eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
467 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 پر از خالی🦋 زندگی هم داره خانواده هم حمایتش میکنند. سرم را به علامت نه بالا دادم ، امیر هم وارد جمع شدو گفت ول کن دیگه ارش میگه نمیخوام. چهار عدد چای ریخت و سر میز گذاشت.چایم را که خوردم گفتم ساعت دوازده شبه اگر اجازه هست من برم‌بخوابم. بدنبال سکوت انها از اشپزخانه خارج شدم. میدانستم که الان پشت سر من جلسه گرفته اند. میلاد گفت نخواستم جلوی کتی بگم که واست شاخ شه، اخه اون پسره بی عرضه به درد کتی میخوره؟ ارش پاسخش را داد چشه؟ همه ساکت شدند و ارش ادامه داد من میگم حالا اجازه بدیم بیان شاید پسندید. امیر گفت کتایون دختر سرکشیه، اون ادم به دردش نمیخوره یه کار کن بعدا پشیمون نشیم. اگر بره طلاق بگیره و برگرده دیگه جلو دارش نیستیم. ارش نفس پرصدایی کشیدو گفت منم که انگار دشمن خونیشم میلاد گفت من میگم بیشتر ازاین وضعیت و ادامه ندیم. بسشه به اندازه کافی تنبیه شده حدود دوماهه که قرنطینه س ارش گفت چیکارش کنیم؟ هر سه سکوت کردند مدتی بعد امیر گفت من به هیچ عنوان نمیتونم به کار برش گردونم. یه بار ابرومو برده برام کافیه میلاد گفت ببریمش تو دفتر باشگاه اونجا من هستم. ارش خودتم نشستی دیگه . اونجا چیکار کنه؟ این را ارش گفت و میلاد در پاسخش گفت الکی سرشو گرم کنیم دیگه کلامی از کسی در نمی امد . و من بیشتر ترجیح میدادم در خانه باشم تا اینکه هر دقیقه ارش مقابل چشمانم باشد. روی تختم دراز کشیدم، یک ساعتی گذشت صدای تق و تق در امد سرم را بلند کردم و گفتم بله میلاد وارد اتاق شدو گفت خوابیدی؟ نه بیدارم قلیون و چاق کردم پاشو بیا تو حیاط ول کن میلاد بیدار میشه پاچمونو میگیره خوابیده ، بلند شو بیا به دنبال او راهی شدم. زیر درخت دوصندلی گداشته بود روی یکی از انها نشستم که میلاد گفت دوست داری از فردا با من بیای باشگاه؟ سرم را به علامت نه بالا دادم . میلاد متعجب گفت چرا؟ ول کن میلاد خونه نشستم بی دردسر ، کاری هم به کسی ندارم. بیای اونجا حوصله ت سر نمیره، اسب رو هم که دوست داری، سوارکاری هم که بلدی اونجا رو خیلی دوست دارم. خیلی هم خوش میگدره اما ارش و نمیتونم تحمل کنم خندیدو گفت تو چرا اینهمه با اون لج شدی سرم را پایین انداختم و گفتم خودخواه عوضی، قسمش دادم گفتم هرچی تو بگی من گوش میدم ابروی منو جلو بابا نبر...... اولا بحث گذشته رو وسط نیار، دوما خودت از بابا خواستی بیاد. اره همون بحث گذشته رو وسط نکشیم بهتره، باشگاه هم من نمیام. میلاد خیره به من ماندو سپس گفت میخوای با ارش صحبت کنم لااقل کلاستو بری و بیایی؟ سرم را به علامت نه بالا دادم و گفتم مثل روز برام روشنه که نمیزاره من مسئولیتتو قبول میکنم با وجود اینکه میدونم نمیزاره ولی باشه باهاش صحبت کن. میلاد مکثی کرد کمی از قلیانش را کشیدو گفت یه چیز بهت میگم به کسی نگو چی شده؟ امیر چند وقته با یه دختری در ارتباطه که گویا روابطشون جدی شده کنجکاو گفتم واقعا؟ سر تایید تکان دادو سپس گفت دیشب داشت به ارش میگفت منم رسیدم به منم گفت کی هست؟ میشناسیش، از دوستای رویاست لابد گیتی و پسندیده اره؟ سر تایید تکان دادو من گفتم رویا داره تیم خودشو قوی میکنه. دوستش و داره می اندازه به امیر، یه خاستگارم برای من اورده
خانه کاغذی🪴🪴🪴 به طرف ایفن رفت و سپس در را گشود. و گفت نمیگی رمزو نه؟ پوفی کردم و گفتم ول کن امیر تلفنم را در جیبش گذاشت و گفت بگذار مامانم بره. یا اینقدر میزنمت تا رمزو بگی . یا الکس و میارم اون ازت بپرسه. سرتاییدی به او تکان دادم و گفتم رو شاخ الکس تا کجا میخوای بپری؟ گفته باشم. الکس و بیارم دیگه نمیبرم. تا صبح تو خونه میمونه. رمز و بهت بگم یه چیزهایی میخونی که زیاد خوشحال نمیشی میخوام اسم و ادرس اون بی ناموس و پیدا کنم. من رمز و بهت میگم اسم و ادرس اونم بهت میدم اما عواقبش با خودت . طرف تو سپاهه سربه سرش بگذاری ممکنه بد ببینی چشمانشرا تنگ کردو گفت منو از چی میترسونی بچه؟ من خ‌ودم عامل ترس و دلهره یه محلم خوبه خودت میدونی چی هستی؟ ایشالله خدا جوابتو بده ظالم ستمکار ایشالله خدا سرجات بنشوننت. در باز شد عمه وارد شدو گفت اینجا چه خبره؟ به عمه سلام کردم و او گفت فروغ تو اینجا چیکار میکنی؟ با گریه به اغوش او رفتم و گفتم عمه تورو خدا به دادم برس. دستی برسرم کشیدو گفت روسریت کو دخترم؟ امیر مجبورم کرد در بیارم. امیر گفت زنمه. محرمیت خوندیم. با گریه گفتم عمه به خدا از ترس سگش بله گفتم والا من از امیر بدم میاد. عمه مرا از خودش فاصله دادو گفت درست بگو ببینم چیشده. ؟ رو به امیر ادامه داد مگه تو با من حرف نزدی مگه قرار نشد ازدواج با فروغ و فراموش کنی؟ امیر وقیحانه در مقابل مادرش سیگاری از جیبش در اورد ان را روشن کردو گفت من کاری نداشتم مامان
صدایشان را میشنیدم شهرام گفت _روحیتون عوض میشه _سرو صورتش و ببین چه شکلیه؟ همه جاش کبوده. _میگم مرجان بیاد یه ذره ارایشش کنه معلوم نباشه فرهاد با قاطعیت گفت _نخیر ، صبر میکنیم خوب میشه، عسل به هیچ عنوان حق نداره ارایش کنه. شهرام پوزخندی زد و گفت _هرچی ستاره ادم حسابت نمیکرد تلافیش سر این در میاد ، اره؟ _نخیر، ستاره با عسل فرق داشت. _چه فرقی؟ فرهاد مکثی کرد و گفت _ با ده تا عمل زیبایی و یه خروار ارایش به قیافه کتک خورده این نمیرسه شهرام خندید، مکثی کردو گفت _یه خورده هواشو داشته باش فرهاد _کاری باهاش ندارم ، از خونه گذاشت رفت جایی که من نمیدونم کجا ، رفتم اونجا برش گردوندم اوردم خونه فقط بهش گفتم دیگه تکرار نشه همین. _منظورم چیز دیگه س _مثلا چی؟ _خیلی ازت میترسه ، همش استرس داره.اینهمه استرس مریضش میکنه فرهاد سرش را به علامت رضایت تکان دادو گفت _همینطوری خوبه، _مثلا اون که بقول تو ادم حسابم نمیکرد خوب بود؟ _نه اینطوری نه اونطوری، تعادل را برقرار کن _از صبح ستاره منو بسته به زنگ و پیامک _چی میگه؟ _تهدید میکنه و فحش میده ، گوشیمو سایلنت کردم انداختم تو کیفم. _خودش بیخیال میشه _یه چیزی بهت بگم قول میدی نگی من که بهت گفته بودم؟ _چیه از دستش راحت شدی ؟ فرهاد سر مثبت تکان دادو گفت _ درسته عسل ده سال از من کوچکتره، درسته از روزی که دیدمش همش جنگ و دعوا بوده، همش استرس داشتم اما از صبح که رفتم دنبالش و اومدیم خونه ارامش بهم برگشته ، ارامش چیزی بود که من تو این شش ماه اصلا باستاره نداشتم.یاد حرفها و حرکتاش میفتم دلم میخواد برم بکشمش _خدارو شکر کن که رفت فرهاد اون بدردت نمیخورد سپس خندیدو گفت _ بهت گفته بودم. فرهاد هم خندید شهرام گفت _حالا رضایت بده بریم پارک _از مرجان و ریتا خجالت میکشم _چه خجالتی؟ _بابت وضع ظاهرش _اینقدر سخت نگیر پاشو برو لوازم ارایش بخر براش درستش کن _نه ، اصلا شهرام حرفشم نزن، دیگه نمیتونم جمعش کنم یکی دو هفته دیگه میریم ایشالا چند لحظه بعد شهرام از انجا رفت فرهاد روی کاناپه دراز کشید و چشمانش را بست حوصله م سررفته بود وارد حیاط شدم و به سمت استخر رفتم کمی دور اب قدم زد حرفهای فرهاد مرا به فکر فروبرده بود نزدیک باغچه رفتم کمی به گلها نگاه کردم بهار بود و فصل رویش چقدر دوست داشتم اینجا هم مثل خانه عمه کمی سبزی وگل و گیاه میکاشتم .اهی کشیدم و با خودم گفتم ولی من اینجا نه بذر دارم نه تخمه چیو بکارم یاد حرف فرهاد توی مانتو فروشی افتادم اشک در چشمانم جمع شد وباخود گفتم فکر کن من برم بهش بگم بیا بریم تخمه سبزی بخریم ، هم مسخره م میکنه و بهم میگه دهاتی هستی ، هم کنایه میزنه که دستت جلوی من درازه، اگر راضی بشه منو ببره خونه عمه کتی کارتمو برمیدارم از پولهای عمه کتی واسه خودم همه چی میخرم.
با من بمان 💐💐💐 از کوچه که خارج شدم پیامک صبح بخیر نیما امد. پاسخش را ندادم اصلا حوصله او را نداشتم. در اولین فرصت باید با عیسی صحبت کنم و او را از زندگی م حذف کنم. به مغازه رفتم. سلام کردم دیاکو و شکوفه پاسخم را دادند. دیاکو از پشت میزش بلند شد قدم به قدم به طرفم امد.‌قلبم در جال کنده شدن از سینه م بود . ان سوی ویترین ایستادو گفت خانم نظری سرم را با احتیاط بالا اوردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم بله من امروز بعد از ظهر باید برم بوکان.‌ سرتایید تکان دادم و و گفت این کلید مغازه دست شما باشه ان را گرفتم و او گفت اقا و خانم حضرتی فردا ده صبح میان من دو تا چهار باید برم. خوبه پس تا اونموقع بر میگردید. کمی مقابلم ایستاد. صدایش را پایین اوردو گفت میشه من از شما یه خواهشی کنم؟ سراسر استرس شدم. خیره در چشمان عسلی رنگش ماندم و کم صدا گفتم خانم صمدی شک میکنه . خواهش میکنم ادامه ندید. نگاهش را از من گرفت به ویترین دادو از من فاصله گرفت پشت میزش رفت و با گوشی اش سرگرم شد.‌موبایلم در جیبم لرزید با خیال اینکه نیما پیام داده اهمیت ندادم. شکوفه برای اوردن چای به اشپزخانه رفت نگاهم در مغازه چرخید دیاکو به گوشی اش اشاره کرد. متوجه شدم پیامک از جانب او بوده ان را از جیبم در اوردم و پیام را باز کردم. میشه خواهش کنم. تمنا کنم. التماس کنم امروز نهار باهم بریم بیرون؟ بلافاصله نوشتم نه نگاهش کردم مشغول تایپ کردن بود من دیشب تا صبح نخوابیدم نشستم با خودم یه فکرهایی کردم میخوام با شما صحبت کنم. یه راه حل پیدا کردم. کمی به گوشی خیره ماندم مردد بودم که بروم یا نه از طرفی دوست داشتم که بروم از طرفی هم میترسیدم نکند عیسی یا نیما پاپیچم شوند . برایش نوشتم اگر برادرم بفهمه؟ ازکجا میخواد بفهمه؟ میترسم بیاد اینجا ببینه نیستم جای دور نمیریم‌ همین نزدیک میریم اگر اومد زود برگرد بگو رفته بودم یه چیزی برای نهارم بخرم. کمی فکر کردم شکوفه چای را مقابلم نهاد از او تشکر کردم. حتی اگر اینکار اشتباه هم بود من اینقدر تمنای عشق او را پیدا کرده بودم که ترجیح دادم خطا کنم . شکوفه به طرف دیاکو که رفت نوشتم باشه سرم را بالا اوردم و نگاهش کردم لبخند روی صورتش امده بود. برخاست کیفش را برداشت خداحافظی کردو رفت.‌به محض رفتن او شکوفه گفت یه سوال ازت بپرسم؟ جانم با کی داشتی پیامک بازی میکردی؟ کمی نگاهش کردم و گفتم با برادر خانم عیسی با اخم گفت با اون واسه چی؟ ازم خاستگاری کرده . عیسی گفت یکم باهاش حرف بزن ببین اخلاقیاتتون باهم جور در میاد یا نه شکوفه لبخندی عمیق زدو گفت پس یه خبرهایی تو زندگیت شده اره؟ من دوست ندارم ازدواج کنم.‌ چرا؟ لبهایم را کج و ماوج کردم و گفتم مخصوصا با اون مگه چه مشکلی داره هیچ مشکلی نداره خیلی پسر خوبیه. سالمه اهل هیچ نوع خلافی نیست. وضع مالیش خوبه . حرفهایی که میزنه همه خوب و درسته . خونه ماشین همه چیز داره. اخلاقش خوبه. خانواده خوب و آبرو دار و با اعتقادی داره پس مشکلش چیه؟ دل من با اون جور نمیشه چرت نگو