#پارت527
با من بمان💐💐💐
یه دفعه در خونه باز شد و حاج سعید، پدر نیما، با چهرهای رنگپریده و پریشون از خونه بیرون اومد. و بریده بریده گفت
"نیما... پسرم... حالم خوب نیست..."
نیما با دیدن پدرش که حالش خوب نبود، دستپاچه شد و به طرفش رفت. حاج سعید توی بغل نیما افتاد و ناله میکرد. نیما با نگرانی گفت
"بابا! چی شده؟ حالت خوبه؟"
حاج سعید رو به طرف ماشین برد.و گفت
مامان باید بابارو ببرم بیمارستان! زود باش اماده شو باهام بیا.
آرزو خانم، با دیدن این صحنه جیغ کشید و شروع کرد به گریه و زاری. با انگشت به طرف من اشاره کرد و با صدایی که از شدت خشم و ناراحتی میلرزید، گفت:
"تو... تو باعث شدی! تو اول پدر مادر خودتو دق مرگ کردی! حالا نوبت پدر نیماست! تو شوم و بدقدمی! از زندگیمون برو بیرون!"
مادر هنگامه هم به آرزو خانم ملحق شد و شروع کرد به نفرین کردن من.
"این دختر شوم هر جا بره بدبختی میاره! پدرمادرخودشو کشت. جیگر گوشه م لیلا از دست این خودشو کشت . خدا لعنتت کنه که زندگی خواهرم رو نابود کردی!"
هنگامه هم با نگاهی پیروزمندانه به من نگاه کرد و گفت:
"دیدی چی کار کردی؟ تو باعث شدی پدر نیما اینطوری بشه! حالا دیگه همه ازت متنفرن!"
من از این اتفاق شوکه شده بودم. احساس گناه و پشیمونی تمام وجودم رو فرا گرفته بود. با خودم فکر کردم که نباید به اونجا میرفتم. نباید باعث این همه بدبختی میشدم. فقط کافی بود مردن حاج سعید هم به پروندهم اضافه بشه.
فرح سعی کرد من رو آروم کنه. دستم رو گرفت و گفت:
"مریم، آروم باش. این تقصیر تو نیست. اونا فقط دارن دنبال یه مقصر میگردن."
اما من نمیتونستم آروم باشم. احساس میکردم تمام تقصیرها به گردن منه. احساس میکردم یه بار سنگین روی دوشم دارم که داره من رو له میکنه.
نیما پدرش رو سوار ماشین کرد و با عجله حرکتکرد.
قبل از رفتن، یه نگاه پر از خشم و ناراحتی به من انداخت. اون نگاه من رو نابود کرد. احساس کردم نیما هم من رو مقصر میدونه.
آرزو خانم همچنان داشت جیغ و داد میکرد و من رو نفرین میکرد. مادر هنگامه هم داشت به اون دلداری میداد و من رو سرزنش میکرد. هنگامه هم با یه لبخند مرموز به من نگاه میکرد.