خصوصی های همدیگه سرک بکشیم. من الان تو خصوصیتون سرک کشیدم؟ به نظرت حق ندارم بدونم کسی که قراره باهاش ازدواج کنم. اینوقت شب داره با کی حرف میزنه؟ نه حق ندارید بپرسید. چون به گفته خودتون قراره باهاش ازدواج کنید .‌شما صبر کن اگر تو ده راهت دادند بعد سراغ خونه کدخدا رو بگیر.