#پارت491
با من بمان💐💐💐
فرح کمی صبر کرد تامن ارامشوم و بعد گفت
دوسش داشتی؟
اشکهایم را پاک کردم برخاستم کمی آب نوشیدم و گفتم
نه دوسش نداشتم. نسبت بهش عذاب وجدان داشتم
با خاطر جمعی گفت
خیلی خوب. وقتی دوسش نداشتی الان چرا ناراحتی؟
به خاطر رنج هایی که کشیدم تا زندگیم درست بشه ناراحتم. من به خاطر این مسئله همه کسم و از دست دادم. پدر مادرم مردن حتی برادرم دیگه منو نمیخواد.
به خاطر نیما؟
به فرح خیره ماندم و او گفت
نه . به خاطر نجات جون دیاکو این اتفاقات افتاده.
من اونموقع که داشتم تصمیم میگرفتم که دیاکورو نجات بدم یا نه اصلا فکرشم نمیکردم که ماجرا اینطوری بشه. اولش با خودم گفتم فقط با نیما نامزد میکنم. اما ماجد قبول نکرد و گفت عقدنامه نشون بده با خودم گفتم عقد میکنم تو نامزدی طلاق میگیرم اما یه دفعه به خودم اومدم دیدم تو کمتر از یک هفته زن نیما شدم.
اگر زمان به عقب برگرده بازم اینکارو برای دباکو میکنی.
قاطع و محکم گفتم
نه. من اینکارو کردم که جون اونو نجات بدم اما اون پشت منو خالی کرد.
ابروهایش را به علامت نه بالا دادو گفت
اون پشت تورو خالی نکرد.تو اشتباه کردی.
نباید اینکارو میکردی. باید این موضوع و به عمو ناصح واگذار میکردی.
این حرف اتش خاموش درونم را شعله ور کرد و گفتم
اون داشت دیاکو رو میکشت.
تو با اهمیت دادن به ماجد اتیش این مسئله رو شعله ور کردی. ما هممون اخلاق ماجدو میدونستیم. اگر تو جوابشو نمیدادی و بی محلی میکردی اون دیاکو رو ازاد میکرد.
نه فرح اون داشت دیاکو رو میکشت
سرش را با کلافگی تکان داد گفت
من و خانواده م ماجد و میشناختیم یا تو؟
سکوت کردم فرح گفت
تو باید همون اول که میدیدی داره با دیاکو اینکارو میکنه تلفنتو خاموش میکردی و بی اهمیت میموندی
خوب دلم طاقت نمی اورد.
پس الان چرا از نیما ناراحتی؟
ناراحتم چون اگر قرار بود که منو نخواد یا طلافم بده همون اول که برگشتم اینکارو میکرد. چرا نگهم داشت اونهمه ازارم داد بعد حالا....
تو که با نیما حرف نزدی . تو هنوز دلیل اینکارش و نپرسیدی
اون هنگامه رو صیغه کرده من چی و بابد ازش بپرسم؟
مگه نمیگی هنگامه اومد عرق پیشونیش و پاک کنه و نیما اجازه نداد
سر تایید تکان دادم. و فرح گفت
تو به خاطر نجات جون دیاکو اینکارو با نیما کردی .شاید اونم به خاطر ارامش دادن به مادرش یا بدست اوردن دل پدرش اینکارو کرده.