eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
467 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
با من بمان💐💐💐 صدای داد و فریادهای ما باعث شد نیما و مادرش از خونه بیرون بیان. وقتی نیما من و فرح رو دید، شوکه شد. اما قبل از اینکه حرفی بزنه، مادرش به طرفمون اومد و با خشم گفت: تو اینجا چی می‌خوای؟ همین فقط ابرومون مونده که ببری اره؟ نصفه شبی راه افتادی اومدی سر صدا کنی من و حاج سعیدو سکته بدی بخوابونی بقل دست ننه بابات؟ مادر هنگامه هم به سمت ارزو خانم رفت و با لحن زننده‌ای گفت: "اومدین دعوا راه بندازین؟ فکر کردین با این کارها می‌تونین نیما رو برگردونین؟" هنگامه هم که انگار قدرت گرفته بود، با صدای بلندتری گفت: "مریم، تو باید از زندگی نیما بری بیرون! تو دیگه هیچ حقی نداری! باید طلاق بگیری و بذاری نیما با کسی که دوستش داره زندگی کنه!" من از این حجم از پررویی و وقاحت شوکه شده بودم. نمی‌دونستم چی باید بگم یا چیکار باید بکنم. انگار همه‌شون متحد شده بودن تا من رو از بین ببرن. مادر نیما ادامه داد: تو لیاقت نیما رو نداری! تو با دوز و کلک زن پسر من شدی. الانم که سرطان داری و مریضی من واسه پسرم یه زن سالم میخوام. مادر هنگامه هم پشت سر هم تکرار می‌کرد: "نیما با هنگامه خوشبخته! تو باید بذاری اونها با هم باشن! تو فقط داری جلوی خوشبختیشون رو می‌گیری!" هنگامه هم که انگار نقش یه قربانی رو بازی می‌کرد، با صدای لرزونی گفت: "مریم، من نمی‌خواستم زندگی تو رو خراب کنم! ولی من و نیما همدیگه رو دوست داریم! تو باید بری!" وسط این هیاهو، نیما سعی کرد یه کاری بکنه. به طرف من اومد و گفت: "مریم، خواهش می‌کنم آروم باش. بذار من همه چیز رو توضیح بدم." اما مادرش اجازه نداد. با عصبانیت به نیما توپید: "تو خفه شو! تو دیگه حق نداری با این دختر حرف بزنی! تو باید به فکر زندگی خودت باشی!" نیما سعی کرد از من دفاع کنه: "مامان، این درست نیست! مریم زن منه! نباید اینجوری باهاش رفتار کنید!" مادر هنگامه با تمسخر گفت: "زن؟ کدوم زن؟ دیشب هم راه افتاده بود اومده بود فال گوش وایسادن و تعقیب کردن هنگامه و نیما. امشب هم که اینطوری کرده. زنی که به شوهرش اعتماد نداره بهتره بره. زنی که نصفه شبی راه افتاده اومده اینجا و معلوم‌نیست تاحالا کجا بوده ؟ هنگامه هم با یه لبخند پیروزمندانه به من نگاه کرد و گفت: "نیما دیگه تو رو نمی‌خواد! تو باید این رو قبول کنی و از زندگیش بری بیرون!" فرح که تا اون موقع ساکت بود، دیگه نتونست تحمل کنه. با صدای بلندی گفت: "شماها چطور می‌تونین اینقدر بی‌شرم باشین؟ شما زندگی یه نفر رو خراب کردین و حالا طلبکار هم هستین؟